سلام.
احساس میکنم تمام زندگی و دنیای درونم پر شده از "ای کاش..." و البته "حسرت" . مدام با خودم میگم چه اشتباهی کردم ای کاش به صبوری الانم بودم... ای کاش چشمامو باز کرده بودم... امیدوارم بتونید کمکم کنید چون واقعا راهی به ذهنم نمیرسه!
موضوع اینه که من تقریبا هشت ماهه که نامزد کردم با کسی که هشت ساله میشناسمش و متاسفانه سه سال پیش باهم دوست شدیم بسیار کم همدیگه رو میدیدیم و بیشتر مکالمات تلفنی داشتیم. انگار تازه فهمیدم اون آدمی نیست که من فکر میکردم. مدام خودمو سرزنش میکنم. جالب اینجاست که ما فقط نامزدیم و حتی صیغه نیستیم اما توان اینکه بخانوادم بگم نمیخوام رو ندارم..
حدود دوسال پیش که از طریق خانواده ها اقدامات لازمه برای ازدواج صورت گرفت خانوادم راضی بودن اما هشت ماه پیش که نامزد کردیم میشه گفت مجابشون کردم حالا پشیمونم چکار کنم؟
اوضاع بدتر و بدتر میشه کار به جایی کشیده که باکوچکترین اختلاف نظر نامزدم متاسفانه فحاشی میکنه و درمقابل سکوت های من شرمنده نمیشه و باز تکرار میکنه
این وضع برام تحمل کردنی نیست... ممنون میشم راهنماییم کنید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)