با سلام خدمت دوستان در این تالار
من الان 32 سالمه و 10 سال پیش با همسرم که هم سن هم یودیم عقدکردیم اون موقع هردومون دانشجو بودیم و بعد از گذراندن مشکلات مالی و... و اتمام درسم در سال 85 ازدواج کردیم و در همان سال ایشان ارشد قبول شدن و من بادار شدم ایشان به تهران رفت و آمد میکرد و من در شهرستان خانه داری و بچه داری میکردم به امید روزی که ایشان تحصیلاتش تموم بشه و من هم ادامه تحصیل بدهم و هم مشکلات مالی و ... تموم بشه ولی انگار خیالی بیش نبود!
با گذشت زمان متوجه شدم که همسرم رفتارش تعقیر کرده دیگه انگار دوسم نداشت و تحویلم نمیگرفت دیر به دیر به خونه میومد دیگه انگار براش مهم نبودم هرچند ما مشکلات زیادی از قبیل دخالت خانواده همسرم در زندگی مشکلات مالی رعایت نکردن بهداشت فردی همسرم و ... داشیم ولی خب به امید روزای خوش تحمل میکردم تا اینه یه شب اتفاقی از اس ام اساش متوجه شدم که دوست دختر داره و بهش قول ازدواج داده و بهش گفته من دارم از زنم جدا میشم و دادم مراحل قانونیو طی میکنم!!!!
اون موقع دخترم 6 ماهه بودبا علنی شدن این موضوع کار بالا گرفت و اختلافمون بیشتر شد با گذشت دو سال و کشمکشهای فراوان و اصرار ایشان به جدایی با بخشیدن کل حق و حقوقم که آرزوش بود ما از هم جدا شدیم و قرار شد دخترمو که دو سالو نیم تنها بزرگ کرده بودم آخر هفته ها ملاقات کنم چون شرایط نگهداری از قبیل مسکن و منبع درآمد نداشتم پدرمم در سن 6 سالگی از دست داده بودم و باید با مادرم زندگی میکردم نتوانستم حضانتشو تا 7 سالگی داشته باشم ولی ایشان هم همینو میخواست و از فرصت استفاده کرد و چون میخواست ازدواج کنه و محل کارشم اونجا بود رفت یه شهر دیگه و اجازه دیدن دخترمو هم به من نداد.
الان حدود یک ساله که با یه خانمی از شهر خودمون ازدواج کرده و اون خانم 4 سال از خودش بزرگتره و یه دختر داره که دخترش مریض هم هست و کل هزینه های فرزندشو هم قبول کرده و مادرش اجازه دیدن فرزندشو به پدرش نمیده و با دو تا بچه که والد دیگه اجازه دیدن بچه رو نداره دارن زندگی میکنن!!!!
الان نزدیکه 4 سال از طلاقم میگذره ولی من هنوز نتونستم خاطرات اون زندگی و شوهرمو فراموش کنم در زمان حالم ولی در گذشته زندگی میکنم همش خاطرات رو مرور میکنم به حدی که تمرکزمو از دست دادم تو سن جونی فراموشی گرفتم حساس و پرخاشگر شدم احساس میکنم هیچکی دوسم نداره و لیاقت یه عشق واقعی و یه زندگی خوبو ندارم اعتمادمو نسبت به همه از دست دادم داغونم چندین بارم سعی کردم که دخترمو ببینم ولی موفق نشدم.
وقتی میبینم شوهرم انقدر تو زندگی با این خانم داره گذشت میکنه و میسازه دلم میخواد بمیرم آخه من چه مشکلی داشتم که شوهرم منو دوس نداشت بهم خیانت کرد و با بهانه های واهی طلاقم داد ولی برای این زندگیش با این همه مشکل داره این همه ایثار میکنه من از جوونیم و فرصتام از قبیل ادامه تحصیل و کار گذشتم به امید روزی که برام جبران کنه و الان نتیجه زحمتام که به بار نشسته یکی دیگه داره استفاده میکنه
نمیدونم چیکار کنم دوستدارم تعقیر کنم زندگی گذشتمو فراموش کنم و مثل بقیه آرامش داشته باشم دوس دارم دخترمو ببینم ولی خیلی میترسم که نتونم از پس مشکلات و درگیر شدن با پدرش بر بیام الان که دخترم 7 سالشه آیا پذیرش منو داره یا نه چطور میتونم با مشکلاتم کنار بیام چیکار کنم لطفا راهنماییم کنید.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)