RE: با خدا قهر کردم....اینم شد زندگی:(

نوشته اصلی توسط
مهنا67
فقط انگار یه ترسی دارم از روبرو شدن با اون خانواده

نمیدونم چرا تصور اینکه اگه جایی ببینمشون یا اونو با نامزدش ببینم نمیدونم چطوری برخورد کنم ؟؟؟؟!!!!!!
میدونم اگه ببینمشون ساکت و کم حرف میشمو یا اخم میکنم یا اصلا میگم خونه نیستم!!! چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟[/b][/color][/b][/color]
مهنا جون بهت تبریک می گم که شروع کردی به شاد بودن
همین راهو ادامه بده، اگه خودت بخوای میتونی خیلی راحت بخندی و شاد باشی، همین که به فکرای آزار دهنده اجازه نمیدی وارد ذهنت بشن عالیه، آفرین
در مورد اون آقا، بهترین انتقامی که میتونی ازش بگیری میدونی چیه؟
اینکه شاد باشی، پیشرفت کنی، خودتو بسازی و اصلا اصلا بهش توجهی نکنی، انگار نه انگار که حسی بهش داشتی و بینتون چیزی بوده.
وقتی ببینه شما اصلا برات مهم نیست
وقتی ببینه شما چه دختر شاد و موفقی هستی
متوجه میشه که برای شما پشیزی ارزش نداشته و این بزرگترین و بهترین انتقامه
پس از این به بعد هر وقت خانوادش یا خودشو دیدی حتما برو جلو و بهشون نشون بده که چقد شادی و تو فکر ساختن آینده ای و اون برات ارزشی نداشت
ولی اگه بخوای همش غصه بخوری و از زندگیت عقب بمونی و خودتو ازش قایم کنی، اونم زندگی شمارو میبینه، و احساس غرور و افتخار می کنه، که من چه آدم با ارزشی هستم که مهنا از اینکه به من نرسیده انقد ناراحته و خودشو داره میخوره
وقتی کمتر سزاوارم، به من مهر بورز، آخر آن زمان نیازمندترم
علاقه مندی ها (Bookmarks)