سلام مریم ،

خیال می کنم وقتی آدم در شرایطی قرار بگیره که نتونه با همسرش احساس یکی بودن کنه و زندگی خودش رو تحت تاثیر فشار بدونه واقعا احساس خستگی و دلزدگی می کنه ... اما فکر می کنم تو باهوش تر ، قوی تر و با تدبیرتر از اون هستی که بخوای اجازه بدی این احساس زندگی تو رو فلج کنه . این طور نیست ؟

معمولا وقتی که ما ناراحت هستیم همه اتفاقات و مسائل پیرامونمون رو از دریچه ی همون غم و اندوه می بینیم . یعنی حساسیتهامون بیشتر می شه و حتی گاهی واقعیتها رو ندیده می گیریم یا در صحبت از غم ، اندوه و تنهاییمون غلو
می کنیم ...
بهترین راهی که شاید بتونه این وضعیت رو تغییر بده اینه که سعی کنیم مرز واقعیتها و احساساتمون رو تفکیک کنیم و بعد تلاش کنیم بهترین راه رو پیدا کنیم . ..

مریم جان ،
نگفتی تاحالا در مورد احساسات و افکارت با شوهرت حرف زدی یا نه ؟ آیا تا حالا از اینکه دوست داری روز تولدت یادش بمونه باهاش صحبت کردی یا نه ؟ و اگر اینکار رو کردی چطوری ؟ و عکس العمل او چگونه بوده ؟ ...