بارداری که باش مگه خلاف شرع کردی؟ چرا خودتو میترسونی؟
بنظرم دیرتر برو زودترم بیا بازم هرجور خودت دوست داری من مشاور نیستم نظر شخصیمو گفتم بازم ببین بقیه دوستان چی میگن
1480هم مشاور تلفنی رایگان میده زنگ بزن ببین چی میگه
تشکرشده 599 در 247 پست
بارداری که باش مگه خلاف شرع کردی؟ چرا خودتو میترسونی؟
بنظرم دیرتر برو زودترم بیا بازم هرجور خودت دوست داری من مشاور نیستم نظر شخصیمو گفتم بازم ببین بقیه دوستان چی میگن
1480هم مشاور تلفنی رایگان میده زنگ بزن ببین چی میگه
ribbon (پنجشنبه 11 مهر 92)
تشکرشده 378 در 207 پست
خانوم ها تو دوران بارداري حساس ميشن
شما هم همينطور هستيد
اين رفتارشون طبيعيه
بهت كه گفتم زور بهشون داره زنده اي . خوشبختي و ازدواج كردي
در حاليكه بايد پسرشون اينطور ميبود
اين دوره هم ميگذره
فقط دور و بر پسر و شوهرت باش و خانواده ت رو حفظ كن
تشکرشده 26 در 13 پست
امروز عصری تولد پسرعموی پسرم بود من پسرم رو خونه عموش بردم.عموش با پدربزرگش تو یه ساختمون زندگی میکنند علاوه بر اینکه پسرم کادو گرفت خودمم هم کادوی شیک گرفتم.وقتی رسیدیم پسرم سریع با پلاستیک هدیه رفت بالا پیش پسرعموش من هم که هنوز پامو رو پله سوم نزاشتم عموش میاد میگه تو واسه چی اومدی برو خونت به شوهرت برس به بچه شوهرت برس.بهش گفتم داداش توروخدا با من این رفتارارو نداشته باشیدو انقدر امیرعلی رو تحریک نکنید گناه داره بزارید تو حال بچگی خودش باشه.فقط میگفت برو بیرون.گفتم به من بگید چرا باهام اینجوری رفتار میکنید برمیگرده میگه تو لیاقتت همینه من گفتم مگه گناهم چیه گفت یه دلخوری ازت داشتیم بس نبود تو دوباره رفتی شوهر کردی و حامله هم شدی.یه دلخوری قدیمی که از من دارند(همین عموی پسرم دوست داشت با خواهرم ازدواج کنه البته بخاطر شرایط مالیمون بود من هم با توجه به شناختی که از این خانواده داشتم به شدت مخالفت کردم)و همین شد که جرقه ناسازگاری با من از 4 سال قبل تا الان زده شد من فکر میکردم دیگه اون قضیه رو فراموش کردند ولی اشتباه فکر کردم اخه الان خودش زن داره بچه داره.به من گفت فکر نمیکردم انقدر هوسباز باشی من گفتم باور کنید همش بخاطر امیرعلی بود شوهرم با امیر علی خوبه خیلی بهش محبت میکنه حتی باهم سر مزار اون خدابیامرز میریم.عصبانی شد و گفت اومدی اینجا از شوهرت تعریف کنی برو بیرون من گفتم باشه میرم ولی اینو بدونید چوب خدا صدا نداره خدا ازتون نگذره اگه امیرعلی اسیبی ببینه هی داد میزد برو بیرون.منم با گریه سریع زدم بیرون تا بیام خونه داشتم مثل دیوونه ها گریه میکردم تا اینکه نزدیکای خونه از حال رفتم وقتی هم چشمامو باز کردم شوهرمو بالای سرم دیدم با سرم روی دستم تا شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گفتم دیگه خسته شدم مرتضی دیگه توان ندارم.مرتضی هم دلداریم داد و با صحبتاش ارومم کرد.الان خونه هستم و پسرم هنوز خونه عموشه.امیرعلی یه زنگ به من نزد که برم دنبالش البته اون اونجا میره کلا تغییر میکنه.نمیدونم چیکار کنمهر چی طعنه و سرزنش ازشون بشنوم تحمل میکنم ولی تحمل ندارم به پسرم اسیبی برسونند.خدا رو خوش نمیاد امیرعلی هنوز 7 سالش تموم نشد
- - - Updated - - -
امروز عصری تولد پسرعموی پسرم بود من پسرم رو خونه عموش بردم.عموش با پدربزرگش تو یه ساختمون زندگی میکنند علاوه بر اینکه پسرم کادو گرفت خودمم هم کادوی شیک گرفتم.وقتی رسیدیم پسرم سریع با پلاستیک هدیه رفت بالا پیش پسرعموش من هم که هنوز پامو رو پله سوم نزاشتم عموش میاد میگه تو واسه چی اومدی برو خونت به شوهرت برس به بچه شوهرت برس.بهش گفتم داداش توروخدا با من این رفتارارو نداشته باشیدو انقدر امیرعلی رو تحریک نکنید گناه داره بزارید تو حال بچگی خودش باشه.فقط میگفت برو بیرون.گفتم به من بگید چرا باهام اینجوری رفتار میکنید برمیگرده میگه تو لیاقتت همینه من گفتم مگه گناهم چیه گفت یه دلخوری ازت داشتیم بس نبود تو دوباره رفتی شوهر کردی و حامله هم شدی.یه دلخوری قدیمی که از من دارند(همین عموی پسرم دوست داشت با خواهرم ازدواج کنه البته بخاطر شرایط مالیمون بود من هم با توجه به شناختی که از این خانواده داشتم به شدت مخالفت کردم)و همین شد که جرقه ناسازگاری با من از 4 سال قبل تا الان زده شد من فکر میکردم دیگه اون قضیه رو فراموش کردند ولی اشتباه فکر کردم اخه الان خودش زن داره بچه داره.به من گفت فکر نمیکردم انقدر هوسباز باشی من گفتم باور کنید همش بخاطر امیرعلی بود شوهرم با امیر علی خوبه خیلی بهش محبت میکنه حتی باهم سر مزار اون خدابیامرز میریم.عصبانی شد و گفت اومدی اینجا از شوهرت تعریف کنی برو بیرون من گفتم باشه میرم ولی اینو بدونید چوب خدا صدا نداره خدا ازتون نگذره اگه امیرعلی اسیبی ببینه هی داد میزد برو بیرون.منم با گریه سریع زدم بیرون تا بیام خونه داشتم مثل دیوونه ها گریه میکردم تا اینکه نزدیکای خونه از حال رفتم وقتی هم چشمامو باز کردم شوهرمو بالای سرم دیدم با سرم روی دستم تا شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گفتم دیگه خسته شدم مرتضی دیگه توان ندارم.مرتضی هم دلداریم داد و با صحبتاش ارومم کرد.الان خونه هستم و پسرم هنوز خونه عموشه.امیرعلی یه زنگ به من نزد که برم دنبالش البته اون اونجا میره کلا تغییر میکنه.نمیدونم چیکار کنمهر چی طعنه و سرزنش ازشون بشنوم تحمل میکنم ولی تحمل ندارم به پسرم اسیبی برسونند.خدا رو خوش نمیاد امیرعلی هنوز 7 سالش تموم نشد
![]()
ribbon (پنجشنبه 11 مهر 92), دختری تنها (پنجشنبه 11 مهر 92)
تشکرشده 599 در 247 پست
یاسمینای عزیز واقعا متاسف شدم اینجور که شما گفتید این خانواده سر جنگ دارن باهاتون همون بهتر که دیگه باهاشون رابطه نداشته باشید امیرعلی رم فقط در حد تلفن بذارید رابطه داشته باشه
آدم دلش میسوزه خیلی پسرشون خوب بوده !!!!!!!!!!!
حداقل این 9ماه و نرید تا آرامشتون حفظ بشه اونا دارن از بچه علیه شما سو استفاده میکن
حالم از اینجور آدما بهم میخوره خدایا اینهمه وجدان به ما دادی خوب یه ذره یه سر سوزن به این جور آدما میدادی![]()
ribbon (پنجشنبه 11 مهر 92)
تشکرشده 26 در 13 پست
بهارم ممنون. آخه آدم انقدر سنگدل ميشه.منم اگه نرم اونا مياند دنبالش.ميترسم اگه نزارم بره براي خودم گرون تموم بشه.هنوز پسرم اونجاست.دلم ميخواد خودمو گم و گور کنم اين بچه تو شکمم از همين الان روز خوش نديده همش استرس دارم.باور ميکني هنوز وقت نکردم دکتر برم و ببينم اين بچه اصلا سالمه يا نيست.تنها جرم من اينه که ميخوام زندگي کنم ميخوام شاد باشم ميخوام عاشق باشم
ribbon (پنجشنبه 11 مهر 92)
تشکرشده 599 در 247 پست
عزیزم تو یه شوهر خوب داری نباید نگران باشی شاد بودن حق مسلمته هیچکی هم نمیتونه ازت بگیره
به پسرت توضیح بده براش مثال بزن بگو هر بچه ای باید پیش پدر مادر خودش باشه پدر تو رفته پیش خدا بجای خدا برات یه بابای دیگه فرستاده ببین بابا مرتضی چقدر دوست داره ببین اینو برات میخره ببین تورو میبره پارک و........
بهش بگو هر خونه ای برای خودش راز داره نباید رازهای خونه رو ببره بیرون حتی به مامان بزرگ و بابا بزرگ بگه
بهش بگو نباید حرف همه کس و قبول کنی
از خودت قصه درست کن و حرفاتو تو غالب قصه بزن
براش بگو نباید شب خونه کس دیگه بخوابه حالا مستقیم نه در غالب قصه مثلا بگو حسنی رفت خونه دوستش شب مامانش دلش درد گرفت حسنی نبود کمکش کنه از این قصه های الکی ولی نکته دار ا
بیشتر باید رو پسرت کار کنی تا اعتمادش به تو زیاد و نسبت به اونا کم بشه
میتونی با یه مشاور هم صحبت کنی تا بتونی بیشتر بههش نزدیک بشی من زیاد بچه داری نکردم
خواهرزادم 8ساله شه قصه خیلی روش اثر میزاره بیشتر حرف خواهرمو گوش میده امتحان کن
ribbon (پنجشنبه 11 مهر 92)
تشکرشده 26 در 13 پست
بهار عزیز متشکرم.ولی من براش قصه میگم امیرعلی خیلی بیشتر از سنش میفهمه.الانم هم پسرم خونست باآژانس فرستادنش یه زنگ به من نزدند که من خودم برم دنبالش خودشون هم زورشون میومد بیارنش.حالا دیگه فهمیدم بچمو دوست ندارند فقط میخواند منو اذیت کنند.حیف اینا که کادوی شیک گرفتم.فکر کنم از کادو خوششون اومد که دیگه پس نفرستادندمنم برای عموی شوهرم پیامک زدم داداش ازینکه دیشبو مراقب امیرعلی بودید ممنونم.امیرعلی ظاهرا حالش خوبه همش راجع به پسرعموش میگه. میگه مامان خیلی از کادو خوشش اومد حتی زنگ زد به شوهرم هم گفت.یکهو یه فکری به سرم زد چطوره که همیشه بهشون باج بدم تا سر به سرم نزارن
![]()
ribbon (پنجشنبه 11 مهر 92), دختری تنها (پنجشنبه 11 مهر 92)
تشکرشده 11 در 11 پست
عزیزم کار خوبی کردی گذاشتی بره
ولی نباید پسرت زودتر از تو میرفت داخل خونه باید با هم میرفتین دست همو میگرفتین و میرفتین تو
و اگه عموش جلوی بچه با تو بدرفتاری میکرد یا میگفت برو بیرون دست پسرتت و میگرفتی و میومدی بیرون! و مطمئن باش که پسرت هم میومد باهات ؛ ولی وقتی بچه زودتر رفته داخل خونه طبیعتا نمیبینه عموش با مادرش بد صحبت کرده و خب طبیعیه که اینکه تو نخوای بره پیش اون ها رو درک نمیکنه
کلی راجب پسرت فکر کردم حالا نمیدونم چقدر درسته چیزایی که میگم
ببین بچه ها از حرف زدن خوششون میاد ؛ خب؟ همونطوری که سری قبل در مورد حرفای عموش این جواب داد ؛ این روند و ادامه بده مثلا اگه از مدرسش حرف میزنه یا دوستاش بذار حرف بزنه ؛ مثلا اگه رفته اردو بپرس مثلا چه جوری بود فلان دوستت هم اومد یا .... دوستاشم بشناس ؛ اینجوری پسرت میفهمه برات مهمه و بهش اهمیت میدی ، اینجوری در مقابل دوست ناباب و کلا هر چیزی مصون میمونه ؛ فقط اینکه سرزنشش نکن هیچ وقت ؛ اگه دعوا کرد بود بذار راحت حرفشو بزن بعد تو هم با آرامش مسئله رو کمک کن خودش حل کنه ، یا خودش به اشتباهش پی ببره
و اینکه بهش به صورت واضح بگو که باید از مادرش حمایت کنه و مرد شده و عباراتی مشابه این ؛ بهش کارهای کوچیک بگو تو خونه انجام بده وازش تشکر کن و بهش بگو که زندگی بدون اون مفهموم نداره و از این دست عبارات که خودت بهتر از من میدونی چی بگی به آقا پسر گلت ؛ که نشون بده چقدر برات مهمه ؛ میتونی داستان خودشو براش بگی و آخرش وقتی فهمید داستان زندگی خودشه بهش بگی که چقدر برات مهمه و چقدر دوسش داری ،
باهاش بازی کن ؛ یکم هم خلاقیت و هیجان بازی هاتو زیاد کن ( پسر بچه ها خوششون میاد :d )
با بیان کردن احساست به پسرت اگه حتی پدر بزرگ یا مادربزرگش بهش بگن بیا پیش ما زندگی کن پسرت میدونه که مادرش بهش احتیاج داره و دوسش داره و خودش مخالفت میکنه و تنهات نمیذاره مطمئن باش ؛ بچه ها بیشتر از اون چیزی که نشون میدن از رفتار ها و حرف های بزرگتر ها برداشت میکنن
عزیزم نی نیت که گناهی نداره به خودت استرس نده اصلا ؛ آروم باش ، بعدم بلند شو برو دکتر به فکر بچه ات باش
ببین الان قانون و خانوادت و خانواده ی همسرت و مهم تر از همه همسرت و پسرت باهاتن برای چی خودتو ناراحت میکنی ؟
ببین اگه بچه رو بدون اجازه ببرن حتی حرف اقدام از طریق قانون هم اونا رو میترسونه ؛ مطمئن باش اگه قصدشون اذیت باشه حتی اگه بچه رو ببرن خونه با این حرف تو ممکنه گارد بگیرن ؛ هوار بزنن فحش بدن ولی وقتی بری هیچ کاری نمیتونن بکنن ... نگران نباش اصلا
فقط حواست به خانواده ات باشه ؛
عزیزم اگه همش در حال ناراحتی و غمگین باشی و استرس داشته باشی خب حق بده به بچه که بخواد جایی باشه که شاد باشه ( البته نمیدونم خونه ی اونا چه جوریه ولی طبیعتا تحویل میگیرن بچه رو که دوست داره بره پیششون) پس شاد باش![]()
ویرایش توسط ribbon : پنجشنبه 11 مهر 92 در ساعت 14:28 دلیل: دوبار ارسال شده بود
سنجاب بازیگوش (پنجشنبه 11 مهر 92)
تشکرشده 14,732 در 3,979 پست
یاسمینا چرا اینقدر توی نوشته هات اغراق می کنی؟
جواب پستها را نمی دی و همش قصه تعریف می کنی؟
ازدواج قبلی شما چند سالگی بوده؟
تشکرشده 26 در 13 پست
از همه دوستان ممنونم.شیدا جان سوالی از من پرسیده نشد که جواب بدم.اینکه دارم سرگذشت زندگیمو میگم اغراقه؟؟با این سایت اشنا شدم تا دردودلامو بگم و راهکار بگیرم چون خیلی سبک میشم.من ازدواج قبلیم تو 16 سالگی بود.18 سالم بود پسرم دنیا اومد نزدیک 23 سالم شد شوهرم تو تصادف از دنیا رفت.25 سالم شد دوباره ازدواج کردم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)