she جان ممنون که بهم روحیه میدی، بعد آشناییم با شوهرم تو رو در بایسی قرار گرفتم و باهاش ازدواج کردم، میدونم تو اون سن ازدواج کردنم کاره خیلی اشتباهی بود،
تو دوره ی آشناییمون حتی بهم اجازه نمی داد با دوستام برم بیرون، برا هیمن تصمیم گرفتم که این رابطه رو تموم کنم، حتی تو دوره ی آشنایی خیلی عصبی بود و همش می گفت که میرم خودمو میکشم ، تهدید به خودکشی می کرد،
منم دلم براش سوخت ، تو دوره ی نامزدی تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم، ولی نمی تونستم به خانوادم بگم، پدرم وقتی باهاش نشست حرف زد گفت که خیلی عصبی به نظر می یاد، بعد از تحقیقاتی که پدرم کرده بود، به بابام گفته بودند که بهش دختر ندین ، من بهش وابسته شده بودم، جون از خانوادم دور بودم











علاقه مندی ها (Bookmarks)