سلام دوستاي خوبم
فكر مي كنم اكثر شما عزيزان قصه زندگي من را مي دونين. و مي دونين كه من الان نزديك به يكسال است كه هيچ رابطه اي اعم از تماس تلفني يا رفت و آمد با خانواده شوهرم ندارم. و از وضع موجود بسيار راضي ام. چون به اين وسيله توانستم زندگي ام را از مرز نابودي به وضع مطلوب برسانم و آرامش را به زندگي ام برگردانم.
به هيچ وجه هم ديگر تمايلي به برقراري ارتباط مجدد با خانواده شوهرم ندارم بنابراين خواهش مي كنم راهكارهايي كه ارائه مي كنيد در راستاي برقراري ارتباط مجدد با خانواده همسرم نباشد. چون مطمئنم (100%) اين راهكار به نابودي به زندگي ام خواهد انجاميد.
اما مشكل من: همسرم هر 3- 4 هفته يكبار به خانواده اش به تنهايي سر مي زند. اما پس از بازگشت از خانه مادرش بسان انبار باروتي مي ماند كه منتظر جرقه اي است. البته اين وضعيت 4-5 ساعت بيشتر به درازا نمي كشد. ولي اگر در اين انحاء جرقه اي زده شود و منفجر شود. عينا حرف هاي مادرش را تكرار مي كندو حرف هايي مي زند كه تمام خوبي ها و مهرباني هايش را به يكباره خراب م يكند و زير سوال مي برد. البته بعد از آن عذرخواهي مي كند ولي چه فايده كه دل من ديگر كاملا شكسته و تا چند روز با يادآوري حرف هايش اشك در چشمانم جمع مي شود.








علاقه مندی ها (Bookmarks)