ببین الینا فعلا کاری از دستش بر نمی یاد. تو شروع کن ببین چی می شه.تو قودم اول رو بردار تا همسرت رو توی قدم دوم دخالت بدی. الینای عزیزم یک مدت کاری رو که من گقتم امتحان کن ببین چه نتیجه ای می گیری.
تشکرشده 281 در 126 پست
ببین الینا فعلا کاری از دستش بر نمی یاد. تو شروع کن ببین چی می شه.تو قودم اول رو بردار تا همسرت رو توی قدم دوم دخالت بدی. الینای عزیزم یک مدت کاری رو که من گقتم امتحان کن ببین چه نتیجه ای می گیری.
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 498 در 242 پست
ممنون نازنین جان دارم همین کار رو میکنم
ولی وقتی میبینم مامانش با من رقابت میکنه نمیدونم چی بگم
باور میکنی که اون حتی میخواد پسرش وقت بیشتری رو با اون بگذرونه نه من؟ بع از ازدواجمون مرتب سر میزنه ببینه میتونه از من ایرادی بگیره یا نه؟ شکر خدا که هنوز موفق نشده از پریشب تا حالا هم شوهرم وقت بیشتری رو با میگذرونه ولی من نمیخوام با تذکر اینو بهش یاداوری کنم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 281 در 126 پست
ببین تو یک مدت همین کار رو بکن. به خودت برس.همیشه مرتب و تمیز خندان باش (اینطوری حرص مادرشوهرتم در می یاد. ببین کسی که حسودی می کنه خودش داره داغون می شه نه طرف مقابلش !!!!) وقتی هم شوهرت می یاد اگه خیلی رفت پیش مامانش هیچی نگو. هر وقت برگشت باز هم با روی خوش برخورد کن. بهت قول می دهم بعد یک مدتی شوهرت خودش دلش برای زنش تنگ می شه. بذار اون تو رو طلب کنه. می دونم خیلی سخته. ولی این کارروبکن نتیجه می گیری.
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 281 در 126 پست
حتما در خونتو قفل کن . این خیلی مهمه. گاهی اوقات هم اول به شوهرت بگو می خوای بخوابی بعد تلفن رو بکش که اگه اون زنگ زد نگران نشه. الینا خودت باید مرزهاتو با دیگران رعایت کنی حتی با همسرت
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 498 در 242 پست
ممنون نازنین جان
فعلا" که همین کارو دارم می کنم ولی تا زمانی که توی این خونه ام فکر نکنم اوضاع چندان تفاوتی داشته باشه
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 281 در 126 پست
انرژی مثبت داشته باش دیدتو مثبت کن.
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 281 در 126 پست
سلام عزیزم. چه خبرا ؟؟؟ اضاع خوبه ؟؟؟ از کارهای جدیدی که می خواستی انجام بدی نتیجه گرفتی ؟
روی هر پله که بایستی خدا یک پله ازت بالاتره. نه به خاطر اینکه خداست. به خاطره اینکه دستتو بگیره...
هر شب درانتهای شب نگرانیهایت را به خدا واگذار کن و آسوده بخواب. به هر حال او در تمام شب بیدار است ...
تشکرشده 498 در 242 پست
سلام
امروز 10 روزه که شوهرم رفته من اومدم خونه مامانم اینا مامانم دستش شکسته و باید پیشش باشم
از اون روزی که شوهرم رفته مادرشوهرم حتی یه زنگ نزده احوال منو بپرسه ولی من یه با رفتم تلفنی هم یکی دوبار احوال پرسیدم
امروز صبح زنگ زده که ناهار بیا اینجا
من هم حالم خوب نبود گفتم امروز نمیتونم فردا میام
خلاصه خانم گفتن من امروز همه چی آماده کردم فردا شاید نتونم و خلاصه عصبانی شد که پس بذار وقتی شوهرت اومد بیا و قطع کرد
خیلی جالبه نه؟ من حتی نمیتونم بگم امروز نمیتونم بیام خلاصه که فکر کنم فاتحه ام خوندس
واسم دعا کنید
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 992 در 530 پست
elina جان
مادرشوهرت ناراحت شده كه چرا روشو زمين انداختي
شايد اگر از روز اول سعي مي كردي كه واقعا عضوي از خانواده آنها باشي بهت كمتر سخت مي گذشت.
مراقب باش كه با آنها نجنگي و اتفاقا سعي كن كه با مادرشوهرت رقابت نكني . به هر حال او شيوه هاي را مي داند كه تو كم تجربه اي و از آنها بي اطلاعي و ممكن است شكست بخوري و در اين ميان احترامها از ميان برود.
نمي گويم تسليم شو اما نجنگ.
اگر توانستي امروز برو و نگذار در دلش بماند كه ممكن است عواقب خوبي نداشته باشد.
خودت را با آنها يكي تر كن. اگر اين كار را بكني ظرف مدت كوتاهي حساسيت هاي او هم نسبت به تو كمتر شده و كم كم دست از رقابت و دخالت خواهد برداشت و گمان مي كند كه تو هم همانند دختر خودش هستي....
موفق باشي
تشکرشده 498 در 242 پست
دانه جان یعنی با وجود بدی حالم چطوری میرفتم
بهش گفتم حالم خوب نیست گفتم فردا میام ولی اون میگه هر چی من میگم
دانمه جان باور کن اگه یه ذره شل باشم میخواد واسه همه چیز من تصمیم بگیره این مسئله بهم ثابن شده
به خدا من اهل جنگ نیستم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)