به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 104
  1. #31
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 28 مرداد 91 [ 03:14]
    تاریخ عضویت
    1389-7-26
    نوشته ها
    128
    امتیاز
    3,417
    سطح
    36
    Points: 3,417, Level: 36
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    259

    تشکرشده 267 در 88 پست

    Rep Power
    28
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    اینکه اصلا بین راه صحبت نکنی‌ که نمی‌شه..

    یادت باشه که خانمت بهت چی‌ گفت... گفت مثل موقعی‌ که مشهد بودیم باهم رفتار کن..

    اگر هیچ حرفی‌ نزنی‌ که خیلی‌ سرد برخورد میکنی‌ اینجوری.. نه شور شور نه بینمکه بی‌نمک

  2. #32
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 20 آبان 90 [ 18:20]
    تاریخ عضویت
    1389-6-25
    نوشته ها
    82
    امتیاز
    2,735
    سطح
    31
    Points: 2,735, Level: 31
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    77

    تشکرشده 79 در 38 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    نه يكم با محبت برخورد كنيد خانومها عاطفي هستن و مطمئن باشيد بعد 1 سال دلش براتون تنگ شده منتظر نباشيد اون شروع كنه شما با يه لحن محبت اميز شروع كنيد همسرتون اگه نميخواست زندگي كنه مشاور نمييامد مطمئن باشيد پس حالا سعي كنيد دلشو به دست بياريد تا بفهمه براتون مهمه.راستي اقا مهدي دوسش داريد يا از ترس مهريه برگشتيد منم شرايط شما رو دارم و ميترسم همسرم از ترس مهريه امده باشه.اميدوارم هر دوتون به اشتباهاتون پي برده باشيد و براي بهتر شدن و لذت بردن از زندگي تلاش كنيد از اين به بعد.

  3. کاربر روبرو از پست مفید ميناي تشکرکرده است .

    ميناي (شنبه 23 بهمن 89)

  4. #33
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 02 آبان 90 [ 15:01]
    تاریخ عضویت
    1389-10-09
    نوشته ها
    114
    امتیاز
    1,795
    سطح
    24
    Points: 1,795, Level: 24
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    242

    تشکرشده 235 در 97 پست

    Rep Power
    27
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    نقل قول نوشته اصلی توسط ميناي
    نه يكم با محبت برخورد كنيد خانومها عاطفي هستن و مطمئن باشيد بعد 1 سال دلش براتون تنگ شده منتظر نباشيد اون شروع كنه شما با يه لحن محبت اميز شروع كنيد همسرتون اگه نميخواست زندگي كنه مشاور نمييامد مطمئن باشيد پس حالا سعي كنيد دلشو به دست بياريد تا بفهمه براتون مهمه.راستي اقا مهدي دوسش داريد يا از ترس مهريه برگشتيد منم شرايط شما رو دارم و ميترسم همسرم از ترس مهريه امده باشه.اميدوارم هر دوتون به اشتباهاتون پي برده باشيد و براي بهتر شدن و لذت بردن از زندگي تلاش كنيد از اين به بعد.
    خیلی روشنه که خانومش رو دوست داره ، وگرنه یک مرد به هیچ عنوان توهین به خواهرش رو تحت هیچ شرایطی تحمل نمی کنه. اگه علاقه به زنش نبود که این همه صبوری به خرج نمی داد.

  5. #34
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 10 آبان 00 [ 00:10]
    تاریخ عضویت
    1388-2-15
    نوشته ها
    532
    امتیاز
    15,820
    سطح
    80
    Points: 15,820, Level: 80
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience PointsSocial
    تشکرها
    2,510

    تشکرشده 2,961 در 521 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    80
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    نقل قول نوشته اصلی توسط m25teh
    سلام
    امشب به خانمم اس ام اس زدم : سلام صبح ساعت 8 میام
    اونم جواب داد:
    سلام باشه

    دوستان نمیدونم تا صبح کسی بیاد یا نه ! نکته ای هست که فردا بین راه مطرح کنم ؟ یا ساکت برم و تا مشاوره صحبتی نکنم ؟
    رفتار درست رو نمیدونم چی هست .
    از طرفی هم باید بریم دفتر شعبه دادگاه اونجا حتما قاضی میپرسه برگشته یا نه ! منم باید واقعیت رو بگم مگر نه برام خطر داره ! نمیدونم دقیق چیکار باید بکنم .
    اگه مطلبی بود برام بنویسید اما اگه ننوشتید دیگه توکل به خدا برم ببینم چی میشه .
    منتظرم .
    خدانگهدار فعلا
    سلام،

    به نظر من، باهاش تو راه صحبت کن اما نه صحبتی‌ که بخواد منجر به کدورت، بحث یا ... بشه،

    در مورد گذشته ،پدرش یا ... صحبت نکن، اینها مسائلی‌ هست که در جلسه مشاوره باید برسی‌ بشه!

    در مورد موضوعات روزمره صحبت کن، که چه میکنی‌، چه کردی، برنامت برای آینده چی‌ هست...

    به نظر من به این طریق در جلسه مشاوره راحت تر صحبت‌ها و خواسته‌های واقعیش رو باهات در میون می‌گذاره.

    چون این دوری و فاصله‌ای رو که بینتون ایجاد شده بوده رو کمتر می‌بینه!

    با هم مشاوره برید و بعد هم ناهار ببرش بیرون،

    اینطوری یه مقدار یخ‌ها باز میشه...

    در مورد قاضی هم واقعیت رو بگو، بگو رفتین مشاوره و دارین برسی‌ می‌کنین آیا میشه این زندگی‌ رو حفظ کرد یا نه این زندگی‌ برا جفتتون به جز عذاب چیزی نخواهد داشت...

    البته این نظر شخصی‌ من هست که تجربه‌ای در زندگی‌ مشترک ندارم،

    موفق باشی‌،

    کامران


  6. 6 کاربر از پست مفید kamran2007 تشکرکرده اند .

    kamran2007 (یکشنبه 24 بهمن 89)

  7. #35
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    141
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    نقل قول نوشته اصلی توسط m25teh
    به نام خدا
    صبح بخیر
    دیشب رفتیم ...
    سر راه سعید گفت شیرینی بخریم و بریم ، خریدیم گفت من برمیدارم که شما کوچیک نشی ، و خودش برد داخل .
    من نمیخوام این زندگی خراب بشه . این به حرف دیگران گوش میکنه عین یه مرد بیاد بگه من مرد هستم دست زنشو بگیره ببره سر زندگیش .


    به هر حال حالا که بهتر بلدی خیلی هم خوبه ! همه طرح های کاری من رو شما بکش . باباش گفت خیلی خوبه اینطوری ام . من حرفی ندارم .
    گفت نه یه محیطی هست ما رفتیم دیدیم با بابام خیلی هم خوبه ! تحقیق هم کردم میخوام برم اونجا کار کنم خیلی هم جای خوبی هست . گفتم ایا رضایت من مهمه ؟ گفت مهم نبود نمیگفتم ! گفتم خب حالا میخوام ببینم تو اگه من بگم که راضی نیستم بری سرکار میری یا نه ؟ گفت من دیدم مشکلی نداره و میخوام برم .
    گفتم بذار دوستانه صحبت کنیم ! زمان من و تو تموم شده ! الان ما هستیم . ..حالا هم مشکلی نداره که من یه سئوال دارم آیا الان سرکار میری یا در آینده میخوای بری و در مرحله تحقیق هستی ؟ باباش پرید وسط گفت نه اون هیچ وقت توی این شرایط اجازه نداره بره سرکار . بچه من همچین دختری نیست تو این فکرا رو نکن .

    اقا سعید گفت دیگه چی آبجی : گفت با من درست رفتار کنه و منو نزنه ! مثل وقتی که توی مشهد بود باشه ! ...
    ...
    مادرش گفت خانوادش دخالت نکنن ؛ گفتم اصلا ایشون از نظرمن دیگه حق نداره بره توی خونه پدری من و انگار که توی یه آپارتمان جدا هست و با کسی کاری نداشته باشه اونا هم گفتم اصلا کاری با این نداشته باشه . باباش گفت اینطوری که نمیشه بی احترامی میشه ، گفتم ما دنبال زندگی کردن هستیم اگه هم کسی بهش ایرادی گرفت بگه پسر خودت گفته و از سر خودش بندازه سر من ، گفت نه این اونجا احترام باید بکنه !
    منم یاد حرف بچه ها افتادم که غرورت رو بشکن و به خانمت بفهمون که حاضری برگرده سر زندگیش ، گفتم ببین من توی جمع بهت میگم نگی مغرور هست و نمیگه ، من دوستت هم دارم و میگم پاشو بریم زندگی کنیم ، اما آیا شما هم میلی به من داری ؟ من رو میخوای ؟
    گفت من توی تو تغییری نمیبینم چطور مشاوره رفتی که تغییر نکردی ! گفتم از کجا فهمیدی تغییر نکردم مگه با من برخوردی داشتی ؟ ...
    ...

    قسمتی دیگه هم ؛
    خانمم گفت من توی این یه سال خیلی رو خودم کار کردم و غرورم رو از بین بردم قبول هم دارم که کم محبت کردم بهش اما اینم باید بره مشاوره و ایراداتش رو بگیره . گفتم مشکلی نیست من که همینو گفتم پیش قاضی .
    گفتم شما مشاوره رفتی ؟ گفت اره رفتم .
    گفتم خب خداروشکر منم زیر نظر مشاور تونستم یه چیزایی رو عوض کنم اما برای نشون دادن که نمیتونم الان بهت چیزی رو نشون بدم باید توی زندگی ببینی چیزی عوض شده یا نه ! (پیش خودم اینطور گفتم که یا من خوبم یا بد ؟ اگه خوبم پس مشکلی نیست اگه بد هستم که باید درست بشم !)
    باباش گفت اره تا اینجا خوب پیش رفتیم .


    اقا سعید گفت خب احمد اقا میخوای یه 24 ساعت هم فکر کنی یا مثلا دو روز یا سه روز یا هر چقدر خودت میخوای ! بعد برگشت به بابای خانمم گفت اقا اگه ما رفتنی هستیم شیرینی رو بیارید بخوریم اگه نه که باز هر چی شما بگید .
    خانمم گفت اقا بیا بیرون کارت دارم .رفتن بیرون و یه ده دقیقه بعد اومدن .
    پدرخانمم نشست و گفت احمد اقا تو نمیخوای که ایشون بره سرکار درسته ؟ گفتم بله
    ...

    پدر خانمم گفت حالا اگه قبول کنه چی پیش میاد مگه چی میشه ؟ گفت این شکاک هست برای همین قبول نمیکنه
    اقا سعید گفت احمد جان چه اشکالی داره خب بذار بره سرکار .ایشون میگه یه محیطی هست خیلی خوبه پیدا کردن شما هم شنبه بعد از مشاوره برید محل کار رو ببینید
    گفتم من یه سئوال دارم و قبلا هم پرسیدم ! پدرخانمم گفت که بچه من جرات رفتن سر کار رو توی این شرایط نداره و پایبند هست .
    حالا سئوال من اینه که : ایا ایشون الان میره سرکار یا میخواد بره ؟
    به خانمم نگاه کردم جواب نداد . نزدیک به یه سی ثانیه ساکت شدیم همه به هم نگاه کردیم .
    مشخص بود میترسن بگن میره سرکار ! یا شایدم چون قبلا یه حرف دیگه زده بودن ضایع میشدن (سعید بیرون گفت اگه نمیترسیدن که تو بخاطر کار پاشی بری میگفت اره میرم سرکار میخوای چیکار کنی )
    بعد گفتم خب یه جوابی بده من بدونم نظرم مهم هست یا نه ! اگه میری سرکار و میخوای بازم بری برخلاف نظر دل من یه چیز هست اگه در اینده میخوای با نظر من یه کار پیدا کنی و بری سرکار یه چیز دیگه .
    اگر داری میری و بازم میخوای بری و زورکی هست که من زیپ دهنم رو بکشم و بگم بفرما برو . اما دل من راضی نیست .
    اگر نمیری که هیچی شنبه بریم ببینیم کجاست و چی هست .

    ..............................
    نکته دیگه هم این که : من تمام زورم رو زدم که نگم دادگاه به نفع من رای داده و تحریکشون کنم که روی رای دادگاه تحریک بشن . چون خودشون میدونستن دیگه نیازی نبود من بگم .
    مثل یک مردی که زنش رو واقعا دوست داره (حتما داری دیگه نه؟ وگرنه خودت رو که دیگه نمیتونی از ترس زندان فریب بدی) باهاش برخورد کن. مثل یک مردی که یکساله زنش رو ندیده.

    مثل یک مردی که یکی از ستونهای یک زندگیست و آینده زندگی خودش و یک موجود زنده دیگه و احیانا بچه های آینده به رفتار اون وابسته است.

    ضمن ابراز خرسندی از پیشرفت مسئله پیش روتون باید به عرض برسونم که متاسفانه با خانمتون موافقم که شما زیاد تغییر نکرده اید و به نوع دیدگاه حضرتعالی ایرادات اساسی وارده. که این دیدگاه متاسفانه توع رفتارتون را تعیین میکنه. توصیه اساسی دارم تحت راهنمایی مشاور در خودتون تغییرات لازمه را بوجود بیارید وگرنه این زندگی در کوتاه مدت دوباره مشکل دار خواهد شد. و تعهد و ترس از دادگاه هم کارساز نخواهد بود.

    اینقدر دنبال این حس که شما برنده شدید یا اونا هم نباشید. آقا سعید چند تا دلیل آورده که شما برنده شدید، اونوقت شما تونستی بری بخوابی. من همین الان میتونم با یک استدلال به شما بگم برنده شدی و شخص دیگه ای با استدلال خودش به شما بگه بازنده ای. آیا این آنقدر برای شما مهمه که نوع رفتار و سیاست شما در قبال زندگیتون رو تعیین کنه؟ اون شب به شما گفتم رو نفس ات پا بگذار و برو. الان هم همین توصیه را دارم. انتظاری هم نیست که شما یکشبه متحول بشوید. اما شما یکساله دارید به این سایت میاید ولی خیلی در برابر تغییر مقاوم هستید!

    پدر همسر شما میگن که برای خودشون هم مهمه که دخترشون جای بدون مسئله ای کار کنند، اما شما میخواهید مطمئن شوید که اگر بگویید نه! آنها حتما بگویند چشم. و دیدی که حتی پدرش تلویحا گفت با اینکه این مدت دخترش خونه اش بوده اما همچنان اختیارش برای کارکردن با شماست! ولی شما اینها همه را ندید میگیری چون کینه پدره چشمهاتو بسته!
    برادر من! شما به اعتراف خودت ماکزیمم حقوقت در ماه 150 تومن است، دانشجو هم هستید اونوقت خانومت که علاقمنده بره سرکار، اونهم سرکاری که خودش و پدرش هم حساسن به اینکه جای درستی باشد، میگی نه. چون میخواهی غرورت (نفس ات) ارضا بشه که حرف حرف شماست!

    تازه این خانوم هم بره سرکار باید بهش حق بدی حقوقش مال خودش باشه! از صبح تا شب زنت بشینه تو خونه چیکار کنه؟ تازه بهش گفتی دیگه نه خونه باباش بره نه خونه بپدری شما. خوب حالا اگه بره کار کنه، و هم در ارتباط با اجتماع رفتارش پخته تر بشه هم بتونه یا کمک خرج شما باشه یا لا اقل استقلال مالی داشته باشه چه اشکالی داره؟

    جملات پدر خانمت رو بولد کردم. ببین چقدر به نفعت حرف زده اما نشنیدی انگار! فقط عصبانیتهاشو که بنظرم هم خودت حرصشو درآوردی شنیدی!

    از من من کردنهای خودت و از نفس ات رها شو برادر!

    میدانم که حرفهایم باب میلت نیست. اما میترسم نگم و دیر بشه برای اینکه به خودت بیای. بخدا من هیچ نسبتی نه با خانوم ات و خانواده اش ندارم و نه عضو انجمنهای حقوق زنان. فقط به عنوان یک آدم بی طرف دارم به قضیه نگاه میکنم و تصورم این است که خیلی جا برای تغییر داری.

    وقتی خودم را جای پدر همسرتان گذاشتم باور کن دلم سوخت! اون بنده خدا داره هوار میکشه که نمیخواد زندگی دخترش از هم بپاشه! برات بولد کردم که گفت: به خانواده شما هم نباید بی احترامی بشه. بابا اینها رو ببین!



    نقل قول نوشته اصلی توسط m25teh
    نکته دیگه هم این که : من تمام زورم رو زدم که نگم دادگاه به نفع من رای داده و تحریکشون کنم که روی رای دادگاه تحریک بشن . چون خودشون میدونستن دیگه نیازی نبود من بگم .
    ای داد بیداد!!!!!!!!!!!!!!!!!!! زندگی که با سیاست های رو کم کنی بخواد پیش بره، متاسفانه آینده ای نداره!


  8. 6 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    بی دل (شنبه 23 بهمن 89)

  9. #36
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 28 مرداد 91 [ 03:14]
    تاریخ عضویت
    1389-7-26
    نوشته ها
    128
    امتیاز
    3,417
    سطح
    36
    Points: 3,417, Level: 36
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    259

    تشکرشده 267 در 88 پست

    Rep Power
    28
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    [
    بی‌ دل‌ عزیز حرفهاتون واقعا به جا بود

    امیدوارم که آقای احمد هم بخونن و متوجه بشن که زندگی‌ من بردم تو باختی نیست....

  10. 4 کاربر از پست مفید azadehh_mm تشکرکرده اند .

    azadehh_mm (شنبه 23 بهمن 89)

  11. #37
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 آذر 91 [ 18:02]
    تاریخ عضویت
    1389-8-28
    نوشته ها
    725
    امتیاز
    3,175
    سطح
    34
    Points: 3,175, Level: 34
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,056

    تشکرشده 2,054 در 617 پست

    Rep Power
    88
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    من دوباره اولین پست سال گذشته ی شما را خواندم.
    توی اون پست چندین بار به برخورد فیزیکی اشاره شده بود. من با کتک زدن در هر شرایطی مخالفم. حتی شرایط خاص شما. این رفتار را کلا فراموش کنید.

    با نظر خانم بی دل کمی تا قسمتی مخالفم. اشتباهاتی شما داشته اید و اشتباهاتی همسرتون. منشا اون هم همسرتون بودند ( اینکه به قول فرشته ی مهربان به قصد انتقام یا جلب محبت پدر با شما و زندگیتان در افتادند مشکل شما نیست، مشکل تربیتی ایشون است ). چرا می گم منشاش ایشون است، چون مهم ترین وظیفه ی قانونی و شرعی زن در زندگی زناشویی را توی زندگی مشترک با شما انجام نمی دادند. تمکین نکردند. از محبت خبری نبود و حتی با بی توجهی و دعوا بیشتر به شما فشار می آوردند.
    شما صبر کردید و امیدوار بودید ولی به هر حال کم آوردید و به دعوا و کتک کاری کشید و بعد هم بقیه قضایا ...

    وقتی خود دختر خانم برگشتند گفتند که من محبت نکردم. من هم اشتباه کردم یعنی چی؟؟

    خب حالا بعد از یکسال کشمکش قرار است که مساله حل شود. کمی شما کوتاه بیایید و کمی ایشان.
    خانم بی دل این آقا انسان است. مرد است. دیوار نیست که طرف مقابل هر چه خواست بگوید و ایشون سکوت کنند یا به زور به خودشون بقبولونند که درست است.
    پدر همسر ایشون بدون اجازه ی ایشون خانمشون را فرستادن سرکار. می دونید که این مساله اگر به دادگاه کشیده بشه حق با کیه؟ اگر ایشون سکوت کردند و اگر پدر همسرشون بارها تکرار کردند که من نمی ذارم دخترم جای بد بره سرکار و قرار نیست که روی حرف شما حرف بزنه و ... برای این است که خودشون می دونند چی کار کردند. برای اینکه می دونند اگر قضیه ادامه پیدا کنه و به دادگاه بکشه یعنی چی. الان می خوان دخترشون برگرده و از طرفی موندند که چطوری به این آقا بگن که سرکار می ره. برای همین هم این دست و اون دست می کنند و ...

    آقا مهدی لطفا اینها را که نوشتم کامل فراموش کنید. یه وقت شیر نشی دوباره فردا حرف نامربوط بزنی. به هر حال اصل مساله که مشکلی نداره. هیچ پدری دخترش را نمی ذاره که در محل نامناسبی کار کنه. این قضیه کار را سخت نگیرید.
    در مورد قاضی هم واقعیت را بگید. بگید که فعلا در حال مشاوره و وساطت بزرگترها ( آقا سعید ) هستید. اگر شرایط مناسب بود و تونستید یه جوری قضیه کار را مطرح کنید. تا در پرونده ثبت بشه که ایشون درخواست شاغل شدن دارند و شما دارید فکر می کنید. امیدوارم که هیچوقت مساله به همچین جایی نکشه و انشالله که دفعه ی آخر باشه که می رید دادگاه و ... اگر خدای نکرده لازم شد حداقل معلوم بشه که ایشون زمانی این درخواست را مطرح کردند که قبلا شاغل شده اند و بدون اجازه شما ... ( به هر حال پرونده کاریشان در شرکت موجود است و در صورت لزوم بررسی می شود ). اما این جمله را خیلی محتاطانه مطرح کنید که به خانمتون برنخوره. در حدی که مفهوم گله و شکایت نداشته باشد و فقط به عنوان خبر شنیده یا ثبت شود.

    با خانومتون هم توی راه حتما حرف بزنید. حتما مثل مشهد باشید ( یادت اومد مشهد چیکار کردی که اینقد به دلش نشسته ).
    نهار هم که رفتید بیرون، موقع سفارش غذا یا مخلفات یه چیزی را که می دونید دوست داره سفارش بدید و یه جوری بگید که من یادمه که چی دوست داری. مثلا موقع سفارش نوشیدنی بگید که من آب می خورم تو هم که دلستر لیمویی دوست داری، نه؟

    موفق باشید

  12. کاربر روبرو از پست مفید بهشت تشکرکرده است .

    بهشت (شنبه 23 بهمن 89)

  13. #38
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
    نقل قول نوشته اصلی توسط m25teh
    ولی واقعا خانمم اصلا عوض نشده ! پای دروغش وایساد و کوتاه نیومد توی جمع ! حق بدم بهش ؟ چشم حق میدم .

    m25teh گرامی

    تا کنون فقط پی گیر تاپیک شما بودم و می دیدم که خود توان و درک خیلی خوبی برای مدیریت مسئله داری و دوستان هم خوب راهنمایی می دهند لذا نیاز ندیدم حرفی بزنم ، اما اینجا نیاز می بینم عطف به بخشی از حرفهاتون که نقل قول گرفتم مطلبی را عرض کنم .

    برادر عزیزم

    در واقع بازی خانم شما با پدرش بوده و هست . به نظر میرسه در زندگی بیشتر مجبور بوده و از روند رابطه با پدر رضایت نداره ، اوج اون هم در موضوع ازدواج است که به دخترش اختیار نداده ، شاید اگر دختر با آزادی و در کمال کرامت می خواست انتخاب کنه ، شما را انتخاب می کرد ، اما ..... لذا مطمئن باش شما را دوست دارد اما مشکلش این بوده که شما را انتخاب آزادانه خود ندیده ( اینه که تو برزخه ) بازی او در مدتی که با شما زندگی می کرد ، با پدر بوده ، به نوعی برای در اختیار گرفتن پدر و اینگونه او را مدیریت کردن ، و جلب محبت و حمایتش را نمودن (نیازی که در جا و موقعیت خود از سوی پدر تأمین نشده )، او نیاز داشته در وقت انتخاب همسر پدر با دادن آزادی انتخاب به او از استقلالش حمایت کند و او را اینگونه تکریم کرده و مورد محبت قرار دهد ، لذ با بازی دختر رنجدیده و کتک خورده از همسر تحمیلی و ... جلب حمایت و توجه او را نموده و به نوعی خواسته پدر را به سوی پشیمانی از تحمیلی که داشته بکشاند و وادار به دادن اختیار عمل کند .

    می دونی که حتی بعد از عروسی وقتی همسرتان از شما مهلت سه ماهه برای تمکین خواست و شما هم اجابت کردید باز تحت فشار خانواده بوده برای تمکین ( به جای همسرش اونا اصرار داشتند و آمدنهای هر روزه مادر برای همین بوده و .... )

    لذا او فیلمنانه تراژدیک زندگیش رابرای پدر و مادر نوشته تا اینگونه از زیر بار تحمیلهای اونها بیرون آید و بر عکس کنترل اونها را هم در مورد خودش در دست بگیرد .

    علت تاکید او بر دروغش مبنی بر کتک خوردن آنچنانی و از منزل بیرون انداخته شدنش به وسیله شما برای همینه و بدان که قلباً مایل به این دروغ نیست ، ولی احساس می کند نمیتواند از آن برگردد و می ترسد اگر اعتراف کند دروغ است پدر به جایگاه اولش در رابطه با دخترش باز گردد و این چیزی است که او خوش ندارد .

    لذا سعی کن او را درک کنی ، و این رفتارها را علیه خودت نبینی . همسرت نیاز به کمک شما داره تا با راهنمائیهای یک مشاور بتونه بر ترسها و عدم جسارتش در مقابل تحمیلها فائق بیاد و حال که زندگی مستقلی دارد واقعاً خودش باشد در کنار همسرش .

    شما کمک کنید تا به کمک مشاور او به جایگاه خود باز گردد و احساس استقلال عمل را داشته باشد .

    با او مهربانانه همراه شوید ، درکش کنید و کمک کنید که بفهمد او را زنی توانمند ، مستقل ، با جرأت و تصمصم گیرنده می بینید .
    او می خواهد شاغل باشد تا استقلالش را به اثبات برساند ، و می ترسد که نزد خود شما کار کند چون احساس می کند باز هم خودش نخواهد بود و تحت کنترل است و ...... . لذا بر ترسهایش نیفزایید ، کمک کنید از آنها بکاهد .

    مطمئنم اگر مسئله اصلی درون او را که حتی خودش هم نمی داند بدانی و درک کنی ، هم نگاه و هم رفتارتان با او تغییر خواهد کرد


    پاورقی
    =====
    انچه گفتم باعث رابطه ترحم آمیز نشود ، بلکه برعکس کاملاً محترمانه و همراه با تکریم شخصیت باشد .


    اگر ببه این پست دقت کنی و متمرکز بشی بر اون ، متوجه می شی چطور برخورد کنی خوبه

  14. 3 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (شنبه 30 بهمن 89)

  15. #39
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    سلام
    ممنون بابت صحبت هاتون
    نکته دیگه هم این که : من تمام زورم رو زدم که نگم دادگاه به نفع من رای داده و تحریکشون کنم که روی رای دادگاه تحریک بشن . چون خودشون میدونستن دیگه نیازی نبود من بگم .
    ای احمد خدا بگم چیکارت کنه که نمیتونی منظورت رو برسونی توی جملاتت
    این نکته دقیقا فقط بخاطر حرف بی دل نوشته شده بود که قبل رفتن گفته بود غرورت رو و نفس ات رو قشنگ ببند
    اونجا بارها به خودم گفتم بچه نفس ات رو مواظب باشی ها . یادت نره ها . شاهانه اومدی ها.
    خب اونجا یه مرحله عملی برای اجرایی کردن لحظه ای تمام آموخته هام بود . فکرشو بکن 5 نفر نشستن و من هم باید از خودم دفاع کنم هم از گذشته هم از حقیقت هم آینده ای که با یه لحظه برخورد من بهم میریخت ، هم احترامات باید مراعات میشد ، هم اینکه حتی سعید هم رفت طرف مقابل تا نگن دوستش داره ازش دفاع میکنه
    علت عصبانی شدن من هم بعد از جلسه و فحش و ناسزا گفتن هم بجز ناراحتی از توهین های ابتدایی اول جلسه ، برمیگشت به سعید که من رو اصلا رها کرد توی جمع و منظورش هم این بود که خودت باید وایسی روی پای خودت من فقط تا اینجا اومدم و بس .


    یه بار هم قبلا گفتم ها اگه یادتون باشه ، اگه من ننویسم شما نمیتونید بدونید که مثلا با چه جمله ای غرور و نفس خودم رو مهار کردم . حالا اگه انتخاب جمله ام برای مهار غرور و نفس ام اشتباه بوده یه چیز دیگه هست ولی من نیت و قصدم این بود . نمیخواستم برم بگم دیروز حکم گرفتم حالا میای یا نه ؟ من که با رفتارم خواستم نشون بدم که هدفم ترس از مهریه نیست ! حتی اعلام کردم که برید حکم اعدام من رو بگیرید احساس نکنید ترسی در کار هست .

    نمیدونم باید چیکار کنم که دیگه غرور توی جمله هام دیده نشه ! میدونی یکی از اشتباهات من اینه که توی نوشتن اینجا از کلمات محاوره ای استفاده میکنم و خودمونی مینویسم ! انصافا اگه ادبی بنویسم همتون میگین به به چه جالب ! اما من میام اینجا عین جملات رو مینویسم فقط برای اینکه بهتر بشم دیگه .

    از اینکه خانمم بدون حضور کنار من ، نظر یکساله شما رو داشته ، ناراحت شدم .
    دروغ نمیگم من راضی نیستم بره سرکار ، چون به نظر من این همه دعوا راه انداخت تا بگه که هر کاری دلش بخواد انجام میده و حتی حاضر هست یه سال و نیم بره و من رو نبینه . خب انتظار نداشته باشید همه حرفای اون روز رو بگم و یادم باشه شاید یکی رو بزرگتر و یکی رو کم رنگ تر گفته باشم .
    قسمتی که من با خانمم صحبت میکنم رو لطفا بخونید :
    خب حالا میخوام ببینم تو اگه من بگم که راضی نیستم بری سرکار میری یا نه ؟ گفت من دیدم مشکلی نداره و میخوام برم .
    گفتم بذار دوستانه صحبت کنیم ! زمان من و تو تموم شده ! الان ما هستیم . قبلا توی اون چهارماه هم بهت گفتم حتی شبها بهت گفتم ساعت 10 جلسه داریم برای اینکه ایرادای همدیگه رو بگیم اما گفتی حوصله نداری. صد بار هم قبلا گفتم اگه ایرادی دیدی بیا به خودم بگو درستش کنم اما نذار کسی دیگه بفهمه
    بجز این مسائل چیزای دیگه رو هم گفتم که قبلا توی پست های قبلی نوشتم که مثلا تشویقی چیکار کردم برای گفتم اگه هر چی میگم ایراد داره بگو اره نگفتی ، در حالی که خانم بنده هیچ کدوم رو منکر نشد و گاهی انقدر براش جالب بود که من دقیق یادمه لبخند میزد میگفتم خب خدا رو شکر حداقل خندیدنی یعنی من راست میگم.

    میدونم شما با نوشته های من ، میسنجید و تقصیری هم نیست . قرار هم نیست من بی گناه و بی ایراد باشم پس بگید هر چی که باید گفته بشه .

    اینا که مینویسم منظورم دفاع از خودم نیست ، اگه توی همینا هم ایراد هست بگید .
    بی دل گرامی ، من اخرش حتی توی جمع به خانمم گفتم : دل من برای شما تاپ تاپ میکنه حالا خودت ببین میل به من داری یا نه ! اگه میگی زندگی میکنی علتش رو پیدا کن . ببین احمد چی داره که میخواییش ؟ اگه بد هست ولش کن ارزش نداره اما اگه واقعا چیزی داره که میخوایش ببین اون چیه .

    اره قبول دارم ، بعد از جلسه شدت عصبانیت خودم رو که دیدم هم فهمیدم که هنوز داغ هستم ، هنوز به خودم حق میدم عصبانی بشم ، هنوز پیر خردمند نشدم . خشم هایی که از بدون من زندگی کردن خانمم بوجود اومد
    از اینکه کلاس رفته دانشگاه رفته سرکار رفته اما همه اینا چیزی بود که بدون اجازه من انجام داده . من احساس کردم که دیده نشدم و هدف اش این بوده که نخواهم دید .
    باید برای روزهایی آماده میشدم و کوتاه میومدم که آگاهانه میدونم فعلا خبری از تحول توی زندگیت نیست .

    ******
    اما باز هم بگذریم ؛
    در مورد کار ، برخلاف میل و قلبم ، میخوام بگذارم بره ، از دیروز تصمیم گرفتم که بگذارم بره و اگه اشتباه بود خودش به اشتباهش پی ببره و بفهمه که آیا درسته یا نه
    به این باور برسه که کار مهم تر هست یا نظر من
    وقتی سئوال میکنم نظر من مهم هست یا نه ، نیتم این نیست که بگم حرف حرف منه ! نظر با زورگویی فرق داره
    یه وقت هست شما داری میری مهمونی بعد به کسی که نظرش برات مهمه توی پله ها میگی میشه برم مهمونی ؟ اونم میگه خب تو که لباس هات رو پوشیدی ماشینت رو اماده کردی راه هم افتادی من بگم چی برگرد ؟ نمیگی زور گفت ؟ چاره ای جز برو گفتن دارم ؟ پس چه من مایل باشم چه نباشم داری میری خب برو دیگه چرا نظر منو میخوای

    من این منظورم بود حالا شاید بازم غلطه نمیدونم

    پس قرار ما شد که صحبت های معمولی تا پیش مشاور اونجا هم هدایت کننده مشاور هست دیگه انشالله .

    خب به امید خدا انشالله که اروم بریم و اروم برگردیم و چه خانمم قبول کنه چه نکنه به لطف خدا حداقل نکته مثبت نزدیک شدن من به کمال انسانیت باشه که آرزوی قلبی من هست .
    دوستتون دارم
    متشکرم
    خدانگهدار
    یامولاعلی

    فرشته مهربان ؛ مطلب شما رو خوندم و یکی از دلایل اجازه کار رفتن هم همین مطلب شماست که البته با گذشت زمان اثبات میشه .
    ممنونم. با اجازه میرم ساعت 8 قرار دارم نمیخوام بدقول بشم . برگشتم نتیجه رو مینویسم . خداحافظ یامولاعلی

  16. 2 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (شنبه 23 بهمن 89)

  17. #40
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: ادامه نميخوام از دستش بدم( سال دوم)

    رفتارت صميمانه و دوستانه باشه .

  18. 4 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (شنبه 23 بهمن 89)


 
صفحه 4 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ترس های مبهم و استرس
    توسط مدیرهمدردی در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 31 خرداد 92, 12:37
  2. داستان غم زندگیه من
    توسط پدربزرگ در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 23 تیر 91, 11:05
  3. داستان زندگی کارافرین برتر کشور..احد عظیم زاده
    توسط بهار.زندگی در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 14:49
  4. نقش ورزش در کاهش استرس(مدیریت استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 21 فروردین 88, 10:57
  5. داستانی از عشق (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 شهریور 87, 17:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:26 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.