خدایا..
صدات میزنم و مدام باهات حرف میزنم، ولی اکثر مواقع فقط با خودم حرف میزنم، بعد یه لحظه میگم یعنی الان واقعا یکی حرفمو شنید؟ و جالبه که اکثر مواقع جوابمو میدی. دقیقا پاسخم رو مقابلم قرار میدی. بعد میترسم، مثل کسی که میترسه باهات مواجه شه. فکر میکنم اگر یک لحظه فقط اونجوری که هستی، نه جوری که توی فکر و خیالمی، حس ات کنم، بند بند وجودم متلاشی میشه.... میترسم و باز طفره میرم و میگم یعنی تمام حرکات من یکی یکی دیده میشه؟ تمام حالات و افکار من یکی یکی درک میشه؟
میدونی خدایا! حالا دقیقا میدونم ، تو هستی، این منم که نیستم! و خیلی مسخره است وقتی میپرسم خدایا هستی؟!!! من غایب ام. همیشه غایب بود. تو حقیقی هستی و این منم که دروغینم! صبح تا شب چه میکنم؟ اصلا شب و روزی هست یا سال و ماه ها یک پارچه از جنس فرصت های منن؟ فردا و پس فردا چه معنی داره؟ دیروز و دو سال پیش چه معنی داره؟ الان کی هست؟ آیا واقعا من 24 سالمه؟ یا توی ساعت شنی من فرصت های آخره؟
مگه رویاها و سرگرمی ها میذارن من واقعی باشم؟ الان اونجایی که من غایب ام چه خبره؟
نه! تو یه جایی دور از من ، در عالم لاهوت و جبروت نیستی. این منم که تو عالم هپروتم!
خدایا دلم گرفته... پدربزرگم... خیلی دوستش دارم. خودت بهتر میدونی چه حالیه و هر روز ازت مرگ میطلبه. دعای مارو میشنوی و سلامتش میدی یا دعای اون رو و اجابتش میکنی؟ کاش بمونه تا قدرشو بیشتر بدونم. تا جور دیگه ای نگاش کنم، جور دیگه ای بشناسمش. توکلم به توست. بهمون آرامش بده، تویی که شک ندارم همین نزدیکی. خیلی نزدیک...
تنها نفس خداست که اگر بر گل دمیده شود انسان می آفریند.
ویرایش توسط عشق آفرین : جمعه 10 مهر 94 در ساعت 20:46
علاقه مندی ها (Bookmarks)