سلام به همه دوستان
اين ايام رو تسليت ميگم
بعد از چهارسال سادگي من بالاخره جرات جدا شدن رو پيدا كردم
قبلا تاپيك هايي زيادي گذاشتم و بخشي از زندگيمو گفتم
الان كاملا به اشتباه هاي خودم اشراف دارم ولي همسر من اصلا قبول نداشت كه مشكل داره منم نشد كه بشه
الان بشدت ناراحت و عصباني هستم
محيط خونه پدريم بشدت برام آزاردهنده است
احساس شكست ميكنم برگشتم به چندسال پيشم ولي با يك اعصاب خراب
خانوادم اول ميگفتن جدا شو جدا شو ولي الان تا ببينن من ناراحتم طعنه ها شروع ميشه
صبح تا شب تو خونه ام
با اينكه تحصيلات ارشد دارم ولي هيچ كاري نمي كنم
از همه دوست ها وآشناهام بريدم
تازه مثل كسي كه خواب بوده بيدار شدم ميبينم همسر من مشكل جنسي داشت
از دست خودم عصبانيم كه تو اين دوره زمونه مگه ميشه كسي اين چيزها رو نداره
مادرم بهم طعنه ميزنه ميگه مگه كور بودي نديدي مرديش مشكل داره چرا انقدر طولش دادي
ولي من مثل كسي بودم وسط رينگ همش داره بهش حمله ميشه مهلت فكر كردن نداره
تا دلم ميخاد تنگ شه به خودم لعنت ميفرستم
يه بغضي دارم كه تبديل به خشم شده
بهم لطفا بگين چطور اين روزهاي سخت رو بگذرونم








علاقه مندی ها (Bookmarks)