به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 33

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 05 بهمن 91 [ 01:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-14
    نوشته ها
    78
    امتیاز
    406
    سطح
    8
    Points: 406, Level: 8
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    111

    تشکرشده 111 در 59 پست

    Rep Power
    0
    Array

    تمنای مشاوره دارم.نباید ازدواج کنم؟

    سلام به همه خانم ها و آقایون عزیز.وقت بخیر
    موضوعی رو میخوام مطرح کنم که 10 ساله زجرم میده.نه جوک هست نه افسانه.
    خیلی جمع و جور میگم.ازتون کمک و مشاوره میخوام.یا علی
    من 22ساله هستم.تقریبا 10 سال پیش با خانواده به شهری سفر کرده بودیمو...یه روز توی هتل یه خدمتکاری به من تجاوز کرد!بله.فقط 12 سالم بود.اما اصلا اط روابط جنسی نمیدونستم.حتی نمیدونستم بارداری چه جوریه.
    خلاصه این موضوع رو به کسی نگفتم.بعد 9 ماه هنوز فکر می کردم باردارم!!بچه بودم
    به لطف خدا آبروم نرفت
    سرتو درد نیارم این درد توی دلم موند.شبا یواشکی گریه میکردم.دیگه از اون موقع یه آدم تودار شدم.همه چیو توی دلم میریختم.تا الان نفهمیدم چرا این بلا سرم اومد.هنوز بغض میکنمو گریه ام میگیره.
    اون اوایل یه دفتر خاطرات داشتم که توش با خدا دردو دل میکردم.اما وقتی دیدم خونه مون امن نیستو میخونن کنار گذاشتم.
    آقا خانم این داغ رو دلم موند.که چه غریب بودم و بی کس.موقع اون اتفاق بچه بودم اصلا لذت نمی بردمو برام اون فقط شکنجه بود!
    من فرزند آخر خونه هستم.اما یه جورایی نسبت به خواهر و برادرم زودتر به بلوغ جنسی و فردی و اجتماعی رسیدم.
    با این موضوع کنار میومدم.درس میخوندم و نقاشی میکشیدم.الانم لیسانسمو گرفتم دارم واسه ارشد میخونم.
    1.من یه مشکل دارم.از بعد این حادثه من شب ها گریه می کردم و بعدش خودارضایی.یه جور عادت بود.با اون آروم میشدمو خوابم میبرد.و بعدها فهمیدم که اسمش خودارضایی بوده و گناه کبیره س.اما هزار بار خواستم ترک کنم.دوباره بر میگردم.
    2.ذرون خودم جستوجو کردم که به بلوغ های فردی و اجتماعی رسیدم.دوست داشتم و دارم ازدواج کنم.همسر بسم مادر بشم.یه زندگی شاد بسازم تا خاطره تلخمو فراموش کنم.اما خب خانواده م مایل به ازدواجم نیستن.خواهرو برادرم ازدواج نکردن.اما من قابلیت اداره یه زندگی جدا رو درونم میبینم.مسئولیت پذیرم.
    بنابراین توی یه سایت ازدواج یابی ثبت نام کردم.ماه ها مورد ها رو بررسی می کردم.تا اینکه دیدم به یه آقای 28 ساله ای اشتراکات روانی و اخلاقی زیادی دارم.با این حال نذاشتم خیلی احساسات دخیل شه.نزدیک 2 ماه طول کشید با کلی سوال و جواب از هم قرار دیدار گذاشتیم.ایشون خوششون اومد.الان نزدیک 4ماه از آشنایی مون میگذره.یه مدت خیلی رابطه نزدیکی داشتیم.دیگه همو همسر صدا میزنیمو راجع به زندگی مون کلی برنامه ریختیم.ایشون میخوان زودی به خانواده ها اعلام کنیم و ازدواج کنیم.
    اما من میترسم.خانواده ما همه مون تحصیل کرده ایم.خواهر و برادر پدر دکترن.مادرم فوق لیسانس.اما خانواده ایشون فقط خودش فوق لیسانس و خواهرش لیسانس.ما بقی شون دیپلمه
    از لحاظ اعتقادی خانواده خیلی باز هستن فقط خودشو مادرش نماز میخونن.
    می ترسم که بین منو ایشون شکاف باشه اما نبینیم!!!بعد اگه بعد خواستگاری بهش بگم نه.آبروزی کنه
    نمیدونم چیکار کنم؟
    3.ایشون از لحاظ جنسی خیلی داغن.(مثل همه مردا).اما من سر تجربه تلخم گاهی متنفر میشم از سکس.اما ایشون دوست دارن.حتی دوس دارن راجع بهش گفتگو کنیم.گاهی حسابی از مرد متنفر میشم.دلم میخواد ازش فاصله بگیرم.نمیدونم نیازی هست موضوع تجاوز رو بهش بگم؟

    4.من نزدیک 4ساله که خیلی احساس تنهایی میکنم.گریه زیاد میکردم الان کمتر شده.گاهی وقتا فکر خودکشو میکنم و مرورش میکنم...ساعت ها پشت سر هم گریه...
    چند وقت پیش رفتم پیش یه پزشک گفتم واسم آزمایش ایدز بنویس که اگه دارم ازدواج نکنم.دلیلشو پرسید تجاوزو براش گفتم.از اون موقع حال روحیم خیلی خیلی بدتر از قبل شده.همش خاطره ش یادم میاد که میخواستم فرار کنم.نمیشد.کسی نبود کمکم کنه...
    دل و دماغ ندارم.حوصله ارشد خوندن اصلا ندارم.اما خانواده م منتظر رتبه خوبن.میگم آبرومون میره.

    نمیدونم حسابی خسته ام.دلم میخواد بخوابمو دیگه بیدار نشم.
    نمیدونم به این آقا چی بگم.همش میگه من میخوام بیام خواستگاری چرا نمیذاری ومن بهونه میارم!میترسم خانواده ام بفهمن و بلوا بشه.

    ممنونم که خوندید...بهترین ها رو براتون آرزو میکنم:10:



  2. کاربر روبرو از پست مفید سپیده سحر تشکرکرده است .

    سپیده سحر (چهارشنبه 27 دی 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. منفی بافی های مادرم به اوج رسیده و من به شدت ضعیف و آسیب پذیر شدم
    توسط tanhaeii در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 تیر 95, 11:28
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 18 خرداد 95, 23:02
  3. پاسخ ها: 53
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 اردیبهشت 94, 23:28

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.