به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 37 از 73 نخستنخست ... 7172728293031323334353637383940414243444546475767 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 361 تا 370 , از مجموع 730

Hybrid View

  1. #1
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام.

    این روزها ،روزهای . گل محمدی.ست. بوی این گل آدمو مدهوش میکنه انگار ریشه دربهشت داره..نام این گل هم بوی عطرمیده...



    قدیما چندشاخه ازاین گلو میچیدیم میذاشتیم توی بطری کوچک آب.موقع خوندن امتحانات خرداد بوی این گل اتاق رومعطرمیکردبخصوص صبح زود با عطراین گل شروع میشد تاغروب روزخوبی بود...

    یادش بخیر

  2. 12 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), del (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), fariba s (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), khaleghezey (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), paiize (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), salehe92 (شنبه 03 خرداد 93), فرشته مهربان (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), میشل (یکشنبه 28 اردیبهشت 93), بی نهایت (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), ستیلا (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), شهراز (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), صبوری (یکشنبه 28 اردیبهشت 93)

  3. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    نمی دونم حالم خوبه یا نه؟ اما خوب میدونم که دارم رشد میکنم. انگار دارم بالغ میشم در حالی که در درونم دوست دارم کودکی باشم شاد و آزاد و دوست داشتنی.
    من بالغانه با احساساتم آشتی میکنم و مطمئنم که میتونم بالغانه با احساسات قلبیه همسرم هم آشتی کنم.
    خدایا! بالغانه ات را شکر!
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  4. 9 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), khaleghezey (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), paiize (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), toojih (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), فرشته اردیبهشت (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), میشل (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), ستیلا (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), شهراز (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), صبوری (دوشنبه 29 اردیبهشت 93)

  5. #3
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 19 بهمن 04 [ 23:26]
    تاریخ عضویت
    1391-8-10
    محل سکونت
    جنوب
    نوشته ها
    1,664
    امتیاز
    48,038
    سطح
    100
    Points: 48,038, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    8,218

    تشکرشده 6,659 در 1,532 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    381
    Array
    سلام
    اصلا نمیدونم یه مدتیه چرااینجوری شدم همش دلم میگیره.همش یاد قدیما میفتم.دلم یه آب وهوای خوب وجدید میخواد...
    دلم یه بارون تمیز وقشنگ میخوادکه روحمو پاک کنه ویه حس خیلی خوب بهم بده...

    یه روز دلم گرفته بود مثل روزهای بارونی
    ازاون هواها که خودت حال وهواشو میدونی
    اگه بشه باواژه ها حالمو تعریف بکنم
    تو هم منوشعرمنوباهمه حست میخونی
    یه حالی داشتم که نگو...یه حالی داشتم که نپرس
    یه تیکه ازروحمومن جایی گذاشتم که نپرس
    یه جایی که میگردمودوباره پیداش میکنم
    حتی اگه کویر باشه بهشت دنیاش میکنم

    مدام این ترانه توی فکرمه...
    عمر که بی عشق رفت

    هیچ حسابش مگیر...

  6. 11 کاربر از پست مفید paiize تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), del (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93), fariba s (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), khaleghezey (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), salehe92 (شنبه 03 خرداد 93), toojih (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), فرشته اردیبهشت (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), میشل (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), بی نهایت (جمعه 02 خرداد 93), ستیلا (دوشنبه 29 اردیبهشت 93), صبوری (دوشنبه 29 اردیبهشت 93)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 اسفند 93 [ 10:05]
    تاریخ عضویت
    1392-12-13
    محل سکونت
    دشت
    نوشته ها
    113
    امتیاز
    1,390
    سطح
    20
    Points: 1,390, Level: 20
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 10
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    834

    تشکرشده 492 در 107 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    24
    Array
    حال و احوالم خوب نیست.

    برای حل یک مساله که برایم فوق العاده مهم و بزرگ بود برای اولین بار اعتکاف رفتم ولی از وقتی که از اعتکاف برگشتم انگار یه جور دیگر شدم، انگار همه چیز برام فرق کرده. یه غم سنگینی رو دلم هست غمی که مال کس دیگر است که انگار از من جدا نیست. از خود من و وجودم هست.

    اولین روز اعتکاف گرمم بود با دوستانم جلوی در نشستم، بعد از یه مدت کوتاهی در ردیف آخر یه دختر حواسم را پرت کرد یه دختر حدود 18 سال و فوق العاده زیبا که با کمال دقت و ضرافت موهایش را درست می کرد و گلسر و کلیپس می زد آنقدر مرتب و تمیز و زیبا و نجیب بود که محو تماشای او شدم چند دقیقه که گذشت به خودم گفتم این دختر چرا اینطور روی بالش افتاده اینطور مرتب کردن موها که سختر است و به پاها و کل بدن او نگاه کردم او فلج شدید بود و حتی توان نشستن نداشت اگر دو نفر دستهایش را می گرفتند بلند می شد و می توانست به سختی چند قدم بردارد

    و من چقدر ناشکرم.........

    غم من که کل دنیایم را گرفته هیچ نیست هیچ.......

    و من چقدر ناشکرم.........

    وقتی او را دیدم از خودم و از خواسته ام شرمنده شدم و کل اعتکاف و بعد از اعتکاف آن دخترک زیبا در هر روز و هر لحظه من حضور دارد.


    دخترک زیبا توان نیاورد و صبح روز دوم بی صدا اعتکاف را ترک کرد.



    شاید خداوند صدای مرا نشنود شما هم با من همصدا شوید تا دخترک زیبا به تنهایی قدم بردارد.
    بیاموزیم بی قید و شرط عشق بورزیم،

    بی قصد و قرض حرف بزنیم،

    بی دلیل ببخشیم،

    و از همه مهمتر

    بی توقع به انسانها
    محبت کنیم
    ویرایش توسط fariba s : سه شنبه 30 اردیبهشت 93 در ساعت 10:09

  8. 11 کاربر از پست مفید fariba s تشکرکرده اند .

    Aram_577 (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), del (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93), paiize (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), salehe92 (شنبه 03 خرداد 93), sara 65 (شنبه 03 خرداد 93), فرشته اردیبهشت (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), مصباح الهدی (پنجشنبه 01 خرداد 93), بی نهایت (جمعه 02 خرداد 93), ستیلا (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), صبوری (سه شنبه 30 اردیبهشت 93), صبا_2009 (سه شنبه 30 اردیبهشت 93)

  9. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 30 مرداد 94 [ 21:50]
    تاریخ عضویت
    1393-1-05
    نوشته ها
    278
    امتیاز
    5,866
    سطح
    49
    Points: 5,866, Level: 49
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 84
    Overall activity: 21.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    317

    تشکرشده 1,458 در 274 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    71
    Array
    سلام
    این چند وقت یکم گرفتاریها و دغدغه های ذهنیم زیاد شده و تصمیم داشتم تمرکز بیشتری روی قسمتهای مهمتر زندگیم داشته باشم و موارد کم اهمیت تر رو کمرنگ تر کنم ، یکی از اون جاها که میخواستم براش وقت کمتری بزارم اومدن به این سایت بود که گهگاه برای مطالبی که میخواستم بنویسم باید زمان و انرژی میزاشتم… اما این وسط نمیدونم چه اشتباهی رخ داده که اقای مدیر همدردی از چه فردی خواسته تقدیر کنه که اشتباها از من تقدیر کردن و ما رو جزء خواص‼ کردن و پررنگ کردن و این تغییر رنگ برای من ضعیف النفس کافی بود تا اینطور فکر کنم که شاید حضور من برای یک نفر هم اینجا فایده موثر داشته باشه و تصمیمم رو کمی تعدیل کنم… فقط شانس با شما همراه بود که این پررنگ شدن توی دوران پر دغدغه ای همراه شد وگرنه کور از خدا چی میخواد! دو چشم بینا و یک ادم پرحرف مثل من از خدا چی میخواد! یک منبر مثل حال و احوال همدردی و مستمعینی مثل شما…

    توی این سایت زیاد دیدم و دیدین که دخترخانمهایی اومدن شاکی شدن که اقا پسری چندین سال ندای دوستت دارم دوستت دارم سر میداده و حالا که قرار بوده بیاد خواستگاری یا حالا که خورده به یک سختی و باید اون عشقهای توی حرف رو ثابت میکرده یهو جا زده و من موندم و یک عشق کاذب و یک دل دستخورده….

    من به شخصه درعین اینکه ادم منطقی هستم ولی خیلی راحت میتونم احساساتم رو به طرفم منتقل کنم و همیشه حس خوبی دارم که اون چه در درونم هست رو با کلمات به بهترین شکل میتونم به طرف مقابلم انتقال بدم و اونچه که در باطنم هست به ظاهرم و به دل طرفم پل بزنم…

    دو شب پیش یک حس عارفانه عاشقانه خوبی داشتم… مثل همیشه خواستم این حسم رو ازصرفا یک حس به کلام تبدیل کنم و به گوش سمیع مخاطبم که خدای بزرگ هست برسونم…. اومدم اینجا یک تاپیک زدم و در ملا عام گفتم خدایا عاشقتم… دوستت دارم… اما طرفم خدا بود… خدایی که باید موضعت رو در مقابلش روشن کنی که قراره توی زندگیت با اون باشی یا بدون اون… خدا معشوقی هست که اگه ادعای عشقش رو کردی باید پاش وایستی … باید سختی و مشقتش رو به جون بخری تا ثابت کنی عشقت صرفا یک حرف نیست .. که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها… فرداش توی این روزهای پرهیاهویی که دارم یک چالش جدید برام رخ داد که فشار سختیهای این روزهام رو بیشتر کرد… مهم نیست که زندگی سخت باشه یا اسون چون هر دوش میگذره.. مهم اینه که این سختی یا اسونی من رو از خدام لحظه ای غافل نکنه… حوادث زندگی توی عبادات و معاشرتم با خدا کمترین اثری نزاره…

    یک خانواده هایی هستن که 5-6 تا بچه دارن و پرجمعیت هستن … معمولا توی اینجور خانواده ها ، همیشه کارها به دوش اون بچه ای هست که کاری تر هست و پدر و مادرش روش بیشتر حساب میکنن و برای پدر مادر ارزشمندتر و عزیزتر هست… علی برو نون بگیر ، علی داروهای مامانت رو گرفتی؟ علی شب زودتر بیا خونه بابات رو ببری حمام بشوری ، علی سر راهت برو خونه مادربزرگت خریدهای اون رو هم بکن و.. ولی کسی با بقیه کار نداره ، به سمیه و معصومه و مریم و حمید و مجتبی کسی چیزی نمیگه .. اینها پایه پنجم میز هستن و امتحان خودشون رو پس دادن ، اینقدر نق نقو و غرغرو هستن که ترجیح به اینه که کار و باری بهشون نداشته باشن…. حالا این حکایت خداست و بنده هاش… که هر که در این بزم مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند… که انبیا و اولیا پربلاترین بنده هاش هستن، چون عزیزترین و عاشقترین مخلوقاتش بودن…



    -------------------
    ویرایش توسط محمد 93 : پنجشنبه 01 خرداد 93 در ساعت 18:59

  10. 11 کاربر از پست مفید محمد 93 تشکرکرده اند .

    Aram_577 (شنبه 03 خرداد 93), fariba s (شنبه 03 خرداد 93), khaleghezey (جمعه 02 خرداد 93), salehe92 (شنبه 03 خرداد 93), فرشته مهربان (جمعه 02 خرداد 93), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 01 خرداد 93), مدیرهمدردی (جمعه 02 خرداد 93), مصباح الهدی (پنجشنبه 01 خرداد 93), بی نهایت (جمعه 02 خرداد 93), ستیلا (پنجشنبه 01 خرداد 93), شایسته89 (شنبه 03 خرداد 93)

  11. #6
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    سلام سلام سلام

    حال و احوال شما یاران همدردی که خوبه ان شاء الله ؟ از خدا می خواهم چنان مست انس با خودش شوید که در میان گرفتاریها هم بشکن سرخوشی بزنید ........

    حال و احوال خوش محمد 93 ما را نیز برآن داشت که بنگاریم که جناب محمد ، اشتباهی رخ نداده و پستهای شما مفید و محتوایی و همگرا با همدردی شناخته شده و شما هم مثل بعضی از عزیزان دیگر از اعضاءی تشخیص داده شدید که می تواند بسیار برای همدردی و مراجعینش مفید باشد . از این رو بدانید که مدیر همدردی با خود خود شما بوده ....

    در خصوص بلا و ابتلا و بلا بر مقربین بگذارید که من تکمیلش بکنم با این حقیقت که البته ، هم بلا در پی بله هست یعنی ما روزی خود بله به او داده ایم که به قول شما عاشفتیم ، هم اینکه اینها بلا به معنای مصطلح نیست بلکه عین نعمت است از این جهت که تعالی و عروج می بخشد اگر بخواهی و از راست قامتان باشی و صبر و استقامت ردایت باشد .

    آنکه عافیت در این عالم برمی گزیند عروج و رشدی هم نخواهد داشت که ..... سخن بسیار است و اینجا جاش نیست ....





  12. 9 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    fariba s (شنبه 03 خرداد 93), khaleghezey (جمعه 02 خرداد 93), meinoush (جمعه 02 خرداد 93), salehe92 (شنبه 03 خرداد 93), فرشته اردیبهشت (جمعه 02 خرداد 93), میشل (جمعه 02 خرداد 93), بی نهایت (جمعه 02 خرداد 93), ستیلا (جمعه 02 خرداد 93), صبا_2009 (جمعه 02 خرداد 93)

  13. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 16 خرداد 05 [ 13:13]
    تاریخ عضویت
    1391-3-10
    نوشته ها
    1,581
    امتیاز
    42,128
    سطح
    100
    Points: 42,128, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,384

    تشکرشده 6,950 در 1,499 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    330
    Array
    این روزها روزهایم نامرتبند و کنار هم نمیایستند ...
    شب هایم به
    هم ریخته اند ...

    ولی عصرهایم
    طعـــم چای میدهند
    صبح هایم
    طعم صبحانه که حتی فکر کردن به ان و شوروشوق خوردن صبحــــــانه خواب شبانه ام را می رباید
    و
    بی قرارش میکند..
    که کی قرار است به ایستگاه صبح برسد
    و خود را از
    شوری دلنشین پنیر و داغی چای و نان تازه سیراب کند....

    من به خاطر خوردن صبحانه
    خوشحالم و ذوق میکنم ...

    ولی...

    امسال وقتی به خودم امدم که شکوفه ها ریخته بودند
    امسال اجازه ندادم نسیم بهار پوستم را لمس کند مگر آن باری که به شدت اغوایم کرد و تسلیمش شدم ...

    به راستی زیبایی دیوانه ام میکند همان بهتر نبینم و چشم به رویش ببندم و ساکن شوم
    شور زیاد را برنمی تابم ...تحمل نمیکنم

    امسال مثل پار روزها و ساعت ها و ثانیه های بهار را نشمردم تا زود بگذرد و غرق زمستان شوم

    از این بیتوجهی خوشحال شدم که محل به بهار ندادم و از خوشحالی غمگین که چرا با طبعم چرابا اصلم میجنگم!
    امسال مردم و زنده شدم.

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
    ویرایش توسط فرشته اردیبهشت : جمعه 02 خرداد 93 در ساعت 21:33

  14. 9 کاربر از پست مفید فرشته اردیبهشت تشکرکرده اند .

    khaleghezey (شنبه 03 خرداد 93), meinoush (جمعه 02 خرداد 93), rozaneh (یکشنبه 04 خرداد 93), toojih (جمعه 02 خرداد 93), میشل (جمعه 02 خرداد 93), مصباح الهدی (شنبه 03 خرداد 93), بی نهایت (جمعه 02 خرداد 93), ستیلا (شنبه 03 خرداد 93), شایسته89 (شنبه 03 خرداد 93)

  15. #8
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array
    از سفر قبلی 8 تا حلزون بزرگ با خودم آوردم .

    جاشون رو تمیز میکنم. براشون غذا می ذارم.

    زمانی که دارم اون ها رو نگاه می کنم ذهنم از همه درگیری ها آزاد می شه.

  16. 12 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    Aram_577 (شنبه 03 خرداد 93), fariba s (شنبه 03 خرداد 93), khaleghezey (شنبه 03 خرداد 93), salehe92 (شنبه 03 خرداد 93), sara 65 (شنبه 03 خرداد 93), toojih (جمعه 02 خرداد 93), فرهنگ 27 (شنبه 03 خرداد 93), میشل (جمعه 02 خرداد 93), مسافر زمان (جمعه 09 خرداد 93), دختر بیخیال (شنبه 03 خرداد 93), ستیلا (شنبه 03 خرداد 93), شایسته89 (شنبه 03 خرداد 93)

  17. #9
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط بی نهایت نمایش پست ها
    از سفر قبلی 8 تا حلزون بزرگ با خودم آوردم .

    جاشون رو تمیز میکنم. براشون غذا می ذارم.

    زمانی که دارم اون ها رو نگاه می کنم ذهنم از همه درگیری ها آزاد می شه.
    منم خواهر کوچولوم از شمال هشت تا حلزون آوردن ،زمستون خوب بود اما الان که هوا گرم شده یکی یکی مردن ، همش باید جاشون مرطوب باشه ، براشون کاهو تازه بخرین و غذا خوب بدین ، یک ظرف در بسته اگه باشه حتی چند تا سوراخ هوا هم داشته باشه باعث میشه حالشون بد بشه و بمیرن.

    5 تا حلزون خواهرم مردن ، و فقط سه تاشون موندن ، اون سه تا هم من اینقدر غر زدم که گناه دارن حیوونکی ها از آخرم خواهرم راضی شد بدشون به بابام ، بابامم بردشون باغ ، ورگنه همین سه تا هم میمردن!

    پس خیلی مراقب باشین گناه دارن زجر کششون نکنین یوقت.

    من خواهرم زیاد وقت نداشت خصوصا موقع امتحانتش بوود زیاد بهشون نرسید اونا هم تلف شدن
    **برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
    فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
    که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
    یاد نمیگرفتم .....! **


  18. 10 کاربر از پست مفید دختر بیخیال تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (یکشنبه 04 خرداد 93), khaleghezey (شنبه 03 خرداد 93), salehe92 (شنبه 03 خرداد 93), toojih (شنبه 03 خرداد 93), میشل (شنبه 03 خرداد 93), مسافر زمان (جمعه 09 خرداد 93), مصباح الهدی (شنبه 03 خرداد 93), بی نهایت (شنبه 03 خرداد 93), شیدا. (شنبه 03 خرداد 93), شایسته89 (شنبه 03 خرداد 93)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 07 آبان 03 [ 09:35]
    تاریخ عضویت
    1392-12-19
    نوشته ها
    464
    امتیاز
    15,482
    سطح
    80
    Points: 15,482, Level: 80
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 368
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,324

    تشکرشده 1,336 در 399 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    72
    Array
    سلام

    امروز بیشتر بهم ثابت شد که خیلی ترسو ام.... و از ان مهمتر بهتر درک کردم که تنها راه حل غلبه بر ترس انجام کاری است که ازش می ترسم.....
    وسیله ای خراب شده بود و به پدرم زنگ زدم که چه کار کنم... راه حلی گفتند که جواب نداد و بعد گفتند صبر کنید تا خودم بیام.... ولی تا پدرم میومدن کلی اب هدر می رفت و باید اب را کامل قطع می کردم.....
    بعد تصمیم گرفتم خودم درسش کنم مامانم مخالفت کردن ولی گفتم نه مشکلی نیست.... رفتم وسایل لازم را خریدم و طرز استفاده را هم پرسیدم.... ولی موقع انجامش نمیدونید چه قدر بیهوده می ترسیدم!!!!! به خودم گفتم چرا می ترسی؟ تمام احتمالات را تو ذهنم مرور کردم و پیشگیری هایی که باید را هم کردم و خلاصه انجامش دادم و 90 درصد درست شد ولی نه کامل.... خلاصه مجبور شدم دوباره ان وسیله را بخرم و دوباره ان کار را انجام بدم و اینبار کاملا درست شد.... بار دوم دیگه ترسی نداشتم.... و فقط به اینکه چگونه کار را انجام بدم فکر می کردم......

    اگه همه عمر رو به روی ترسهام می ایستادم الان وضیعت خیلی بهتری داشتم...............
    ولی واقعا رویارویی با ترسها کار سختیه.......
    برام دعا کنید که بتونم رو به روی همه ترس هایم بایستم
    ویرایش توسط salehe92 : شنبه 03 خرداد 93 در ساعت 14:29

  20. 10 کاربر از پست مفید salehe92 تشکرکرده اند .

    abi.bikaran (یکشنبه 04 خرداد 93), khaleghezey (شنبه 03 خرداد 93), toojih (شنبه 03 خرداد 93), میشل (شنبه 03 خرداد 93), مسافر زمان (جمعه 09 خرداد 93), بی نهایت (شنبه 03 خرداد 93), دختر بیخیال (شنبه 03 خرداد 93), شیدا. (شنبه 03 خرداد 93), شایسته89 (شنبه 03 خرداد 93), صبا_2009 (شنبه 03 خرداد 93)


 
صفحه 37 از 73 نخستنخست ... 7172728293031323334353637383940414243444546475767 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.