سلام
نمیدونم چی بگم و ازکجا شروع کنم
من 1 ساله ازدواج کردم 1 سال پر از عذاب باورتون نمیشه حتی یک روز بدون دعوا نگذشت شوهرم میخواسته با دختر داییش ازدواج کنه که خانوادش مخالف بودن و اونم بدون اطلاع اونا( من میگم از لج) به من پیشنهاد داد و حرفش پیچید و خلاصه خانواده اش که برای ازدواج مصمم دیدنش حین این که من به همه گفته بودم قراره بیان خواستگاری اونا رفته بودن خواستگاری دختر داییش که اون نزاشت و خلاصه ما ازدواج کردیم البته من اینها را دقدقا بعد عروسی و بعد 8 ماه نامزدی فهمیدم داغونم کرد سر کوچکترین مسئله ای بهش گیر میدادم اوایل که میدونست مقصره کوتاه میومد سعی میکرد ارومم کنه اما من هر بار به این دروغ بزرگش که فکر میکنم از خودشو خانوادش متنفر میشم مخصوصا مادرش که مثبب همه این بدبختی هاس خیلی خستم 2 ماه دارم همه انرژیم را میزارم اما الان دارم میبینم که نتیجه اش عکس شده الان شوهرم مدام و به بهانه های واهی دعوا راه میندازه و اولین حرفشم اینه آدمت میکنم
میخوام برم اما از اونجایی که جامعه ما جایی برای زنان مطلقه نداره میخوام برم اون دنیا میدونم این راهش نیست اما دیگه راهی ندارم