سلام دوستای عزیزم
واقعیتش چیزهایی که می خوام براتون بگم اسمش رونمیشه درگیری واختلاف گذاشت ولی جای دیگه ای نبود.
همتون آشنایی تقریبی بامن وزندگیم دارید.می دونیدکه شاغلم وبیشتراز7ساله که ازدواج کردم.ازاول زندگی مشترکم عادت داشتم فقط وفقط جنبه های مثبت همسرم رومی دیدم وهرگز جنبه های منفی اون رو نه به زبون آوردم ونه بهشون فکرکردم.وهمیشه وهمه جا بهش گفتم توفرشته ای وبی نقص وایراد.حالا دچار دوگانگی شدم چون امروز باگذشت 7سال احساس می کنم زیادی خوب بودم واگه فقط یه روز نخوام خوب باشم متقابلا اون هم خوب نیست.
اینکه می گم خوبم غرور نیست براتون مثال می زنم:از روزی که عقدکردم تاحالاهمیشه مراعات حالش روکردم وهیچ وقت نخواستم اسراف کنم یامثل دخترهای امروزه ولخرجی.
بعدازدواج ازهمون روز اولش رفتم سرکار.حقوقی که می گیریم من واون نداریم وحسابمون یکی است.یعنی تاحالانگفتم مثلا این مانتورو خودم خریدم.صبح ها من یک ساعت زودترازاون می رم سرکار وعصرهاباهم برمی گردیم.اغلب هم بین راه قرار میذاریم ومیریم یکی دوساعت پیاده روی.حدود ساعت 5/8 - 9 میرسیم خونه.(دقت کنید)همسرم ازفرط خستگی رومبل ولو میشه وتلویزیون می بینه.من لباسامو درمیارم،نمی شینم ومستقیم میرم آشپزخونه تا ساعت 10 هم آشپزی می کنم ناگفته نمونه که قبلش هم آرایش کرده ومرتب شدم.
سعی می کنم خستگیموبه روش نیارم وشارژباشم بعد شام می شینم وروز رو چه جوری گذروندم براش تعریف می کنم وکلی می خندیم.(این هم بماند که کارم واقعا اعصاب آدم رو تضعیف می کنه)اونقدر قربون صدقه اش می رم،ازش تعریف می کنم،عین بچه ها ازسروکولش بالا میرم وشیطنت می کنم که فکر کنم شارژ روزبعدش رو ازمن می گیره(البته اینو خودش هم می گه)تاحالا بچه نداشتیم درعوض اون برام بچه بوده ومن برای اون.همیشه احساس کردم خوشبخت ترین دختر دنیام.چون خودم می خواستم باشم.روزانه صدبار به خودم تلقین کردم وهمش به چیزای خوب فکرکردم وخودمو باافکار منفی داغون نکردم وحالا احساس می کنم اشتباه کردم واینهمه نیمه پر لیوان رو دیدن هم اشتباهه.خاطرنشان میشم همسرم جنبه های مثبت زیادی داره که واقعا دوست داشتنی هست.
همیشه وقتی بین دوستام بودم واونا اززندگی وشوهرهاشون ناراضی ،سعی می کردم بهشون بفهمونم که خودتون روتغییربدیدوبه چیزای خوب فکر کنیدوقتی عملی مخالف میل شما انجام میدن خوبیهاشون رو فدا نکنید.دوستام می گفتند تو زیادی فداکاری می کنی وازخودت مایه میذاری یه روزی می بینی شکسته شدی واون موقع هست که شوهرت این فداکاری هات یادش نمیاد.وقتی می بینم دوستای شاغلم تاظهر(نیمه وقت)کار می کنند،
یعدش 2ساعت خواب روزانه وبعدکلی وقت دارنداماوظیفشون رو به درستی انجام نمیدن(شام درست نمی کنند ،به شوهرهاشون نمی رسن به بهانه خستگی)احساس بی ارزش بودن می کنم .حالا می خوام همفکری کنید.
آیامن الان دارم اشتباه می کنم یانه واقعازیاده روی کردم؟
می بخشیدپرحرفی کردم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)