ممنونم از حرفات باشه همه رو آویزه گوشم میکنم تا بهش برنخوره و رنجیده نشه
دقیقا همین طوره وقتی بخاطره کارهاش بهش بی توجهی میکنم خیلی زود میفهمه و میگه : من که تو رو میشناسم ، خودت باش، منو گول نزن و ... یا مدام میپرسه من کاری کردم عصرا؟ ، اکثرا هم درست متوجه میشه.مردها بسیار باهوش هستند و وقتی ایشان به قوب خودتون جور دیگری به شما نگاه می کنه نباید فکر کنه چون مثلا اون کمتر توجه می کنه شما هم کمتر توجه می کنی ..اگر این طور بشه زندگیتون رو دور تسلسل بیهوده می افته باید بسیار زیرگانه این کارها و تغییراتو اعمال کنی جوری که داری تغییر می کنی نه اینکه جوری که اون دیگه برات مهم نیست...
خدا رو شکر که بلخره این سوالم رو جواب دادیدولی در رابطه با قضیه دعواهاتون و اینکه تو اتاق هردوتونو حبس می کنه و حتی یک قدم نمی گذاره ازش دور بشید کمی برای من عجیبه..و مبهم و هرچه فکر می کنم به نظرم منطقی نمیاد ....من از اقایون تالار ..حیف که نقاب نیست ..مثل کیوان و baby گرامی تقاضا می کنم این حس یک مرد رو کمی باز کنند ببینیم این اقا با چه حسی این کار رو می کنه...میشه خودتون هم توضیحی بدید؟ایشان در خانواده پدرش یا برادرش چگونه اند؟آیا خدای نکرده خطایی سر زده یکبار مثلا از شما بعد این طور شده یا از اول این طور بوده؟خودش نظرش از این کار چیه و چه توضیحی میده؟
ولله برای خودم هم عجیب بود ، نمیدونم منظورت از اشتباهه من چیه؟ مثلا یه بار که ازم جدا بشه من برم خطایی بکنم؟؟؟ نه خدا رو شکر همچین چیزی نبوده ! البته وقتی عصبانیه فوق العاده شکاک میشه
مثلا یه بار تو دعوا کلی بد و بیراه گفت و آخرش گفت من میگم کجا میری من میگم کی میری و ....
منم عصبانی شدم و گفتم هر جا دلم بخاد میرم و با هر کی دلم میخواد ... ( میخواستم بگم با هر کی دلم میخواد حرف میزنم نذاشت حرفمو تموم کنم و چنان سیلیه محکمی زد تو گوشم که یه لحظه زمان و مکان رو گم کردم و همش فکر میکردم چه بلایی سرم اومده بعد هم با عصبانیت رفت خونمون و به بابام گفت من عصرا رو با خودم میبرم خونمون چون اگه تنها باشه میخواد ازون غلطا کنه) شاید شکاک میشه
اما تحلیله خوده من از این قضیه اینه که چون ما تو دو تا شهر جدا زندگی میکنیم و اون عادت داره هر وقت دعوا میکنیم منو و خودش و تو یه اتاق حبس کنه و با وجود بی محلی های زیادش یه لحظه هم ازم جدا نمیشه ، به این بهانه میخواست منو با خودش به شهرشون ببره فکر کنم این طوره چون اون منو میشناسه و فقط بهانه جویی برای نشون دادنه برتریش بوده به نظرم!!!
ببین من یه دعوا رو کاملا برات تعریف میکنم تا شما بهتر متوجه بشی :
مثلا :
سره یه موضوع کوچیکی بحث میکنیم و دعوامون میشه
من بهش میگم این موضوع ارزش داره که اینطور اعصابه خودت و منو خورد کنی؟ اون میگه این موضوع مهم نیست مهم تویی که باید ادب شی
من : من ادب دارم درست حرف بزن
اون: درستت میکنم عصرا
من : دوباره شروع کردی؟
اون: من شروع نکردم این تو بودی که امروز رو به گند کشیدی (ببخشید ها)
من: مگه دفعه پیش قول ندادی که عصبانیتتو کنترل کنی؟ همین الان خودت و کنترل کن بیا تمومش کنیم
اون: نه من فهمیدم اون راه به درده تو نمیخوره با تو باید همین طوری حرف زد
من: بسه دیگه ، (یا هیچی نمیگم و بلند میشم تا از اتاق برم بیرون) اون به شدت بلند میشه و میاد دم در و میگه هیچ جا نمیری همین جا میمونی و در رو قفل میکنه کلید رو در میاره باتری موبایله منو در میاره و میگه هر غلطی میخوای بکنی تو همین اتاق بکن
منم گوشه اتاق میشینم یه نیم ساعتی
دوباره بلند میشم و میگم در و باز کن گرسنمه مامانت اینا دارن سره میز شام صدامون میکنن
داد میزنه به مامانش میگه ما شام نمیخوریم و آروم به من میگه تا آدم نشی هیچ جا نمیری
من دوباره نیم ساعت میشینم و باباش از بیرون همین طور صدا میزنه!
نیم ساعت بعد دوباره پا میشم و میگم در و باز کن میخوام برم دستشویی!(بازم ببخشید)
اون: نه نمیشه
من : ااا باز کن میگم کار دارم
اون : یک ساعت بعد
من : (در حالی که دیگه واقعا کلافه شدم میگم خیلی بی شعوری)
اون: باریکلا فحش هم دادی
دوباره میرم جلو و میخوام دستشو بگیرم تا باهاش حرف بزنم دستشو میکشه و میگه به من دست نزن دسته کثیفتو بکش و ...
خلاصه اینقدر تو سرو کله هم میزنیم تا بلخره یه جوری با کلی زخم روحی آشتی میکنیم
من نمیدونم تو این رفتارمون چند تا مشکل هست
اما اونایی که خودم فهمیدم اینه که:
1. وقتی عصبانی میشه هیچی نمیتونه خوشحالش کنه حتی از محبت های منم بد برداشت میکنه و میگه تو از اون زنایی هستی که میخوان با این چیزا شوهرشونو خر کنن پس عملا هیچ قلقی ازش دستم نیست
2. این نوسان احساسی منو داغون میکنه این که تا یه ساعت پیش مثل ملکه ها بودم براش حتی نمیذاشت از جام بلند شم و کمک مامانش کنم جلوی مامانش اینا دسته منو میبوسید و .... اما در عرض چند دقیقه بد ترین حرف هایی که یه مرد میتونه به زنش بگه رو بهم میگه این نوسان منو داغووووووووون کرده تا حالا
3. وقتی عصبانیه مشخصه که فهمیده اشتباه کرده اما دیگه مغزش کار نمیکنه مثلا من بهش میگم : ببخشید ببخشید فهمیدم منظورت چی بود دیگه این کارزو نمیکنم ببخشیددددددددددد اما قبول نمیکنه انگار نمیخواد آسون از موضعش کنار بیاد
4. وقتی عصبانیه تصمیم میگیره! صبر نمیکنه تا حالش بهتر شه و در هر صورتی تا آخره تصمیمش میره
مثلا تصمیم میگیره شبونه منو بفرسته به شهر خودمون تا منو ادب کنه
تو راه هر چی بهش میگم بابا جون ببخشید فهمیدم دیگه اشتباه نمیکنم بیا برگردیم با اینکه آروم تر شده اما ادای ادم های عصبانی رو در میاره و تا خوده خونه منو میاره و به فلاکت نصفه شب برمیگرده و فردا صبح پشیمون میشه و میگه میدونم کارم خوب نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چکار کنم که موقع عصبانیت از تصمیمش برگرده؟ ما تا حالا هزینه های سنگینی برای این جور تصمیم هاش دادیم هم مالی هم آبرویی که اکثرا برای خودش بد بوده و من دلم نمیخواد شخصیتش جلوی کسی کم بشه
البته خودش ادعا میکنه که یه مشاور خانواده بهش گفته که باید اینجوری باشه و اینجوری مردی شو به من ثابت کنه !!!
حالا شما میتونی برای هر کدومه این مشکلا بهم راه کار بدی؟






) شاید شکاک میشه

بله یه مدت طول کشید تا بله بگیره اما فقط مشکل من نبودم خانواده اش هم بودن کلا خیلی زحمت کشید!


علاقه مندی ها (Bookmarks)