سلام من زیاد تجربه ای ندارم ولی مادرم قبل از اینکه ازدواج کنم میگفت زن وقتی از پای سجاده نماز بلند میشه باید از هروقت دیگه ای خوشگلتر و مهربونتر باشه و به همسرش محبت بیشتری کنه.تا شوهرش اگه اعتقاد ضعیفی داره نسبت به عبادات حس خوبی پیدا کنه
تشکرشده 113 در 27 پست
سلام من زیاد تجربه ای ندارم ولی مادرم قبل از اینکه ازدواج کنم میگفت زن وقتی از پای سجاده نماز بلند میشه باید از هروقت دیگه ای خوشگلتر و مهربونتر باشه و به همسرش محبت بیشتری کنه.تا شوهرش اگه اعتقاد ضعیفی داره نسبت به عبادات حس خوبی پیدا کنه
khaleghezey (پنجشنبه 01 تیر 96), نیکیا (شنبه 03 تیر 96)
تشکرشده 259 در 107 پست
من مجردم و یه دوره ای خیلی رو نماز و روزه واسه همسر آیندم متعصب بودم و حتی یادمه یکی رو به همین خاطر رد کردم خلاصه گذشت و من حتی مدتی معیارم رو کمی تعدیل کردم ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که نماز و روزه خوندن واسه من یه معیار خیلی مهم در انتخاب همسرمه... راستش به نظرم این یه پز روشنفکریه که بگیم نماز و روزه خیلی مهم نیس.بله این حرفی که اکثر کاربراها میگن واسه معاشرت با بقیه آدمها درسته ولی کسی که قراره زیر یه سقف باهاش زندگی کنیم واقعا نمیشه.
اخلاق مهمه تو زندگی ولی مقید بودن به احکام خدا از واجباته و واقعا لازمه و ما هم در مقامی نیستیم که واسه واجبات تبصره و بند بذاریم.
گلم من بهت حق میدم و به نظرم دغدغه ات در این زمینه کاملا درسته ولی خب رفتارت رو کمی اصلاح کن.به هر حال الان ایشون همسر شماست.همسرت بچه که نیست و شما هم مادرش نیستی پس با اخم و تخم کاری پیش نمیره.به نظرم شاغل بودنت رو خودت هم اثر گذاشته و کمی خسته شدی.یه خانم باید خانومی کنه و لازم نیست واسه کار و درآمد همسرت فکرت درگیر بشه.این مسائل رو هر چقدز کمتر بهش فکر کنی و کمتر دخالت کنی آرامش بیشتری خواهی داشت.
و یه چیز دیگه میدونستی که یه تبر برداشتی و به جون ریشه درخت زندگیتون افتادی؟؟؟ مقایسه کردن آفت یه زندگیه اینو خیلی حواست بهش باشه.چون ناخودآگاه داره روی رفتار شما با همسرت تاثیر بدی میذاره.
تشکرشده 50 در 35 پست
با سلام
باحرفاي بي نهايت موافق هستم...دوست ندارم بچم ببينه پدرش نماز وروزه نميگيره
كاش قبل ازدواح بيشتر چشاموبازميكردم...ميدونستم اين چيزهابرامن خيلي اهميت داشته...كاش بيشتر زوم ميكردم...ولي چون ازدواجم اجباري بوده نميتونستم نه بگم
شوهرم آدم بدي نيست....خيلي خوبه...خوبياش بهترازبدياشه
فكور اين منم كه دارم شوهرم اذيت ميكنم براي همين اين برچسبهاروبه خودم ميزنم...تحقيركردنش برام لذت شده...همينطوركه نشسته بهش حرفايي ميزنم كه فقط ناراحتش كنم...كافيه از طرف خانوادش يه ناراحتي ببينم تمام شب بهش غر ميزنم ونق ميزنم
من خيلي بدم...تمام خطاهامو ميدونم ولي باز تكرار ميكنم...بعضي وقتها لذت ميبرم...شوهرم لياقتش اين نيست...بايد خودم عوض كنم...چندروزه خودمودارم كنترل ميكنم...اخلاقمش آرومترشده...ولي كافيه يكم بهم بي محلي كنه اشكم درمياد عصبي ميشم وشكوه ميكنم...خيلي ميترسم...ديشب بهم گفت فكرنكن من نسبت به زندگيمون بيخيالم...من خيلي كارها براي خودم توي سرم دارم
من بيشتر بايد روي خودم كاركنم
دوست دارم يه قلم بگيرم وهمش ازغم دروني ام بگويم
تشکرشده 14,732 در 3,979 پست
سلام
مشکل این خانم به نظر من مسائل اعتقادی نیست. به تاپیکهای دیگه اش نگاه کنید. به همین پست آخر نگاه کنید.
به عنوان تاپیک نگاه کنید ... مقایسه کردن شوهرم ... اصلا حرفی از اعتقادات نیست.
شما تاپیک را دقیق بخونی، متوجه می شید اصلا مشکل نماز خوندن نخوندن همسرش نیست.
حتی به زبون خودش داره مستقیم می گه من خودم مشکل دارم، کمکم کنید.
بقیه بخوان نمک بیشتری روی این زخم بریزن که آره برو بیشتر دعوا کن تا نماز بخونه ( شما می گی برو تاکید کن ... اما طنین داره می گه من هر شب غر می زنم و دعوا می کنم، پس در واقع دارید بهش می گید برو بیشتر جیغ بزن) وگرنه بچه هات چی می شن اگه پدرشون نمازخون نباشه؟
فکر کنید با این همه استرس و فشاری که روی این خانم هست، بعلاوه این که الان از سطح بهش راهنمایی می دین ( نه از عمق)
چه حالی بهش دست می ده که یکی هم بهش استرس بچه ها و آینده ی اونها را هم وارد کنه.
ایشون اگه بخواد همینطور غر بزنه و عصبی باشه و تحقیر کنه و لذت ببره!! از تحقیر همسرش و ... آخر و عاقبتش می شه یه خانواده ی آشفته و داغون و بچه هایی که هیچی از عشق و محبت خانواده نمی فهمن و سلامت روان ندارن.
ما بد بزرگ شديم...توي محيط بسته ومتعصب بزرگ شديم...اگه بدونيد شايد حق ميدادين كه اينطور باشم...من حس ميكنم مريض رواني هستم روحم فاسد شده...خراب شده ديگه به درد نميخوره...بخداخيلي خستم...روحيم خيلي داغونه...براي همين نميتونم خوب شاد باشم...راحت ازته دل بخندم....قبلا خيلي سرزنده بودمتحقيركردنش برام لذت شده..طنین به شدت به این مرد وابسته است (تاپیکهای دیگه اش در مورد خانواده اش را بخونید. ) اگر ازش دور بشه بیشتر آسیب می بینه. بچه های آینده شون هم بیشتر آسیب خواهند دید. مشکلاتش با خانواده اش را منتقل کرده به این زندگی. کارهایی که می کنه از روی ناآگاهیه. اگه بهش کمک بشه که خودش را اصلاح کنه، مشکل اعتقادیشون بهتر حل می شه تا این که بهش فشار بیارید که بله، اگه شوهرت نماز نمی خونه، فاتحه ی زندگیتون خونده است.اون تنها دارايي منه...وقتي حس ميكنم يكم بهم سرد شده انگار همه دنيارو ازدست دادم...ولي وقتي خوبيم همش ميرم تو نخ بعضي مسائل والكي خودم ناراحت ميكنه وايراداي بني اسرائيل ميگيرم.
اگه طنین سلامت و شادابی و آرامش خودش را پیدا کنه، تو مسائل اعتقادی و غیره هم می تونه به همسرش کمک کنه.
اما روش فعلیش نه تنها همسرش را نماز خون نمی کنه، که زندگی مشترکشون را هم خراب می کنه.
اون باید الان واقعا به مسائل اعتقادی همسرش کاری نداشته باشه.
باید خودش را اصلاح کنه و به آرامش برسه.
من روانشناس نیستم. نمی خوام چیزی بگم که باعث بدتر شدن حال روحی طنین بشه
اما واقعا کمک نیاز داره. عزت نفسش خیلی پایینه. رضایت و شادی درونی نداره. هم خودش داره اذیت می شه و هم همسرش را خیلی اذیت می کنه.
در صورتی که دختر مهربونی هست. همسرش را دوست داره. زندگیش را دوست داره. این همه داره تلاش می کنه. شاغل هست. اما باز هم یه چیزی تو وجودش گم شده، کمه.
---------------------------------
طنین جان، کسی که ناخواسته تحقیر می کنه معمولا در درونش یه درد پنهانی هست مثل تحقیر شدن در کودکی.
کسی که با آگاهی از تحقیر دیگری و عزیزش لذت ببره، حتما در درونش مشکلی داره.
اگه بتونی بری یه روانشناس خوب کمکت کنه از این مشکلات رها بشی عالیه.
اگر نه، چند تایی از برنامه های دکتر علی بابایی زاد- روانکاو را گوش کن ببین می تونه کمکت کنه.
اگر نتیجه اش برات مثبت بود ادامه بده.
تمرینهایی که برای شاد کردن خودت هست را انجام بده.
توی اینترنت می تونی کلی تمرینهای کوچیک و ساده که برای شاد زیستن هست و برای بهتر کردن حال خودت و مثبت کردن ذهنت و ... انجام بدی.
شاید به نظرت ساده بیان، اما با تمرین مکرر حالت بهتر می شه.
این تاپیک را بخون، ببین مهرطلب نیستی؟
از بیماری مهرطلبی چه می دانید ؟
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
ویرایش توسط شیدا. : یکشنبه 04 تیر 96 در ساعت 09:58
تشکرشده 8,211 در 1,575 پست
یا سلام
ما نظرمون نیست که با همسرت دعوا کن یا جیغ بزن تا نماز بخونه؟!!!!!! حتی چند راهکاری هم دادم که شما را بر حذر داشتم از امر به معروف لسانی و شما را بر عملکرد صحیح هدایت کردم که بیشتر دقت فرمایید.
بنده با نظر شیدا. موافقم که اول طنین باید آرامش خود را به دست بیارد و بعد از آن که روی خودش کار کرد به دنبال راه چاره در این مورد باشد و حتی نظرم این بود که اینگونه توصیه ها حتی در پستها اول هم کمک کننده تر بود.
من تاکیدم زمانی که تاپیک ایشان داشت به حاشیه می رفت این بود که اگرچه نخست باید مسائل زیربنایی مشکل آنها حل شود اما نیاز نیست که این اشتباه را بکنیم و بگوییم که نماز و روزه خواندن همسر مهم نیست و باید بپذیرد؟ اونقدر مهمه که حتی در تربیت فرزندان آینده اثر گذاره. اما بله الان مشکل آرامش و روش صحیح ایشان هست که مورد تاکید همه ماست.
ویرایش توسط مدیرهمدردی : سه شنبه 06 تیر 96 در ساعت 22:16 دلیل: موارد حاشیه این پست اصلاح شد
تشکرشده 50 در 35 پست
سلام بچه ها
خو ب هستین؟
شرمنده این چندوقت نبودم...و جواب ندادم مرسی ازحرفها وتوجه هاتون
بشدت گرفتاربودم وبرام مشکلاتی پیش اومده بود
تشکرشده 50 در 35 پست
سلام شیداجان
چه خوبه خوب به حرفام دقت میکنی وبرداشتهایی میکنی
شیدا من احساس خوبی به خودم ندارم واین احساس خوب نبودن به شوهرم دارم منتقل میکنم باهاش بدرفتاری میکنم...میبینم اون چیزی که باید باشم نیستم...مثلا میتونم خوشکلترباشم ولی زیاد به خودم نمیرسم...من وقتی روحیم خوبه که ازلحاظ ظاهری اوکی باشم...سلامتیم که اصلا ازکجاش بگن اون از وضع هورمونی....مشکل معده دارم مشکل بینایی دارم مشکل زانو وگردن درد دارم...کم خون هستم...قلبم بعضی وقتها درد میکنه...جدیدا مشکوکم به بیماری ام اس وتو فکر رفتن به دکتر مغز واعصاب هستم...بیماری ام اس رو دخترعمم مبتلا شده...خیلی میترسم...حس میکنم یک آدم پرازعیب وایرادم...یه آدم ناسالم...چندوقت پیش یه مطلبی درمورد بیمارای دوقطبی خوندم...خواهرخودم بیماری دوقطبی داره..25ساله بااین بیماری داره دست وپنجه نرم میکنه...ماخیلی بخاطرش زجرکشیدیم...منم حس میکنم اینطورم...یه ساعت ازیکی خیلی بد میگم یه ساعت دیگه ازش خوب میگم....مثلا هم عروسم بیاد یه حرکتی بکنه من عصبی بشم میرم پیش شوهرم وازش بد میگم وباتمام نفرت ازش حرف میزنم....ولی فردایه حرکت دیگه ازش میبینم واحساسم بهش عوض میشه وازش خوب میشه....من بعدازعقدم دچار اخلال روحی وروانی شدم...بخداراست میگم....یک باره تمام فشارهایی که تواین چندسال سرم بوده سرم فروریخت ومن روانی کرده
خداروشکر این چندروزه رابطه من وشوهرم خوب هستش ..ولی هفته پیش باز سریه یز خیلی جزئی دعواکردیم ومن حسابی افتادم به جونش وکتکش زدم که اون هم خیلی ریلکس بلندشد عینکاش دراورد ودیوانه وارمن کتک زد حین کتک زدن بهم گفت چرامیزاری دست روت بلندکنم...الهی بمیری ازت راحت بشم
خیلی گریه کردم ده دقیقه گذشت من به زور برد توحموم صورتم شست بهم شام داد من بوسید وازم معذرخواهی کرد
طنین جان، کسی که ناخواسته تحقیر می کنه معمولا در درونش یه درد پنهانی هست مثل تحقیر شدن در کودکی..........بله درسته
من یه دردهای کشیدم وپشت سر گذروندم که میبینم شوهرم این دردها داره وخودش هم بدترازمن ای کمبودهارو پشت سرگذاشته...من وشوهرم دراین مورد وجه اشتراک داریم..دوتامون کودکی سختی باکلی کمبود وحسرت گذروندیم ولی روحیمون خیلی قوی بوده که تونستیم تحمل کنیم...مثل برادر خودم نیستم که باکوچترین تلنگر بشکنه وگریه کنه وخودش ببازه اون مثل برادرش نیست که بخاطراینکه گوشی موبایل همه داشتن اون نداشته وبره خودکشی کنه...شوهرم خیلی آدم باجنبه ای هستش...خودش ازپانزده سالگی درس رهاکرده ورفت سرکار وتمام نیازهاش برطرف کرده...شوهرم ازکمبود پدرهمیشه رنج میبره...وقتی حرف محبت پدری بیاد وسط چشماش اشکی میشن...همیشه به دلش مونده پدرش بهش زنگ بزنه بهش بگه چی نیاز اری....من خودم همین عقده هاروداشتم ودارم ومیبینم شوهرم ازخودم بدتره وحالم بدمیشه
تشکرشده 1,509 در 535 پست
سلام عزیزم
این پستتون رو که خوندم ناراحت شدم. تو آدم خوبی هستی شوهرت هم همینطور. خیلی تاسف آوره که اینجوری همدیگه رو ناراحت می کنید.
هر کمبود یا ناراحتی که داشتین مربوط به گذشته بوده.چرا الان اینجوری به سر خودت و شوهرت میاری؟؟
همسرت کمبود پدر رو حس میکنه و اینقدر احساساتی هست که این قضیه روش اینقدر اثر گذاشته.چرا باید کمبود مهر و محبت همسر و آزارهای اون رو هم تحمل کنه.
یا خودت.اینقدر تو زندگی گذشتت سختی کشیدی و به قول خودت کمبود داشتی.چرا الان خودت رو از محبت متقابل بین خودت و همسرت محروم میکنی.
شما دو تا میتونین خیلی زندگی خوبی داشته باشید.به شرط اینکه از این احساس قربانی بودن بیاین بیرون.
تا کی میخوای بشینی و به کمبودها و عقده هات فکر کنی؟دیگه بس کن.
قبلا زندگیت دست خودت نبوده.خانوادت رو خودت انتخاب نکردی.بچه بودی و نمیتونستی شرایط رو عوض کنی.الان چی؟
الان که بزرگ شدی.الان که همسرت رو دوست داری. الان خودت زندگیت رو رقم بزن.
این که بشینی و علائم تک تک بیماری ها رو توی خودت جستجو کنی چه فایده ای برات داره؟بزار هر وقت اتفاقی افتاد اون موقع براش یه فکری کن.
من که فکر نمیکنم تو همزمان هم دوقطبی باشی هم ام اس داشته باشی هم مشکل قلبی.
این چیزی هم که گفتی راجع احساساتت به آدمها ، منم همینجوری هستم. ولی تا حالا هیچ وقت فکر نکردم دوقطبی ام.اصلا ربطی نداره.
ببین همونجوری که دوست داری زندگی کن و فکر نکن باید جور دیگه ای باشی.خودت رو همینجوری که هستی دوست داشته باش.
مشکل اصلی تو نارضایتی از خودته که باعث میشه بعضی وقتها این رفتارها (دعواهای سخت با همسرت) رو داشته باشی.
خودت هم که به همین نتیجه رسیدی.
پس اول از همه به خودت بعد به همسرت محبت کن.هر چقدر بیشتر به هم محبت کنید و از هم و از خودتون محبت بگیرین با روحیه تر میشین و کم کم از افکار گذشته هم
فاصله میگیرین.
tavalode arezoo (سه شنبه 27 تیر 96), بارن (سه شنبه 27 تیر 96)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)