همیشه تصورم این بود که هر شغلی در جامعه ارزشی داره و هنوزم روی نظرم پابرجا هستم....خیلی از ما الان در مقطعی از تحصیل هستیم....و هر کدوم از ما شغلی داریم که در برهه خاصی از زمان بسته به شرایط و موقعیت های مختلف اون شغل رو برای آینده خودمون انتخاب کردیم...منم با توجه به قولی که به چند تا از دوستان دادم تصمیم گرفتن خاطراتی از دوران تحصیلم که معنا و مفهومی هم برای آموختن دارن و بیشتر جنبه تجربه دارند رو اینجا بنویسم تا نه خودم بلکه اندکی شناخت از حرفه خودم رو بهشون بدم و قبلش بیان کنم که تمام اینها تک به تک واقعی هستن....و من فکر می کنم اگر هر کدوم از شما هم تالاری ها هم خاطره ای دارین که به تجربه ما اضافه می کنه و شناختی از شغل شما در مخاطبین ایجاد می کنه بهتره از این دفترچه خاطرات استفاده کنید.....
پس:
به نام یگانه شفا دهنده
خدایا...چقدر تلاش کردم تا روزی این روپوش سفید رو بپوشم..چقدر با خودم اون روزای اول فکر می کردم که کار شاقی کردم ولی امروز نمی دونم ایا فکرم درست بوده یا نه.....
الان این اصلا مهم نیست چون مدت های زیادی از اون روز ها می گذره و این دیگه مدت هاست که معنای خودشو از دست داده...حالا روزهای زیادی از اولین باری که پامو توی بیمارستان گذاشتم می گذره و تنها لبخند محوی روی لبانم نقش می بنده.....
اولین باری که گوشی پزشکی رو به گوشهام زدم رو خوب یاد دارم...همیشه فکر می کردم خدایا آخه مگه میشه با یک گوشی فهمید مریض چشه؟
چقدر به جواب این سوال فکر می کردم...اون موقع ها اصلا نمی دونستم پزشکی چی هست و چقدر سخته....هنوز رو ابرها بودم و طول کشید تا معنی درد و رنج رو با قلبم حس کردم......
یادمه روز اولی بود که استادم به زور دست منو گرفته بود تا با گوشیم بتونم قلب یه پیرمرد رو گوش بدم..چقدر سخت بود خدایا!
الانم که یادش می افتم باورم نمیشه که چطور این کارو کردم....و امروز به اون روزها می خندم....یادمه استادم گفت:این صداها که می شنوی اولیش S1 و دومیش S2 هستن...با خودم گفتم خدایا چقدر خشن..این صدایی که همه وقتی عاشق میشن تالاپ و تولوپ صدا میشه عجب اسمی دارن...اونروز فهمیدم که یه قلب می تونه یه عالمه صدا داشته باشه و هر کدوم از این صداها یه معنایی دارن ولی هیچ وقت تا حالا با گوشیم قلب یه عاشق رو گوش ندادم ببینم تو اون قلبا چه صدایی می یاد..استادم می گفت تو قلب عاشقا انگار داره یه اسب می دوه و با دستش صداشو برامون در آورد و من هنوز صدای انگشتای استادم یادمه ولی هنوز یه عاشق واقعی پیدا نکردم که بتونم قلبش رو گوش بدم.....
اون روزا تنها کارمون این بود که چشم بدوزیم به دهان استادمون و گاهی خجالت بکشیم و گاهی از استادمون چوب بخوریم....یادمه اون استادم با چوب بلندش همه دخترا و پسرامونو زده بود....ولی هیچوقت چوبش به من نخورد..روز آخر به من گفت می دونی من به همه چوب زدم جز تو...من ترسیدم ولی نگاه پیر و خسته این سالیان درازش به وجودم گرما بخشید..بهش گفتم من حاضرم از چوب شما بخورم..ولی استاد پیرم دستان چروکش رو جلوی چشمام گرفت و جمله ای بهم گفت که هنوز تو گوشمه ..جمله ای که خیلی ها تو زندگیشون درکش نکردن ولی من همیشه بهش فکر می کنم:
گفت:
چوب زدن یا نزدن من به تو هیچوقت دلیل خوب یا بد بودن تو نیست...سعی کن تو این رشته هیچ وقت چوب خطاهای تو به تن مردم نخوره........
و من نمی دونم آیا تا امروز چوب من به تن کسی خورده یا نه ...ولی همیشه می دونم خدایی که پشتم هست کمک می کنه تا دستام هیچوقت بوی خون نگیرن...
خدایا دوستت دارم.........![]()









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)