من خيلي خيلي كم سن و سال بودم،خونوادم كلي آرزوهاي دور و نزديك داشتن و مي گفتن در آينده بايد دكتر بشم. رفتن مدرسه دلم مي خواست معلم بشم. سوم دبستان بودم دوست داشتم بازيگر معروفي بشم. دوران راهنمايي دوست داشتم مددكار بشم و به همه كمك كنم و درد دل همه رو درمون كنم. دوران دبيرستان به سمت هنر نقاشي رفتم و نقاش برجسته و مشهور شدن، شد آرزوم. موقع انتخاب رشته،ديدم شرياط جامعه بهتره كه رشته كامپيوتر را انتخاب كردم. حالا هم مهندس كامپيوتر شدم.
مبيني توي دوران هاي مختلف چقدر عقايد و شرايط محيطي بر روي تفكر و تصميمات مهم زندگي آدم نقش داره. بهتر نيست چند سال ديگه كه درستون تموم شد،سربازي رفتيد و شغل اختيار كرديد بعد تصميم بگيريد كه بهتر است با چه كسي ازدواج كنيد؟؟؟!!! مطمئن باشيد آن موقع اصلاً فكرهاي كه الان با خود مي كنيد را نخواهيد كرد و طرز تفكر شما دستخوش تغييرات زندگي خواهد بود. اگر الان با اين خانم بسيار جوان كه خود ايشان هم در آرزوها و برنامه هاي آينده شان مردد بوده و مسير زندگيشان مشخص نيست ازدواج كنيد، اگر شما هم بعداً پشيمان نشويد،ايشان حتماً خواهند شد.
آدمها از ابتداي زندگيشون راههاي بسيار زيادي براي رسيدن به مقاصد مختلف دارند،هر چه بيشتر در زندگي پيش مي روند، اين راهها كمتر و مختصرتر مي شود،زماني كه شما در موقعيت اجتماعي و شغلي مناسب قرارميگيرد،تعداد آمال و آرزوهاي كمتر مي شودو بيشتر به زندگي قانع مي شود و احتمال پشيمان شدن از ازدواجتان كمتر خواهد بود.








علاقه مندی ها (Bookmarks)