یک سال پیش با پسری اشنا شدم, به محض اینکه فهمید خواستگار دارم در حالی که 2 هفته از اشناییمون میگذشت به خواستگاریم اومد, خوانوادم مخالف بودن با اشک و زاری راضیشون کرد, برام عجیب بود که تو این مدت کوتاه این همه گریه و ابراز علاقه چیه, قرار شد چند روز بعد دوباره بیان نیومد و گفت الان اوضاع مالیم خیلی بده, چن روز بعد یهو ی پیام داد که برو من یکی دیگه رو دوست دارم گفتم باشه چند ساعت بعد شروع کرد به زنگ و التماس که داشتم امتحانت میکردم, قبول کردم, با اطلاع خونوادم هر روز میدیدمش , ی روز ی پیام اشتباه به من داد با این متن که ,,,,,میخای رد گم کنی با این دختره دوست شم, بعد گفت دوستم از گوشیم استفاده کرده, چند ماه گذشت و من همچنان منتظر بودم که بیان و گریه ها و ابراز علاقه ها همچنان ادامه داشت, ی روز ی خانوم بهم زنگ زد و گفت که با این پسر در ا تباطه , به پسر گفتم انکار نکرد, قرار شد فکر کنم که میمونم باهاش یا نه, و گفت که اون مربوط به گذشته بوده, فرداش وقتی به پسر پیام دادم دختره جواب داد و گفت که دیگه سمت پسر نرم, با وساطت خوانواده اینم حل شد و با کلی خواهشو عذاب که پدرم راضی نیست به خواستگاری اومد, و قرار شد چن هفته بعد بیان تا دیگه قرار مدار بذارن, من همچنان منتظر بودم و خوانوادم بهم فشار میاوردن و اون همچنان میگفت که تا اخرش هستم هرکس هم مخالفت کنه, ی روز گفت که اخر هفته میان و 3 روز بعد یهو گفت که نمیشه بهم وفادار نیست و پدرش کاملا مخالفه چئن قدم کوتاهه وگفت برم و تموم, همه رابطه ما رو میدونستن بهش التماس کردم اقدام به خودکشی کردم ولی گفت که برم, حالا من چه کنم, اصلا چرا اینکارو کرد

- - - Updated - - -

چرا هیشکی جواب نمیده