نه عزیزم.
ناراحت نشدم از حرفات.
ممنون از اینکه نظرت رو برام گفتی و برام وقت گذاشتی.
من هم مدتیه همین فکرایی که تو میکنی میکنم.
ولی هی به خودم میگم چرا مریضی بابا غمگینم نمیکنه؟ چرا از اینکه از دستش بدم نمیترسم؟ چرا مثل مامان و خواهرام گریه نمیکنم به خاطر مریضی بابا؟
فکر نمیکردم تا این حد بی حس شده باشم.
الان هم بیشتر از حد وظیفه ام کاری نمیکنم. مثلا اگه خواهر زاده ام بیاد خونمون و مثلا اسباب بازیهاشو بریزه و جمع نکنه و ... من بلند نمیشم جمع کنم. (چون به نظرم اونا خونه ی ما مهمون هستن و وظیفه دارن نظم خونه ی میزبان رو حفظ کنن. به خاطر همین میذارم خود خواهرم جمع کنه. یا خود خواهرزاده ام. ولی اگه ده ساعت هم بگذره و جمع نکنه من جمع نمیکنم)(ولی قبلا جمع میکردم)
بعد مامانم میگه تو ادب نداری و یه جوری رفتار میکنی که انگار مزاحمن و تو باید احترام بذاری و خواهر بزرگته و ...یا الان شوهرش میاد و جلو شوهرش زشته و بلند شو جمع کن...
منم با پررویی میگم خودشون ریخته اند. خودشون هم باید جمع کنند. به من هیچ ربطی نداره.
- - - Updated - - -
اینکه من مثلا الان از حال بابا احساس غم نمیکنم و گریه نمیکنم و... به این معنی نیست که قسی اقلب شده ام و خدا مهر به قلبم زده و از این چیزا؟
- - - Updated - - -
قسی القلب
چرا ویرایش نداره
- - - Updated - - -
الان من که نسبت به خانواده ام که از یک خون هستیم اینجوری بی احساسم، میتونم بعدا نسبت به شخصی به نام همسر عاطفه داشته باشم؟
حس میکنم دیگه نمیشه. حس میکنم قلبم اونقدر سنگ شده که عشق رو دیگه هرگز نخواهد فهمید.
چطوری من حتی ترس از دست دادن بابامو ندارم؟؟؟!!!! غمی حس نمیکنم؟؟؟؟!!!!!!
اصلا شباهتی به آدمیزاد دارم؟









ولی اصلا به دل نگرفتم و وقتی مامانم اینو گفته خندیدم و گفتم خدا به انسانها اختیار داده و ادمها طرز فکراشون با هم فرق می کنه و البته محترمه.



علاقه مندی ها (Bookmarks)