با سلام
من دختري 16 ساله ام كه حدود دوساله كه عاشق يكي از معاوناي دبيرستانم شدم به شدت بهش علاقه دارم زماني كه دوستم از شدت علاقم پي برد نامه اي نوشت و از طرف من براش فرستاد به خدا خودمم از اين كار اون هم احساس خجالت كردم و هم دلم مي خواست بفهمه كه چقدر دوستش دارم من نه از طرف مادرم كمبود محبت دارم نه از طرف پدرم خدا مي دونه كه چقدر دوستش دارم با وجود اينكه امتحان خرداد ماه رو دادم و ديگه نمي تونستم ببينمش خيلي ناراحت بودم اما به خودم مي بالم كه اينقدر بهش وفادار موندم به خدا هيچ وقت دربارش فكراي ناجور نكردم و هيچ حس زشت وناپسندي هيچ وقت بهش نداشتم حالا كه سال دوم دبيرستانم با اين وجود كه هنوزم دوستش دارم حتي بيشتر از قبل ولي وقتي مي بينمش قلبم بدجوري به تپش مي افته حتي بعضي روزها ازش فرار مي كنم دلم نمي خواد رفتارم باهاش اينقدر سرد باشه ولي نمي تونم خودمو كنترل كنم واقعا اگه شما به جاي من بوديد چيكار مي كرديد وقتي شخصي كاملا محترم و دوست داشتني رو مي ديد چيكار مي كرديد دوستاي گلم خواهش مي كنم كمكم كنيد خودم از اين رفتارام بد جوري تو عذابم [/poem]








علاقه مندی ها (Bookmarks)