RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"
دیروز از سر کار اومدم خونه خیلی هم ناراحت بودم از دستش و به تلنگری بند بودم که منفجر بشم یه سلام خشک خالی کردمو رفتم بدون اینکه لباسامو در بیارم تو اشپزخونه و شروع کردم به آشپزی اومد دم اپن اشپزخونه وایستاد و زل زد به من و گفت چته وقتی برگشتم جوابشو بدم نگاهش تمام بدنمو لرزوند نگاهش عجیب بود وبا چشای قهوه ای نازش و بیریاش که پر بود از عشق و نگرانی و .... به من ذل زده بود و منم بغضم ترکید و حرفمو خوردم رفتم تو اتاق و با تمام وجودم گریه کردم اونم پشت در اتاق یه نیم ساعتی وایستاد بعدم که گریه تموم شد پتو روم کشید واین نگاه چیزی بود که هیچ وقت تو زندگیم ندیده بودم و نگاهی که با تمام وجود بهم گفت دوستم داره
خدایا من چقدر دیروز عزیزمو عذاب دادم و اذیت کردم کاش می تونستم بهت بگم که چقدر دوستت دارم
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)