به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 24 از 40 نخستنخست ... 4141516171819202122232425262728293031323334 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 231 تا 240 , از مجموع 393

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 اردیبهشت 94 [ 18:59]
    تاریخ عضویت
    1390-6-23
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    3,094
    سطح
    34
    Points: 3,094, Level: 34
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    208

    تشکرشده 222 در 43 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    درسته که من وهمسرم روزهای سختی داشتیم وداریم اما همیشه با هم خوب بودیم و هیچ وقت محبتش رو از من دریغ نمیکرد به خاطر همین هم بود که من هم تو بدترین شرایط
    و زمانی که مرتکب اشتباه بزرگی شده بود بخشیدمش و تنهاش نذاشتم. در کنار
    این سختیها ما لحظات خوب هم زیاد داشتیم بعضی وقتها پیش خودم فکر میکنم
    شاید اگه این اتفاقات بد نبود هیچ وقت اینقدر به هم نزدیک نمی شدیم و رابطه
    مون این عمق رو پیدا نمیکرد در هر صورت خدارو شاکرم حتی به خاطر
    مشکلاتمون.
    یکی از قشنگترین خاطراتم تو این دو سال نیمی که با هم عقدیم بر میگرده به قبل از عقدمون اون موقع که هنوز محرم نبودیم.... یه روز که همسرم اومده بود خونمون و با هم تو اتاق بودیم(البته اتاق با در باز) همسرجونم بهم گفت بیا عطرمو بو کن ببین خوبه؟!! منم ساده.... همین که نزدیک شدم تا یقه شو بو کنم یه بوس سفت چسبوند رو صورتم و گفت آخیش داشتم دق میکردم من عین خنگا تا چند دقیقه اصلا نفهمیدم چی شد و بعدشم کلی خجالت کشیدم براش کلی کلاس گذاشتم اصلا به رو خودم نیوردم که کلی کیف داد. این شد اولین بوسه زندگی ما............

  2. 18 کاربر از پست مفید sali1987 تشکرکرده اند .

    sali1987 (سه شنبه 20 تیر 91)

  3. #2
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 23 اسفند 92 [ 23:20]
    تاریخ عضویت
    1390-4-25
    نوشته ها
    643
    امتیاز
    4,583
    سطح
    43
    Points: 4,583, Level: 43
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,779

    تشکرشده 2,844 در 585 پست

    Rep Power
    81
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    این چیزی که میخام تعریف کنم مربوط میشه به دیشب البته دیشب به نوع خودش به خاطر آرامشی که به خونه حاکم بود و حرفهای مثبتی که بین من و همسرم رد وبدل شد خاطره انگیز بود اما بخشیش که حالب توجه تره این بود:
    داشتیم با همسرم یه سریال میدیدم یه جای سریال دختر خانمه داشت رانندگی میکرد من یه دفعه یاد خودم افتادم و خیلی باحسرت گفتم چقدر دلم واسه رانندگی کردن تنگ شده*آخه تو جریان مشکلات مالیمون من ماشینمو فروختم همسرمم چون محل کارش دوره ماشینشو صبح میبره شب میاره! و من عملا در طول روز ماشین ندارم تا رانندگی کنم.
    خلاصه همسرم اون موقع چیزی نگفت منم دیگه ادامه ندادم.
    حدودای ساعت یازده همسرم لباس پوشید گفت دارم میرم بنزین بزنم صبح باید خیلی زود برم سر کار منم گفتم اوکی.خلاصه یه یک ربعی از رفتن همسرم گذشت دیدم زنگ زد به موبایلم گفت:راستش من لباس پوشیدم که بریم بیرون تو رانندگی کنی عزیزم ولی اون موقع روم نشد بهت بگم به خاطر چیزایی که پیش امده.الانم یه ربعه تو پارکینگ همین طوری وایسادم حالا اگه دوست داری لباس بپوش بیا پایین.
    منم خیلی خوشحال شدم.آخه دیدم که همسرم احساسات من براش اهمیت داره.
    (بچه ها تعجب نکنین من چرا میام این قدر مسایل کوچیکو به عنوان خاطره میگم.به نظر من اگه دقیق به زندگی مشترک نگاه کنیم همین مسائل کوچولو برامون خاطره انگیز میشه.درسته همه ما جشن عروسیمون یا مراسم خواستگاریمون یا ماه عسل یا این اتفاقای بزرگ خیلی برامون خاطره انگیزه اما اونا فقط یک باره پس باید سعی کنیم از مسائل کوچولو هم واسه خودمون خاطره بسازیم.)

  4. 23 کاربر از پست مفید یک زن امیدوار تشکرکرده اند .

    یک زن امیدوار (سه شنبه 20 تیر 91)

  5. #3
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 23 تیر 91 [ 16:34]
    تاریخ عضویت
    1388-6-10
    نوشته ها
    39
    امتیاز
    2,754
    سطح
    32
    Points: 2,754, Level: 32
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    168

    تشکرشده 169 در 34 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    یادمه اولین روزی که بهم پیشنهاد داد باهم بریم بیرون ( که در مورد پیشنهاد ازدواج و.. صحبت کنه) بعد از سلام و احوالپرسی کوچیک حرفشو با این شعر برام شروع کرد... تو چشمام نگاه کرد و اینو خوند :

    آنکه می گوید دوستت دارم
    خنیاگر غمگینی ست
    که آوازش را از دست داده است.

    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار کاکلی شاد
    در چشمان توست
    هزار قناری خاموش
    در گلوی من.

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود

    آن که می گوید دوستت دارم
    دل اندُه گین شبی ست
    که مهتابش را می جوید
    ای کاش عشق را
    زبان ِ سخن بود

    هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
    هزار ستاره ی گریان
    در تمنای من.

    عشق را
    ای کاش زبان ِ سخن بود


    هنوزم که هنوزه وقتی یاد اونروز میافتم اشک تو چشمام جمع میشه..
    عــــــــزیـــــــــزتزین ه

  6. 15 کاربر از پست مفید parnaz تشکرکرده اند .

    parnaz (سه شنبه 20 تیر 91)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 اردیبهشت 94 [ 18:59]
    تاریخ عضویت
    1390-6-23
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    3,094
    سطح
    34
    Points: 3,094, Level: 34
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 106
    Overall activity: 11.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    208

    تشکرشده 222 در 43 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    یه روز که من رفته بودم دانشگاه و کلاس داشتم همسر جونم زنگید بهم که کجایی منم گفتم دانشگاهم گفت من نزدیک دانشگاهتونم و میام دنبالت من گفتم کارم طول میکشه 2 ساعتی کار دارم گفت باشه میرم. یه ساعتی گذشت و زنگید بهم و گفت چه کار میکنی گفت هیچی دارم به کارای اداریم میرسم و گفت باشه و قطع کرد بعد از اینکه کارام تموم شد اومدم بیرون دیدم جلو در دانشگاه مون تو ماشین تو گرما و گرسنه این دو ساعت و منتظر بوده تا من کارام تموم شه با هم برگردیم. وقتی دیدمش شوک شدم. کلی عشق کردم با این کارش.
    البته این اتفاق زیاد میفته مهربون من دلش راضی نمیشه من تنها و پیاده جایی برم تا بتونه منو میرسونه. اینم یکی از اخلاقای خوبشه.

  8. 22 کاربر از پست مفید sali1987 تشکرکرده اند .

    sali1987 (سه شنبه 20 تیر 91), کلانتر جو (سه شنبه 01 اسفند 96)

  9. #5
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 آذر 91 [ 02:06]
    تاریخ عضویت
    1390-5-27
    نوشته ها
    1,122
    امتیاز
    4,639
    سطح
    43
    Points: 4,639, Level: 43
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 111
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    4,800

    تشکرشده 4,874 در 1,141 پست

    Rep Power
    130
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    واي كه چقد تو اين تاپيك انرژي هست از همتون ممنونم

    حدود 2 ماه از عقدمون ميگذشت من دانشجو يه شهر ديگه بودم و همسرم شهر خودمون بود. از اونجا به شهر ما سرويس مستقيم نداشت من مجبور بودم از اونجا بيام به يه شهري كه حدود 45 دقيقه با شهرمون فاصله داشت بعد دوباره ماشين بگيرم در واقع 2 مسيره بود.يه شب تو خوابگاه كه قرار بود فرداش برم خونه با شوهرم بحثمون شد بعد از اينكه معذرت خواهي كرد گفت كي مياي من كه اون شب حسابي نازم در اومده بود و ميخواستم مثلا دعواشو تلافي كنم بهش گفتم نميگم فقط بدون بعد از ناهار ميزنم بيرون شايد ساعت 1 شايد هم 5عصر!!!!!!!!!.هرچي اصرار كرد نگفتم فرداش از اونجا كه خودم دلم لك زده بود ببينمش فوري راه افتادم هر چي بين راه زنگ زد جوابش ندادم،هوس كرده بودم منت كشي كنه،(اوج بيرحمي) وقتي رسيدم شهري كه گفتم 45 دقه فاصله داره طبق معمول خواستم ماشين بگيرم كه ديدم يه صداي آشنا ميگه : خانمي محلمون نميدي؟فكر نميكني دق ميكنم؟.....برگشتم ديدم عزيز دلمه.طفلي بعراز ظهر رو مرخصي گرفته بود از شهر خودمون اومده بود ترمينال اونجا وايساده بود تا منو ببينه وخودش برسونه خونه .نميدونيد چقد از كارش كيف كردم هيچ وقت هم نفهميدم اونروز چقدر معطل شده بود خدا منو ببخشه كه با نازام همچين شوهري رو اذيت ميكنم فداش بشم الهي........

  10. 21 کاربر از پست مفید گلنوش67 تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (سه شنبه 01 اسفند 96), گلنوش67 (سه شنبه 20 تیر 91)

  11. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:10]
    تاریخ عضویت
    1389-12-24
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    2,526
    سطح
    30
    Points: 2,526, Level: 30
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    282

    تشکرشده 291 در 66 پست

    Rep Power
    27
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    ديشب قرار شد بريم بيرون همين كه پشت فرمون نشست هرچي استارت زد روشن نشد.اعصابش خورد شده بود زنگ زد به داداشش كه بياد يه كمكي بكنه ولي وقتي داداشش اومد همسرم رفت پشت فرمون واستارت زد روشن شد (ماشين بازيش گرفته بود) كلي ذوق كرديم كه آخ جون درست شد.همين كه 10 دقيقه رانندگي كرد دوباره ماشين خراب شد كفري شده بود درحد تيم ملي آخه بد موقعي بود وجايي كه بوديم ناجور بود. اينم هي بالا پايين ميپريد اين پيچ گوشتي رو بيار اون پيچ گوشتي رو بيار منم خندم گرفته بود با عصبانيت داد زد مريم نخند من اعصابم خورده ها ولي من همش داشتم ميخنديدم ولي تاجايي كه امكان داشت سعي ميكردم لبخندمو جمع كنم. تا اينكه ديديم هيچ كاري از دستمون برنمياد قرار شد برگرديم.منوداشت ميرسوند خونه ودستمو محكم تو دستش گرفته بود منم همش دلداريش ميدادم ميگفتم كه غصه نخوره درست ميشه وفداي سرت.يهويي وسط خيابون دستمو گرفت محكم بوس كرد. خيلي لحظه قشنگي بود( چراغاي ماشينا هم ميزد توي چشامون) آخه هيچوقت توي بيرون اينكارو نميكنه.خيلي دوسش دارم خيلييييييييييييييييي

  12. 20 کاربر از پست مفید مريم صوفي تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (سه شنبه 01 اسفند 96), مريم صوفي (سه شنبه 20 تیر 91)

  13. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 اسفند 93 [ 14:25]
    تاریخ عضویت
    1390-3-29
    نوشته ها
    1,107
    امتیاز
    8,928
    سطح
    63
    Points: 8,928, Level: 63
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 122
    Overall activity: 33.0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,038

    تشکرشده 2,035 در 738 پست

    Rep Power
    128
    Array

    RE:

    سلام

    من امروز با دست پر اومدم.

    ديشب رفتم گير دادم به مهدي جونم كه يك خاطره عاشقانه بگو. مهدي جونم گفت:

    در فاصله بين خواستگاري تا عقدمون (كه براي شناخت بيشتر من هر هفته يا هفته اي چند بار مي يومدم خونه تون يا با هم مي رفتيم بيرون.) يك روز 5 شنبه وقتي از سر كارم اومده بودم خونه تون. من و تو و مامانت داشتيم ناهار مي خورديم كه يك دفعه تلفن تون زنگ زد (خواهرت بود). مامانت رفت توي اتاق كه تلفن را جواب بده. كه من هم ديگه طاقت نياوردم و محكم بغلت كردم و بوسيدمت. اون لحظه كه بغلت كردم خيلي حس خوبي داشتم يك حس جديد و خيلي داغ. (البته همراه با ترس زياد كه نكنه مامان بياد و ما را ببينه) هنوزم كه هنوزه وقتي بغلت مي كنم همون احساس داغ شدن را دارم.


    بعد دوباره مهدي جونم بغلم كرد، بوسيدم و گفت خيلي دوستت دارم عزيزم. بهش گفتم هنوزم اندازه اون روزها دوستم داري. گفت الان خيلي بيشتر از اون موقع ها دوستت دارم اون موقع ها دوست داشتنم از روي احساس بود ولي الان از روي شناخت و از صميم قلبم دوستت دارم. و اين دوست داشتنم هم روز به روز بيشتر مي شه.


  14. 17 کاربر از پست مفید ليلا موفق تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (سه شنبه 01 اسفند 96), ليلا موفق (سه شنبه 20 تیر 91)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:10]
    تاریخ عضویت
    1389-12-24
    نوشته ها
    116
    امتیاز
    2,526
    سطح
    30
    Points: 2,526, Level: 30
    Level completed: 51%, Points required for next Level: 74
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    282

    تشکرشده 291 در 66 پست

    Rep Power
    27
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    ما داريم خودمون رو براي عروسي آماده ميكنيم ديشب رفتم پيشش تا كمكش كنم (چون طول روز رو هردوتامونم سر كار هستيم)توي آشپزخونه داشتم لوله هاي آب رو رنگ ميزدم كه ديدم يهويي صداي دادش دراومد بدو بدو رفتم توي سالن ببينم چي شده ديدم دستشو موقع بريدن يه چيزي بريده انگشتشو گرفتم تا خون نياد وخلاصه با دستمال كاغذي و پارچه انگشتشو باند پيچي كردم.موقع باند پيچي كردن دستام داشت مي لرزيد بهش گفتم تو رو خدا مواظب خودت باش (آخه ديروز خيلي اتفاقاي بدي براش افتاده بود:ماشينش خراب شده بود،موبايل و دسته كليدشو توي تاكسي جا گذاشته بود)اگه خداي نكرده اتفاقي برات بيافته من ميميرما. بغلم كرد وگفت ولي اگه خداي نكرده براي تو يه اتفاقي بيافته من نميميرم انقدر دورت ميگردم تا خوب بشي.

  16. 13 کاربر از پست مفید مريم صوفي تشکرکرده اند .

    مريم صوفي (سه شنبه 20 تیر 91)

  17. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 آذر 91 [ 15:38]
    تاریخ عضویت
    1389-3-03
    نوشته ها
    309
    امتیاز
    4,602
    سطح
    43
    Points: 4,602, Level: 43
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 148
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    953

    تشکرشده 977 در 191 پست

    Rep Power
    48
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    تا حالا شده واسه اولین بار موهاتونو رنگ یا مش کنین؟؟ عکس العمل شوهرتون بعد از دیدنتون چجوری بوده؟؟؟؟
    ما 8ماهه از عقدمون و دو ماهه از عروسیمون میگذره .موهای من بلندو مشکی مشکی بود .دو روز پیش رفتم آرایشگاه و کوتاه کوتاه کردمشون و مش صدفی...وقتی شوهرم اومد دنبالم لحظه شماری میکرد بریم خونه و منو ببینه.وقتی رسیدیم خونه و منو دید از دیدنم ذوق کرده بود .و از دو روز پیش تا امروز هزار بار گفته : وای وای مثل فرشته ها شدی ... و خیلی خیلی عکس العمل نشون میده ..هر بار نگام میکنه کلی احساسات بروز میده....منم کلی توی دلم ذوق میکنم.

  18. 12 کاربر از پست مفید پریماه تشکرکرده اند .

    پریماه (چهارشنبه 27 مهر 90)

  19. #10
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 01 اردیبهشت 97 [ 02:14]
    تاریخ عضویت
    1390-1-11
    نوشته ها
    1,700
    امتیاز
    16,289
    سطح
    81
    Points: 16,289, Level: 81
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 61
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,578

    تشکرشده 5,967 در 1,568 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    203
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    نقل قول نوشته اصلی توسط پریماه
    تا حالا شده واسه اولین بار موهاتونو رنگ یا مش کنین؟؟ عکس العمل شوهرتون بعد از دیدنتون چجوری بوده؟؟؟؟
    ما 8ماهه از عقدمون و دو ماهه از عروسیمون میگذره .موهای من بلندو مشکی مشکی بود .دو روز پیش رفتم آرایشگاه و کوتاه کوتاه کردمشون و مش صدفی...وقتی شوهرم اومد دنبالم لحظه شماری میکرد بریم خونه و منو ببینه.وقتی رسیدیم خونه و منو دید از دیدنم ذوق کرده بود .و از دو روز پیش تا امروز هزار بار گفته : وای وای مثل فرشته ها شدی ... و خیلی خیلی عکس العمل نشون میده ..هر بار نگام میکنه کلی احساسات بروز میده....منم کلی توی دلم ذوق میکنم.
    همسر من خیلی از رنگ و ارایش بدش میاد برعکس من. اولین باری که موهامو رنگ کردم موقع بارداریم بود که نتونه چیزی بهم بگه. وقتی اومدم خونه یک سری تکون داد و برای اینکه من دلم نشکنه هیچی نگفت. هی دوستام می گفتن خیلی خوشگل شدی. هی آقای همسر چیزی نمی گفت. اخرش ازش پرسیدم خوب به نظرت خیلی خوب شدم. گفت راستش موهای خودت خیلی بیشتر بهت میاد. من تو رو همینطوری که هستی طبیعی دوست دارم.

    هر آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند
    و هر آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند

  20. 16 کاربر از پست مفید deljoo_deltang تشکرکرده اند .

    deljoo_deltang (سه شنبه 20 تیر 91)


 
صفحه 24 از 40 نخستنخست ... 4141516171819202122232425262728293031323334 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:27 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.