سلام دوستان یا سلامبچه ها یا سلام همدردی های محترم
موضوع من موضوع خیلی از خانماست
من ٣٠ سالگی رو رد کردم
یک پسردارم که باخودمه مجدا شدم
خدا رو شکر همه چی خوبه بجز یه مورد
من وقتی به پدر و مادرم نگاه میکنم و خطای رو پیشونیشون میبینم میترسم
میترسم از دستشون بدم
و دنیای بعد از پدر و مادرم رو نمیتونم حتی تصور کنم
تا اینجوری فکر میکنم سریع تو ذهنم دنبال همسر میگردم تا تکیه گاهم باشه
که نیست و نبایدم باشه چون هر وقت که به یاد ازدواج میفتم ناراحت میشم فلج میشه زندگیم و از کار زندگی میفتم شخص مورد پسند منم تا حالا نیومده و فکر نکنم بیاد و باشه اصلا حداقل برای من
شرایطمم سخت نیست فقط تعهد بوده
بارهابه خودم گفتم نکنه من ازدواج نکنم بچم بزرگ بشه من رو بزاره خانه سالمندان و صد تافکر دیگه ی اینجوری
چه کنم
چجوری فکرم تغییر بدم چجوری فکر کنم ک بعد از پدر و مادرم من تنها نمیشم هر کی نمیره سر خونه زندگیش و منرو تنها نمیزاره من میتونم رو پاهای خودم بایستم من مستقل مستقل میتونم باشم به یک خودباوری نیاز دارم ولی نمیدونم چه شکلی باید کسبش کنم
با تشکر از پاسختان








علاقه مندی ها (Bookmarks)