سلام دوستان خوبم
طاعات و عباداتتون قبول باشه الهی
راستش مشکلی برام پیش اومده که نیاز به همفکریتون دارم. چون میدونم چقدر همتون خوب و با شعور هستید و قول میدم از نظراتتون استفاده کنم.
4 سال پیش با جوونی تو محل کارم آشنا شدم. خیلی جالب آشنا شدیم به همین دلیل همون روز کلی صحبت کردیم .
من شیفت عصر و شب جایی کار میکردم و همکارای شیفت صبحم این آقا رو سر کار گذاشته بودن و فامیل منو به جای خودشون گفته بودن . وقتی رفتم سرکارم نمیذاشت برم تو و میگفت شما کی هستی . هرچی خودمو معرفی میکردم میگفت نه این فامیل شما نیست . تا اینکه مجبور شدم کارت شناسایی مو نشونش بدم و فهمید همکارا گذاشتنش سر کار.
البته من روحمم خبر نداشت و اونروز از همکارام ناراحت شدم . اما به هر حال این باب آشنایی بود که اون آقا بیاد و ازم عذرخواهی کنه و اینطوری شد که هرروز میاومد بهم سر میزد و چند دقیقه ای پیشم مینشست و میرفت. لپ تاپشو میاورد و چیزی نشونم میداد. یا از رشته ورزشی کار مدال آورده بود حرف میزد و...
اینارو گفتم که کمی با شرایط من آشنا بشید.
بعد از مدتی حس کردم بیششتر اطرافم هست یا بیشتر سعی میکنه ارتباط بر قرار کنه. اما من....
من همش بخدا از برقراری رابطه عاطفی باهاش اجتناب میکردم . همیشه سعی میکردم بش نشون بدم که فقط همکار و دوست هستیم و نباید رابطه ای خارج از این داشته باشیم. دلایلم اون موقع این بود:
1- عاشق فرد دیگری بودم. (خودتون میدونید)
2- فکر میکردم از لحاظ سنی خیلی بچه است (2 سال ازم کوچیکتر بود)
3- فکر میکردم از لحاظ فکری هم خیلی ناپخته است.
به هر حال اون مرتب سعی میکرد باب این رابطه عاطفی رو باز کنه. میخواست که همدیگه رو بیرون ببینیم. یا با الفاظ خاصی صدام کنه ولی من همیشه اجتناب میکردم.
حرفش این بود که بهم علاقه داره و من باورش نکردم.
ازم خواست که بیاد خونمون برای خواستگاری . من نذاشتم و گفتم به درد هم نمیخوریم.
ازم خواست که لااقل پیشنهاد دوستی شو قبول کنم. من قبول نکردم .
ازم خواست که فقط باشم ، گفت با هر اخلاقی فقط باشم و اون شرایطمو میپذیره . اما من نخواستم.حتی بهش گفتم که به کسی دیگه علاقه دارم که بذاره بره.
رابطه رو کات کردم. همیشه با خودم میگفتم چرا به من علاقه داره.
این اتفاقات به دفعات برام می افتاد و واکنش من همون بود. تا اینکه بعد از مدت ها دیشب برام مسیج داد.
بهم از موفقیت های ورزشیش گفت . از موفقیت های تحصیلیش و ...
دوباره ابراز علاقه کرد و من مثل همیشه ....
اما بعدش خودم دیگه ناراحت شدم . چرا کسی که اینقدر خواهش میکنه و من این رفتار رو دارم.
میخوام ازتون خواهش کنم راهنمایی کنید . با این شرایط :
1- دو سالی از من کوچیکتره .
2- میدونه قبلا به کسی علاقه داشتم (در همین حد)
3- بسیار بسیار باهوش و اهل پیشرفته.
4- چهار ساله که مدام از علاقه اش به من حرف میزنه .
5- هنوز شرایط کاری خاصی نداره اما با توجه به شناخت کمی که دارم میتونه در آینده این شرایط رو فراهم کنه.
راستش تصمیم گرفتم بهش اجازه بدم که برای خواستگاری بیاد . اما اصلا از درستی این تصمیم مطمئن نیستم. واقعا توانایی یه ضربه عاطفی دیگه ندارم . نمی خوام هم وارد فاز احساسی بشم . میخوام درست تصمیم بگیرم.
ببخشید اینقدر پستم طولانی شد. خواهش میکنم راهنماییم کنید. دوست ندارم کاری کنم که نتونم خودمو ببخشم. اگر سوالی بود بپرسید.

خواهش میکنم از کارشناسای محترم که راهنمایم بفرمایید. خواهش میکنم.