سلام عزيزانم باز چند وقته اين تايپيك قشنگ داره خاك ميخوره و هممون درگيرو دار زندگيامونيم.
خواستم خاطره اي عاشقانه بگم كه حسش بايد كرد تا عاشقانه به نظر بياد...
وقتي كه بعد سه روز به خونه ميام قشنگ ميفهمم همسرم چقدر دلش تنگ شده بود بعضي وقتا يه دفعه بي مقدمه با اينكه اصلا اهل اين كارا نيست و مشخصه ناخواسته اينكارو ميكنه ميگه خيلي دلم برات تنگ شده بود
همين يه جملش براي من قشنگترين خاطرست كه چهارساله اصلا برام پيش نيومده بود كه دلش برام تنگ بشه
واقعا گاهي نيازه كمي از هم فاصله بگيريم تا قدر همو بدونيم
با خودم فكر ميكنم همش كه ققط چهار روز پيششي پس بايد تو اختلافا كوتاه بياي تو بايد بيشتر محبت كني...
واقعا چرا نميتونم هميشه اين فكرو داشته باشم كه عمر ما مگه چقدره كه اينقد بيخيال داربم روزارو ميگذرونيم؟ حالا كه سه روز پيششم حس ميكنم بايد قدر لحظاتو بدونم اما حقيقت اينه كه عمرمون خيلي كوتاهتر ازونه كه اينقدر بي هوا سپريش ميكنيم...







پاسخ با نقل قول
سلام دوستان دیشب یه بحث کردیم با شوهرم می گفتش که من وتو یکی از با صداقت ترین همسراییم درسته ناراحت
که فهمیده بی شیر پیله ایم و خدارو شکر
و بی حوصله بودم.. شوهرم بیدار شد و بعدش دوش گرفت... خلاصه اون هر چی حرف میزد وشوخی میکرد من اخمو بودم
(فکر کنم یه دلخوری کوچیک ازش داشتم ).. .. تا اینکه کمی که حالم بهتر شد و شوهرم چیزی تعریف کرد و من خندم گرفت.... همینجا بود که شوهرم بغلم کرد و کلی بوسم کرد بعدش بهم نگاه کرد و گفت: همیشه بخند عزیزم.... میخندی خیلی خوشگل تری... خیلللی بهم چسبید و کلا همه چیز از یادم رفت...


اونم قهر کرد واعتصاب غذا یکی دوروز اول براش غذا اماده میکردم سر سفره دیدم نمیخوره ومیره برا خودش نیمرو درست میکنه خلاصه منم اومدم هر روز غذاهایی که دوست داشت را درست میکردم وبا دخترم میل می کردیم دخترم میگفتش مامان خیلی خوش مزه بود بعد از 4 زوز عصرش غذا گرم کرد و خورد دخترم گفت اه بابا اشتی کردی 
علاقه مندی ها (Bookmarks)