یادمه اولین هدیه ای که همسرم بهم داد یه ماسک ضد الودگی هوا بوددر همون حرم امام خمینی
اخه دید یه خورده سلفه میکنم
فکر کنم رفت از این رفتگران گرفت خخخخ![]()
تشکرشده 1,106 در 598 پست
یادمه اولین هدیه ای که همسرم بهم داد یه ماسک ضد الودگی هوا بوددر همون حرم امام خمینی
اخه دید یه خورده سلفه میکنم
فکر کنم رفت از این رفتگران گرفت خخخخ![]()
میشل (یکشنبه 28 بهمن 97), مدیرهمدردی (سه شنبه 11 اردیبهشت 97), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 08 فروردین 97), بی نهایت (سه شنبه 11 اردیبهشت 97)
تشکرشده 2,234 در 570 پست
سلام به روی ماه همگی
یکی از ویژگیهای خوب همسر من شوخ بودنش هست.. به قدری خلاقیت و قدرت انتقالش بالاست که می تونه با الهام از تراژیک ترین شرابط هم یک داستان بامزه سر هم کنه و ضمن اینکه تو رو می خندونه ، تو رو به فکر هم فرو ببره ..
خلاصه اینکه علیرغم همه ی بالا پایین ها و فشارهای زندگی، لحظات زیادی هست که به لطف او ، شادی و خنده در رگهای زندگیمون جریان داره .. و من از این بابت و البته خیلی بابت های دیگه واقعا سپاسگذارش هستم.
بگذریم ..،
امروز حال مساعدی نداشتم و خسته و عصبی بودم ، وقتی طبق معمول سعی کرد با شوخیهاش منو سر حال بیاره و بخندونتم .. من عصبی تر شدم و حسابی شاکی ..اونقدر که خودم هم از این همه هیجان و به هم ریختگی خودم شاخم دراومد چه برسه به عریرم که از تعجب دهنش وا موند .. هر دو سکوت کردیم .. و بعد او بلند شد که از اتاق بره بیرون .. ولی یک دفعه برگشت و بی هوا منو بوسید و بعد از اتاق بیرون رفت ..
این حرکتش من رو که داشتم خودم رو آماده می کردم که ازش دلجویی کنم حسابی حیرت زده، خجالت زده و البته بیشتر از پیش عاشق خودش کرد ..
حیلی دوستش دارم... خیلی ..![]()
We are oneAll is one
Everything is love
در من شکفته شده است هزاران مادر
ویرایش توسط طاهره : سه شنبه 11 اردیبهشت 97 در ساعت 05:59
ammin (چهارشنبه 12 اردیبهشت 97), tavalode arezoo (سه شنبه 11 اردیبهشت 97), فرشته مهربان (چهارشنبه 12 اردیبهشت 97), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 01 اسفند 97), میشل (یکشنبه 28 بهمن 97), مدیرهمدردی (سه شنبه 11 اردیبهشت 97), بی نهایت (سه شنبه 11 اردیبهشت 97), صبا_2009 (سه شنبه 11 اردیبهشت 97)
سلام
همسرم اصلا حوصله شلوغی و ترافیک رو ندارند و من هم بایستی برای دکتر به یه شهر شلوغ و پر ترافیک میرفتم که چند ساعتی از شهر ما فاصله داشت!
اولش گفته بود که اصلا حوصله ترافیکو ندارم و ناز میکرد! :) منم با ناراحتی گفتم که مشکلی نیست خودم میرم ترمینال ماشین میگیرم میرم!!
تا اینو گفتم نظرشون برگشت و گفتند وقتی من هستم شما تنها بری؟!!! این شد که حرکت کردیم به سمت دکتر
وقتی رسدیم ، متأسفانه این شهر جوریه که یه بریدگی رو اشتباه دور بزنی دیگه گرفتار میشی! و اینجا من یه اشتباهی کردم یه کوچه آدرسو اشتباه دادم!!! و ما گیر افتادیم دو ساعت دور خودمون چرخیدیم تا برگردیم سر جای اولمون! و اما همسرم تو این مدت با اینکه خیلی خسته شدند و توی ترافیک بدی هم افتادیم اما صبوری کردند و بقول معروف غر نزدند!
مطمئنم من اگر بودم انقدر غرغر میکردم تا برسیم :)
گذشت و آخر شب حرکت کردیم به سمت شهر خودمون
من با توجه به حالی که داشتم اصلا نمیتونستم تو ماشین بشینم هی اینور و اونور میکردم همسرم با هر حرکتم یه چیزی می گفت که حالمو خوب کنه و من از خنده روده بر می شدم یعنی خنده ی واقعی ها ، قهقهه!
با اینکه جفت مون خیلی خسته و اذیت شدیم اما می خندیدیم و خوش گذشت بهمون
تا برسیم همسرم همه ش نگران من بود که خسته شدم و مدام میگفت خیلی اذیت شدی در صورتی که خودش خیلی بیشتر از من اذیت شد اما به روی خودش نمی آورد![]()
تشکرشده 1,106 در 598 پست
سلام
چقدر ادم ها به زندگی تو میان و میرن
و هر روز چقدر بزرگ تر از دیروز میشی
چیزی که بعد از این همه مدت بهش رشیدم این بود که محردی یا متاهلی فرقی نمیکنه این نگاه تو و انتخابت که بهت ارامش میده بهت قوت قلب میده
ادمی که بتونه توی محردیش ارام و منطقی باشه حتمل مبتونه انتخاب درست تر و در نتیجه ارامش بیشتر در زندگی متاهلی داشته باشه
یه حرفی میخوام بگم باور کنید در متاهلی هیچ حلوایی پخش نمیکنند
اونایی که شادن همون ادمایی هستند که تا مادرشون و پدرشونم براشون کاری میکرد شاد میشدن و بزرگ میدیدن
همون هایی که باهمه خاطرات قشنگ دارن
یکی حرف قشنگی میزد میگفت تا مجردیم متاهلا این ور بشکن خنده دارن به محض اینکه ازدواج میکنیم محردا بشکن خنده دارن و خوشن
دوست من هر چی که هستی الانت دریاب و خوشحال باش شاید یه اتفاق موحب بشه که حتی حسرت همین الانتو بخوری
همین الان یه ورق بردار تمام دارایی هاتو بنویس حالا تصورشو بکن اینا رو ازت بگیرن چه احساسی پیدا میکنی
حالا مثل خوشبخت ترین قرد جهان با مشکلی که داری برخورد کن
چشامامونو رو هم گذاشتیم 30 سالگیمون تموم شد وقتی برای دلشکستن و دلگرفتگی نیست
بدرود
m.reza91 (جمعه 12 بهمن 97), miss seven (یکشنبه 28 بهمن 97), paiize (جمعه 12 بهمن 97), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 01 اسفند 97), میشل (یکشنبه 28 بهمن 97)
تشکرشده 6,659 در 1,532 پست
سلام
امشب دلم از همسرم گرفته وواسه اینکه دعوامون نشه،تصمیم گرفتم یاد کارهای خوبش بیفتم ورفتار امروزش رو فراموش کنم!
چندروز پیش خانوادش واسه ناهار خونمون بودن منم کلی خسته بودم کمر درد داشتم،قبل از اینکه بیان کلی ازش خواهش کردم که کمکم کنه اما زیر بار نرفت وهی از کار کردن فرار کرد!خلاصه وقتی مامانش وباباش اومدن ورفتن من موندم ویه آشپزخونه شلوغ وپراز ظرف نشسته!!
منم خیلی کمرم درد میکرد وبایدمیرفتم آب درمانی!تصمیم گرفتم اول برم آب درمانی بعد که برگشتم کارهاموانجام بدم.رفتم ووقتی برگشتم بعداز تعویض لباس ویه کم غر زدن وآه وناله کردن رفتم تو آشپزخونه واسه شستن ظرفها!چراغ رو که روشن کردم دیدم بعععله آشپزخونه تمیز وشیک داره بهم چشمک میزنه!باخوشحالی دویدم سمت همسرمو بوسش کردم!بهم گفت نه عزیزم تو راحت باش وبه غر زدنهات ادامه بده![]()
m.reza91 (جمعه 12 بهمن 97), miss seven (یکشنبه 28 بهمن 97), فرشته اردیبهشت (شنبه 13 بهمن 97), نیکیا (شنبه 13 بهمن 97), میشل (یکشنبه 28 بهمن 97), wisdom (دوشنبه 29 بهمن 97), شمیم الزهرا (شنبه 14 اردیبهشت 98)
تشکرشده 6,950 در 1,499 پست
سلام
یادی هم کنیم از تاپیک عاشقانه
چندروز بود همسرم از پوست زمخت دستش شکایت می کرد که به خاطر یه کاری ضخیم شده بود، دیشبم کار داشت خسته اومد خونه و خوابش برد رفتم که بیدارش کنم بره سرجاش یاد دستاش افتادم یکی دو دقیقه دستاشو نگاه کردم و از خودم ناراحت شدم که چندروزه یادم میره به دستاش برسم .
به دستاش توجه کردم گفتم خدایا چقدر من این دست ها رو دوست دارم چقدر مردونه و محکم هستند ...
پیش خودم یک سری چیزها رو مرور کردم و همزمان که دستهاش رو ویتامین و کرم میزدم و ماساژ می دادم با خدا حرف میزدم
که خدایا بهم توانایی بده تا مواظب عزیزانم باشم و با تمام قدرت دوستشون داشته باشم و ازشون نرنجم ...
خدایا من رو متوجه گذران عمرمون بکن که چقدر فرصت باهم بودنمون محدوده . کمکمون کن که هر روز عاشق تر بشیم و معایب رابطمون رو ازبین ببریم و قدر دان همدیگه و خدای خودمون باشیم.
....
همسرمم انگار دوست نداشت بیدار بشه چون با تمام وجودم کنارش حضور داشتم بدون هیچ حاشیه ای...
m.reza91 (شنبه 04 اسفند 97), miss seven (یکشنبه 28 بهمن 97), نیکیا (شنبه 14 اردیبهشت 98), میشل (یکشنبه 28 بهمن 97), wisdom (دوشنبه 29 بهمن 97), آنیتا123 (دوشنبه 29 بهمن 97), سمیراه (دوشنبه 29 بهمن 97), شمیم الزهرا (شنبه 14 اردیبهشت 98)
تشکرشده 6,911 در 1,649 پست
نیم ساعته دارم مغزم رو برای یه خاطره ی عاشقانه می گردم، یافت می نشود.
درونم محبت هست، یه چیز خالصانه ای هست، اما عشق نیست. خاطره ی عاشقانه هم نیست، یا یادم نمیاد، اما تصاویری هستن که برام قشنگ و ارزشمندن.
یکیش سبک رفتار و حتی نشستنش در مقابل پدر و مادرم که سرشار از احترامه. احترامی که می دونم از صمیم قلبشه.
دو سه روز پیش شدیدا از من ناراحت بود، و در همون حال پدر و مادرم اومدن بهمون سر بزنن. همونطور که من نهایت تلاشم رو کردم که اونها چیزی از ناراحتیم نفهمن، اونم نهایت تلاشش رو کرد.
خیلی برام ارزشمنده که با تمام خشمی که ازم داشت (هرچند غیرمنصفانه بود)، از اون دو نفر مراقبت کرد.
و موفق هم شد. مامان با تمام زکاوتش، متوجه هیچ چیز نشده بود.
m.reza91 (شنبه 04 اسفند 97), فکور (دوشنبه 29 بهمن 97), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 01 اسفند 97), نیکیا (شنبه 14 اردیبهشت 98), نازنین2010 (دوشنبه 29 بهمن 97), wisdom (دوشنبه 29 بهمن 97), سمیراه (دوشنبه 29 بهمن 97), شمیم الزهرا (شنبه 14 اردیبهشت 98)
تشکرشده 199 در 73 پست
یکبار اونوقتها که نامزد بودیم داشتیم تو پارک قدم میزدیم (تابستون بود)
یهو فواره برگشت سمت ما من رفتم پشت شوهرمو اون خیسه خیس شد!!!!!!!
ولی من فقط کفشهام یکم خیس شد خیلی عصبانی شده بود اونروزا زیاد باهم راحت نبودیمو چون شوهرم خیلی
تمیزو مرتبه و یکم وسواسسه دیدم همونطور که از عصبانیت قرمز شده داره از بینیش آب میچیکه
یهو زدم زیر خنده انقددررررر خندیدم که اونم خندید و جفتمون حدود 20 دقیقه داشتیم میخندیدیم
میگفت عجب عکس العمل سریعی نشون دادی پشت من قایم شدی شیطون اصلا خیس نشدی
ازون روز سعی کردم وقتی عصبانیه با شوخی و خنده بخندونمش
ما نامزد که بودیم برنامه میچیدیم از صبح زود میرفتیم بیرون،یروز از همون روزا که جفتمون از خستگی هلاک بودیم
ایستادیم کنار دکه روزنامه فروشی که آب بگیریم من سرمو تکیه دادم به دیوار تا همسرم بره بگیره
دیدم از دور داره با اخم نگاهم میکنه تعجب کردم هل شدم!شالمو درست کردم گفتم شاید زیاد رفته عقب
وقتی اومد همونطور با اخم گفت مگه من مردم که تو به دیوار تکیه میدیبعد سرمو تکیه داد به شونش
می خواستم بمیرم واسش اون لحظه
اینکه همیشه حواسش به کوچکترین حرکاتمه شیرینه مثل قند ازونروز منم بیشتر حواسم پیششه
همیشه بهم میگفت از کفشهای جلو باز خوشم نمیاد ولی من چون واسه تابستون خیلی دوست داشتم خریدم
و با خودم گفتم حالا فعلا که نامزدیم جلوش نمیپوشم،یبار که اتفاقی اومد دنبالم پام دید چیزی نگفت اما همش
وقتی راه میرفتیم داشت به کفشهای من نگاه میکرد بهش گفتم نمیپوشمش دیگه گفت دارم نگاه میکنم سنگی
گیاهی تیغی جلوی پات نباشه بخوره به پات واسه همین بود خوشم نمیومد
دیگه کلا گذاشتم اون کفشو کنار که مجبور نشه انقدر مراقبم باشه
نامزد که بودیم همیشه میگفت مامانم میگه سمیرا چقدر پوست و موهاش خوب و قشنگه و همیشه تعریف میکنه
و میگه کاش منم همچین پوست و مویی داشتم ، منم رفتم از صابونها و شامپوها و تقویت کننده هایی که برای
خودم استفاده میکردم واسه مامانش خریدمو یکروز که منو برد خونشون به مامانش هدیه دادم!مادر شوهرمو یادم
نیست خوشحال شد یا نه،چون غرق تماشای شوهرم بودم که چطور از خوشحالی چشماش برق میزنه و با عشق
نگام میکنه انگار دنیارو بهش داده بودم
ازونرو فهمیدم هرچی بیشتر به مادرشوهرم برسم شوهرم عاشقترم میشه
اوایل ازدواجمون وضع مالیمون خیلی خوب نبود من اخرای ترم دانشگام بود شوهرمم ماشین نداشت
از کارش که تعطیل میشد یه مسیر یکساعت و نیمی رو میومد با ماشین راه تا باهم از دانشگاهم برگردیم
فقط چون هوا تاریک شده بود من احساس تنهایی نکنم انقدر خوشحال میشد قلبم که نمیتونستم بیان کنم
یادمه خودم خیلی گرسنه بودم اما همیشه قبل اینکه برسه واسش شیروکیک میخریدم تا تو ماشین بخوره
اونقدر پول نداشتم که واسه خودمم بگیرم،وقتی داشت میخورد میگفت واسه خودت چی میگفتم من خوردم
مهم نبود خودم گرسنم باشه انقدر بدنم از شوق مهربونیش ادرنالین تولید میکرد که دیگه تحملش سخت نبود
اونروزا فهمیدم از پس روزای سخت باهم دیگه برمیایم
ویرایش توسط سمیراه : دوشنبه 29 بهمن 97 در ساعت 10:53
m.reza91 (شنبه 04 اسفند 97), فکور (دوشنبه 29 بهمن 97), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 01 اسفند 97), نیکیا (شنبه 14 اردیبهشت 98), نازنین2010 (دوشنبه 29 بهمن 97), میشل (دوشنبه 29 بهمن 97), wisdom (دوشنبه 29 بهمن 97), آنیتا123 (دوشنبه 29 بهمن 97), زن ایرانی (سه شنبه 30 بهمن 97)
تشکرشده 199 در 73 پست
خوندم بچه هام از شوهراشون سوال کردن بهترین خاطراتشونو منم از شوهرم پرسیدم
و هنوز در تعجبم که ما خیلی خاطرات خوب بزرگتری باهم داریم اما شوهرم کوچیکترینشو یادش بود.
اول بگم که شوهرم عاشق فوتباله و همیشه ر زمان مجردیش با غرولندهای مادرش مواجه میشده در این مورد
که خاموش کن تلوزیون و صداش و کم کن و اصلا چرا نگاه میکنی و ازین حرفها
اولین باری که تو خونه خودمون رفته بودیمو داشت برنامه نود نشون میداد بهم گفت اگه تو خوابت میاد برو بخواب
من با صدای کم برنامرو نگاه میکنم منم گفتم چرا کم صدای کم که کیف نمیده زیادش کن و خودم کنارش دراز کشیدم
و خوابیدم میگه ازینکه غر نزدی و بری تو اتاق بخوابی و تنهام نزاشتی دل تو دلم نبود شاید برای تو مسئله کوچیکی باشه
اما واسه من قد یک دنیا ارزش داره که وقتی من نیمه شب فوتبال میبینم نمیری تنها تو اتاق خواب بخوابی و پیش من میمونی![]()
m.reza91 (شنبه 04 اسفند 97), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 01 اسفند 97), wisdom (سه شنبه 30 بهمن 97), بی نهایت (دوشنبه 13 اسفند 97), خانم مهندس (پنجشنبه 02 اسفند 97), شمیم الزهرا (شنبه 14 اردیبهشت 98)
تشکرشده 2,402 در 566 پست
سلام امشب دیدم حالم خوب بشو نیست خواستم به قول میشل کار غیر تکراری بکنم دیدم سخته اینجا الان بخوام خاطره بگم ولی چند دقیقه شاید حالمو عوض کنه
خاطره فواره سمیراه خوندم یاد یک خاطره افتادم
اولین باری که پسرم بردیم ارایشگاه خیلی گریه کرد و طفلی هلاک شد. بعدش خواستیم حال و هوامون عوض شه همسرم گفت بریم ابمیوه بخوریم. همیشه همسرم هرجا بخوایم بریم همون جلو درش پارک میکنه و اگه جا نباشه همونطوری کنار خیابون تو ماشین میمونه تا من برم داخل و برگردم اما اونبار اون سمت خیابون پارک کرد!
خیابون که نبود بلوار بود و وسطش فضای سبز داشت که باید ازش رد میشدیم!
خلاصه تا پامون وارد اون فضا شد (قبلش متوجه نبودیم همش هواسمون به ماشینا بود که بهمون نزنن) یکهو فواره داخلش که برای ابیاری روشن بود چرخید سمت ما که اول همسرم و پسرم بودن و بعد من. پسرم و همسرم خیس اب شدن و به طرز خنده داری داشت بچه به بغل میدوید تا از شر اون فواره خلاص شه اخه وسط خیابون هم نمیشد بره گیر کرده بود منم پشتشون بودم بهم خیلی اب نمیرسید. تا اومد اینورتر فواره اونوری چرخید سمت همسرم و دوباره خیس اب شدن(همسر منم خیلییییی مرتبه ظاهرش و تمیزه و اصلا چنین اتفاقی در مغزم نمیگنجید)
دیگه نفهمیدیم چطور از خیابون رد شدیم و رسیدیم ابمیوه فروشیمن یادم اومد کیفم نیاوردم
(لباسای پسرم کامل خیس بود باید عوضش میکردم)
باز من از خیابون رد شدم رسیدم به اون فضای سبز کاملا اماده بودم که خیس بشم دیدم فواره خاموش شدهیعنی به انداره چند دقیقه فقط طول کشید
وقتی برگشتم همسرم منتظر بود منو خیس ببینه که موفق نشد
(الان میگین کجای این خاطره عاشقانه بود. خب بهتون حق میدم,وسع ماهم در همین حده)
khaleghezey (دوشنبه 16 اردیبهشت 98), miss seven (شنبه 14 اردیبهشت 98), فکور (شنبه 14 اردیبهشت 98), نیکیا (شنبه 14 اردیبهشت 98), میشل (یکشنبه 15 اردیبهشت 98), آنیتا123 (شنبه 14 اردیبهشت 98), الهه زیبایی ها (شنبه 14 اردیبهشت 98), سمیراه (شنبه 14 اردیبهشت 98)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)