سلام دوباره خدمت همگی دوستان
سرگذشتم رو قبلا گفتم. خیلی خلاصه بخوام بگم پسری هستم 29 ساله که نوروز امسال با دختری که از نظر شخصیتی کاملا متفاوت بود به شیوه خیلی خیلی سنتی عقد کردیم. اختلاف ایشون با معیارهای من به حدی بود که از همون لحظه اول به شدت پشیمون شدم و افسردگی گرفتم. تفاوت سنی، تحصیلی، اختلاف تیپ شخصیتی، اجتماعی نبودن و ...
با جلسات مشاوره متعددی که با هم رفتیم نتیجه این شد که من از تصمیمم برای جدایی کوتاه اومدم و تصمیم گرفتم که صبر کنم تا ایشون دانشگاه بره، بزرگتر بشه، پخته تر بشه تا رابطمون بهتر بشه. اون عاشق منه و خیلی هم تلاش میکنه ولی از نظر من تلاشهای اون هم باز خیلی بچگانه به نظر میاد.
الان حدود دو ماه از آخرین جلسه مشاورمون که خیلی هم تاثیرگذار بود می گذره و خیلی نسبت به قبل آرومتر شدم. فقط این که دائما تو فکرم و از تنهایی خودم و از اینکه اون اصلا حرفامو نمی فهمه و تو دنیای دیگه ست و نمی تونم باهاش مثل یک همسر و دوست صمیمی حرفامو بزنم کلافه میشم. عاشقش نیستم ولی ازش بدم نمیاد. یه جورایی خنثی و بی تفاوت. برام فرقی نمیکنه که آیا هر روز بهش زنگ بزنم یا اینکه اصلا چند روز باهاش تماس نگیرم چون هر وقت باهاش حرف میزنم یا کنارش نشستم حس میکنم با یک مجسمه طرفم (ما از هم دوریم و هر یک ماه برای 4-5 روز همدیگه رو می بینیم).
برام خیلی سخته که بدون دوست داشتن زندگی کنم ولی زندگیم داره به این صورت پیش میره. فقط از آینده می ترسم. شاید بهتر بود اسم تاپیک رو می ذاشتم: من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)