سلام دوستان

من 23 سالمه و همسرم 33
ما 10 ماهه که ازدواج کردیم قبل از اونم 1سال نامزد بودیم.
ما به خاطر کار همسرم دور از هم زندگی میکنیم یعنی اون جنوبه و من شهر خودمون و خونه پدرم .و تو ماه 1هفته همدیگرو میبینیم اونم یا خونه اوناییم یا خونه ما و فقط شبا میریم خونه ای که اجاره کردیم.
وقتی عقد کردیم قرار بود تا ازدواجمون بیاد شهر خودمون
ولی بعد ازدواج حدودا 5 ماه کلا بیکار بود و بدترین دعوا ها رو داشتیم که دوباره راضی شدیم بره جنوب.

ولی دیگه نمی تونم تحمل کنم این وضعیت رو.خیلی سخته.
البته از وقتی سخت تر شده که دیگه مثل قبل بهم توجه نمیکنه.این چند ماه اخیر هی دارم التماسش میکنم که یا منو ببره اونجا یا خودش بیاد .میگه باشه ولی هیچ خبری نیست.یا میگه تو الان بهترین موقعیت رو داری پیش خانوادت.کتاب بخون tv ببین.مطالعه کن. میگم از اینا وقتی لذت میبردم که شما تو زندگیم نبودی.این در حالی که نمیذاره ادامه تحصیل بدم یا مثلا برم کلاس ورزش یا هر فعالیتی که بالاخره مشغولم کنه.
خیلی احساس تنهایی میکنم.کارم شده گریه البته بدور از چشم خانوادم
انگار تو عالم برزخم نمیدونم تکلیفم چیه؟
نه مثل قبل ازادی عمل دارم
نه مثل کسایی که ازدواج کردن زندگی میکنم
و نه ارامش

بخدا دلم شکسته
حتی اون چند تا دوستیم که داشتمو نمیذاره ببینم
هفته قبل یکی از دوستای صمیمیم که از بچگی دوستیمو دعوت کردم و زنگ زدم بهش اطلاع دادم.دیدم داره یه جوری حرف میزنه
2روز بعدش گفت دیگه حق نداری ببینیش
اونقدری که اونو دوس داری منو نداری
بهش میگم تو که نیستی بیتابم دعوتش کردم تا یکم حرف بزنیم میگه مگه اون کیه که بتونه جای منو بگیره
خییییییییییییییلیییییییی حسوده
البته ما مشکلات خیلی زیادی داریم ولی فکر کنم 50 درصدشو همین دور بودنمون ایجاد میکنه
ببخشید طولانی شد
حالا
سوالات من
چیکار کنم که واقعا برا با هم بودنمون کاری کنه؟بدون اینکه تحقیر شم
لطفا راهکارایی بهم بدین که اینقدر وابستش نباشم؟دارم داغون میشم و اون راحت زندگیشو میکنه
از هیچی لذت نمیبرم
[/size][/code]

راستی یادم رفت بگم من خودم شاغلم و همسرم معتقده چون کار میکنم نیازی نیست بهم پولی بده
پس با این اوصاف به نظرتون ازدواج چه معنی داره؟
که من با خانوادم زندگی کنم و خودم خرج کنم و ماهی یه بار همدیگه رو ببینیم
تازه ارامشم نداشته باشم