به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 23 از 42 نخستنخست ... 3131415161718192021222324252627282930313233 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 221 تا 230 , از مجموع 413
  1. #221
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1387-10-24
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    146
    امتیاز
    13,263
    سطح
    75
    Points: 13,263, Level: 75
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 387
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    285

    تشکرشده 346 در 110 پست

    Rep Power
    33
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده



    روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند۰

    در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:

    اين سفر را چگونه ديدي؟

    پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!

    پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟

    پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.

    و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟

    پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: «دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگرما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست.

    زبان پدر بند آمده بود.

    در پايان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادي كه ما حقيقتاً فقير و ناتوان هستيم، خصوصاً به اين خاطر كه ما با چنين افراد ثروتمندي دوستي و معاشرت نداريم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید ساقی تشکرکرده است .

    ساقی (شنبه 28 شهریور 88)

  3. #222
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    سه شنبه 23 تیر 05 [ 00:52]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    محل سکونت
    سنندج
    نوشته ها
    2,799
    امتیاز
    78,920
    سطح
    100
    Points: 78,920, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran50000 Experience PointsSocialTagger First Class
    تشکرها
    9,001

    تشکرشده 10,164 در 2,192 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    با خشونت هرگز


    بچه ها لال شوید
    بی ادبها ساکت
    سخت اشفته و حیران بودم
    به خودم می گفتم
    بچه ها تنبل و بداخلاقند
    دست کم می گیرند درس و مشق خود را
    باید امروز یکی را بزنم
    و نخندم اصلا
    تا بترسند و از من حسابی ببرند
    خط کشی اوردم در هوا چرخاندم
    چشمها در پی چوب تنبیه هر طرف می چرخید
    مشق ها بگذارید جلو زود معطل نکیند
    اولی کامل بود خوب
    دومی بد خط بود
    بر سرش داد زدم
    سومی می لرزید خوب گیر اوردم
    صید در دام افتاد و به چنگ امد زود
    دفتر مشق حسن گم شده بود
    این طرف ان طرف نیمکتش را می گشت
    تو کجایی بچه؟
    بله اقا اینجا
    هم چنان می لرزید
    پاک تنبل شده ای بچه بد
    به خدا دفتر من گم شده اقا
    همه شاهد هستند ما نوشتیم اقا
    باز کن دستت را
    خط کشم بالا رفت
    خواستم به کف دستش بزنم
    او تقلایی کرد چوب پایین امد
    گوشه صورت او قرمز بود
    هق هقی کرد و سپس ساکت شد
    هم چنان می لرزید مثل شمعی ارام
    بی خروش و ناله
    ناگهان حمدالله در کنارم خم شد
    زیر یک میز کنار دیوار
    دفتری پیدا شد
    گفت اقا ایناهاش دفتر مشق حسن
    چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود
    غرق در شرم و خجالت گشتم
    صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دگر
    سوی من می ایند
    خجل و شرمنده دل نگران منتظر بودم
    تا که حرفی بزند
    شکوه ای یا گله ای
    یا که دعوا شاید
    سخت در اندیشه انها بودم
    پدرش بعد سلام گفت
    لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما
    گفتمش چی شده اقا رحمان؟
    گفت این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته
    به زمین افتاده
    بچه سر به هوا یا که دعوا کرده
    قصه ای ساخته زیر ابرو و کنار چشمش
    متورم شده و درد سختی دارد
    می بریمش دکتر با اجازه اقا
    چشمم افتاد در چشم کودک
    غرق اندوه و تاثر گشتم
    من شرمنده معلم بودم
    لیکن این کودک خرد و کوچک
    این چنین درس بزرگی داد بی کتاب و دفتر
    من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ
    به پدر نیز نگفت انچه من از سر خشم بر سرش اوردم
    عیب کار از خود من بود و نمی دانستم
    من از ان روز معلم شده ام
    بعد از ان هم دیگر
    در کلاس درسم
    نه کسی بداخلاق
    نه کسی تنبل بود
    همه ساکت بودند
    تا حدود امکان درس هم می خواندند
    او به من یاد اورد این کلام مولا
    که به هنگام خشم
    نه به فکرم تصمیم نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی
    یا چرا اصلا من عصبانی باشم
    با محبت شاید
    گرهی بگشاید
    با خشونت هرگز
    با خشونت هرگز


  4. 2 کاربر از پست مفید keyvan تشکرکرده اند .

    keyvan (چهارشنبه 01 مهر 88)

  5. #223
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 تیر 03 [ 04:02]
    تاریخ عضویت
    1388-1-20
    نوشته ها
    1,530
    امتیاز
    37,798
    سطح
    100
    Points: 37,798, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second ClassSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    5,746

    تشکرشده 6,060 در 1,481 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    276
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت.
    از او پرسیدند:کجا می روی؟
    گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم.
    گفتند:واقعا که مسخره ای!تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستانها بگذری تا به او برسی.
    مورچه گفت:مهم نیست . همین که من در این مسیر باشم ، او خودش می فهمد که دوستش دارم




  6. 2 کاربر از پست مفید صبا_2009 تشکرکرده اند .

    صبا_2009 (شنبه 11 مهر 88)

  7. #224
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 04 شهریور 91 [ 13:34]
    تاریخ عضویت
    1387-8-22
    نوشته ها
    164
    امتیاز
    6,163
    سطح
    51
    Points: 6,163, Level: 51
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 187
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    289

    تشکرشده 290 در 73 پست

    Rep Power
    34
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    بخشش

    دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
    دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
    امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
    آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
    دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
    دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد

  8. #225
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 02 شهریور 01 [ 10:24]
    تاریخ عضویت
    1386-6-22
    محل سکونت
    قم
    نوشته ها
    1,166
    امتیاز
    41,377
    سطح
    100
    Points: 41,377, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    2,961

    تشکرشده 3,584 در 906 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    كبوتر نامه بر و كبوترهرزه

    یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچکس نبود .
    دو تا کبوتر همسایه بودند که یکی اسمش « نامه بر » و یکی اسمش « هرزه » بود . یک روز کبوتر هرزه گفت : « من هم امروز همراه تو به سفر می آیم . »
    نامه بر گفت : « نه ، من می خواهم راست دنبال کارم بروم ولی تو نمی توانی با من همراهی کنی . می ترسم اتفاق بدی بیفتند و بلایی بر سرت بیاید و من هم بدنام شوم . »
    هرزه گفت : « ولی اگر راستش را بخواهی من صد تا کبوتر جلد را هم به شاگردی قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس می دهم . من بیش از تو با مردم جورواجور زندگی کرده م ، من همه پشت بام ها ، همه سوراخ سنبه ها ، همه کبوتر خان ها ، همه باغ ها و دشت ها را می شناسم و خیلی از تو زرنگترم . وقتی گفتم می خواهم به سفر بیایم یعنی که من از هیچ چیز نمی ترسم . »
    نامه بر گفت : « همین نترسیدن خودش عیب است . البته ترس زیادی مایه ناکامی است ولی خیره سری هم خطر دارد . همه کسانی که گرفتار دردسر و بدبختی می شوند از خیره سری آنهاست که خیال می کنند زرنگتر از دیگرانند و آنقدر بلهوسی می کنند که بدبخت می شوند . »
    هرزه گفت : « نخیر ، شما خیالتان راحت باشد . من حواسم جمع است ، و همیشه می فهمم که چه باید کرد و چه نباید کرد . »
    نامه بر گفت : « بسیار خوب ، پس آماده باش . باید آب و دانه ات را در خانه بخوری و حالا که همراه من هستی در میان راه با هیچ غریبه ای خوش و بش نکنی . »
    گفت : « قبول دارم » . همراه شدند و از پشت بام ها و کبوتر خان ها و کبوتر ها گذشتند ، از شهر گذشتند و از باغ گذشتند و از کشتزار گذشتند و به صحرا رسیدند و رفتند و رفتند تا یک جایی که در میان زمین های پست و بلندی چند تا درخت خشک بود و هرزه گفت خوب است چند دقیقه روی این درخت بنشینیم و خستگی در کنیم .
    نامه بر گفت : « کارمان دیر می شود ولی اگر خیلی خسته شده ای مانعی ندارد . »
    نشستند روی درخت و به هر طرف نگاه می کردند . هرزه قدری دورتر را نشان داد و گفت : « آنجا را می بینی ؟ سبزه است و دانه است ، بیا برویم بخوریم . »
    نامه بر گفت : « می بینم ، سبزه هست و دانه هست ولی دام هم هست . »
    هرزه گفت : « تو خیلی ترسو هستی ، یک چیزی شنیده ای که در میان سبزه دانه می پاشند و دام می گذارند ولی این دلیل نمی شود که همه جا دام باشد .»
    نامه بر گفت : « نه ، من ترسو نیستم ولی عقل دارم و می فهمم که توی این بیابان کویر سوخته که همیشه باد گرم می آید سبزه نمی روید و دانه پیدا نمی شود . اینها را یک صیاد ریخته تا مرغ های بلهوس را به دام بیندازد . »
    هرزه گفت : « خوب ، شاید خداوند قدرت نمایی کرده و در میان کویر سبزه درآورده باشد . »
    نامه بر گفت : « تو که سبزه و دانه را می بینی درست نگاه کن ، آن مرد را هم که با کلاه علفی در کنار تپه نشسته ببین . فکر نمی کنی که این آدم آنجا چکار دارد ؟ »
    هرزه گفت : « خوب ، شاید به سفر می رفته و مثل ما خسته شده و کمی نشسته تا خستگی درکند . »
    نامه بر گفت : « پس چرا گاهی کلاهش را با دست می گیرد و این طرف و آن طرف در سبزه و در بیابان نگاه می کند ؟ »
    هرزه گفت : « خوب ، شاید کلاهش را می گیرد که باد نبرد و در بیابان نگاه می کند تا بلکه کسی را پیدا کند و رفیق سفر داشته باشد . »
    نامه بر گفت : « بر فرض که همه اینها آن طور باشد که تو می گویی ولی آن نخ ها را نمی بینی که بالای سبزه تکان می خورد ؟ حتماً این نخ دام است . »
    هرزه گفت : « شاید باد این نخ ها را آورده و اینجا به سبزه ها گیر کرده . »
    نامه بر گفت : « بسیار خوب اگر همه اینها درست باشد فکر نمی کنی در این صحرای دور از آب و آبادانی آن یک مشت دانه از کجا آمده ؟ »
    هرزه گفت : « ممکن است دانه های پارسالی همین سبزه ها باشد یا شترداری از اینجا گذشته باشد و از بارش ریخته باشد . اصلا تو وسواس داری و همه چیز را بد معنی می کنی . مرغ اگر اینقدر ترسو باشد که هیچ وقت دانه گیرش نمی آید . »
    نامه بر گفت : « به نظرم شیطان دارد تو را وسوسه می کند که به هوای دانه خوردن بروی و به دام بیفتی . آخر عزیز من ، جان من ، کبوتر هوشیار باید خودش این اندازه بفهمد که همه این چیزها بیخودی در این بیابان با هم جمع نشده : آن آدم کلاه علفی ، آن سبزه که ناگهان در میان صحرای خشک پیدا شده ، آن نخ ها ، آن یک مشت دانه که زیر آن ریخته . همه اینها نشان می دهد که دام گذاشته اند تا پرنده شکار کنند . تو چرا اینقدر خیره سری که می خواهی به هوای شکم چرانی خودت را گرفتار کنی . »
    هرزه قدری ترسید و با خود فکر کرد : « بله ، ممکن است که دامی هم در کار باشد ولی چه بسیارند مرغ هایی که می روند دانه ها را از زیر دام می خوردند و در می روند و به دام نمی افتند ، چه بسیار است دام هایی که پوسیده است و مرغ آن را پاره می کند ، چه بسیارند صیاد هایی که وقتی به آنها التماس کنی دلشان بسوزد و آزادت کنند ، و چه بسیار است اتفاق های ناگهانی که بلایی بر سر صیاد بیاورند . مثلاً ممکن است صیاد ناگهان غش کند و بیفتد و من بتوانم فرار کنم . »
    هرزه این فکرها را کرد و گفت : « می دانی چیست ؟ من گرسنه ام و می خواهم بروم این دانه ها را بخورم ، هیچ هم معلوم نیست که خطری داشته باشد . می روم ببینم اگر خطر داشت برمی گردم ، تو همینجا صبر کن تا من بیایم .
    نامه بر گفت : « من از طمع کاری تو می ترسم . تو آخر خودت را گرفتار می کنی . بیا و حرف مرا بشنو و از این آزمایش صرف نظر کن . »
    هرزه گفت : « تو چه کار داری ، تو ضامن من نیستی ، من هم وکیل و قیم لازم ندارم . من می روم اگر آمدم که با هم می رویم ، اگر هم گیر افتادم تو برو دنبال کارت ، من خودم بلدم چگونه خودم را نجات بدهم . »
    نامه بر گفت : « خیلی متأسفم که نصیحت مرا نمی شنوی . »
    هرزه گفت : « بیخود متأسفی ، نصیحت هم به خودت بکن که اینقدر دست و پا چلفتی و بی عرضه ای ، می روی برای مردم نامه می بری و خودت از دانه ای که در صحرای خدا ریخته است استفاده نمی کنی . »
    هرزه این را گفت و رفت به سراغ دانه ها . وقتی رسید دید ، بله یک مشت نخ و میخ و سیخ و این چیزها هست و قدری سبزه و قدری دانه گندم .
    از نخ پرسید « تو چی هستی ؟ » نخ گفت : « من بنده ای از بندگان خدا هستم و از بس عبادت می کنم اینطور لاغر شده ام . » پرسید « این میخ و سیخ چیست ؟ » گفت : « هیچی خودم را به آن بسته ام که باد مرا نبرد . » پرسید « این سبزه ها از کجا آمده ؟ » گفت « آنها را کاشته ام تا دانه بیاورد و مرغ ها بخورند و مرا دعا کنند . »
    هرزه گفت : « بسیار خوب ، من هم ترا دعا می کنم . » رفت جلو و شروع کرد به دانه خوردن . اما هنوز چند دانه از حلقش پایین نرفته بود که دام بهم پیچید و او را گرفتار کرد . صیاد هم پیش آمد که او را بگیرد .
    هرزه گفت : « ای صید . من نفهمیدم و نصیحت دوست خود را نشنیدم و به هوای دانه گرفتار شدم . حالا تو بیا و محض رضای خدا به من رحم کن و آزادم کن . »
    صیاد گفت : « این حرف ها را همه می زنند . کدام مرغی است که فهمیده و دانه به دام بیفتد ؟ اما من صیادم و کارم گرفتن مرغ است . تو که می خواستی آزاد باشی خوب بود از اول خودت به خودت رحم می کردی و وقتی سبزه و دانه را دیدی فکر عاقبتش را هم می کردی . آن رفیقت را ببین که بالای درخت نشسته است ، او هم دانه ها را دیده بود ولی او مثل تو هرزه نبود ... »
    نامه بر وقتی از برگشتن هرزه ناامید شد پر زد و رفت که نامه اش را برساند .

  9. 6 کاربر از پست مفید setareh تشکرکرده اند .

    setareh (پنجشنبه 23 مهر 88)

  10. #226
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    بخشش




    حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

    حكايت اين است :

    مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد .
    شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : آ« اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند آ» .





    مرد ثروتمند خنديد و گفت : آ« به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ آ» كارگران يكصدا گفتند : آ« نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم آ» . مرد دارا گفت : آ« من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم .. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .آ»





    مسيح گفت : آ« بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .آ» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .

  11. 8 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (دوشنبه 11 آبان 88)

  12. #227
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    مرد دیروقت ، خسته از کار به خانه برگشت .دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:
    سلام بابا، یک سئوال از شما بپرسم؟
    بله حتما، چه سئوالی؟
    بابا! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
    مرد با ناراحتی پاسخ داد :این به تو ارتباطی ندارد.چرا اینچنین سئوالی می کنی؟
    فقط می خواهم بدانم.
    خوب می گویم : بیست دلار!
    پسرک درحالی که سرش پایین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت:میشود به من ده دلار بدهید؟
    مرد عصبانی شد وگفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود که پولی از من برای خریدن یک اسباب بازی بگیری کاملا در اشتباهی هنوز ده روز نشده که از من پول گرفته ای . به اتاقت برگرد و برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی؟
    پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست .
    مرد نشست ، بعد از حدود یکساعت آرام تر شد و فکر کرد شاید به دلیل خستگی با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ده دلار نیاز داشته است .
    مرد به سمت اتاق پسرش رفت در را باز کرد.
    خوابی پسرم؟
    نه پدر، بیدارم.
    من فکر کردم با تو خشن رفتار کرده ام . امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم ، بیا این ده دلاری که خواسته بودی. پسر کوچولو نشست و خندید.
    و فریاد زد:متشکرم بابا!
    بعد دستش را زیر بالشش کرد و از زیر آن چند اسکناس مچاله شده در آورد.
    مرد وقتی دید پسرش ، خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با اینکه خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول کردی؟
    پسر جواب داد:
    برای اینکه پولم کافی نبود ، ولی من حالا بیست دلار دارم . آیا می توانم یکساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟
    من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...

  13. 9 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (جمعه 08 آبان 88)

  14. #228
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 مهر 04 [ 01:08]
    تاریخ عضویت
    1388-2-21
    نوشته ها
    1,178
    امتیاز
    33,958
    سطح
    100
    Points: 33,958, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    6,023

    تشکرشده 6,302 در 1,293 پست

    Rep Power
    141
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    عشق- ثروت- موفقیت




    خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟

    زن‌ گفت‌ : خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌ .

    زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.
    شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،
    سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند .
    زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند .



    هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد


    این داستان رو یکی از کاربرها هم که درخواست مشاوره داشتن تو بحث هاشون با اعضاء نوشتن . من ترجیح دادم تو این قسمت قرارش بدم .

  15. 7 کاربر از پست مفید baran.68 تشکرکرده اند .

    baran.68 (جمعه 08 آبان 88)

  16. #229
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 23 مهر 04 [ 01:08]
    تاریخ عضویت
    1388-2-21
    نوشته ها
    1,178
    امتیاز
    33,958
    سطح
    100
    Points: 33,958, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    6,023

    تشکرشده 6,302 در 1,293 پست

    Rep Power
    141
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    داستان مرد خوشبخت




    پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

    «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

    تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
    تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
    اما هیچ یک ندانست.

    تنها یکی از مردان دانا گفت :
    که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
    اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
    پیراهنش را بردارید
    و تن شاه کنید،
    شاه معالجه می شود.

    شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
    آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
    ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
    حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
    آن که ثروت داشت، بیمار بود.
    آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
    یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
    یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
    خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

    آخرهای یک شب،
    پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
    که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
    « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
    سیر و پر غذا خورده ام
    و می توانم دراز بکشم
    و بخوابم!
    چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

    پسر شاه خوشحال شد
    و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
    و پیش شاه بیاورند
    و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

    پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
    اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.


    (۱۸۷۲) لئو تولستوی

  17. 8 کاربر از پست مفید baran.68 تشکرکرده اند .

    baran.68 (جمعه 08 آبان 88)

  18. #230
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 23 آبان 88 [ 10:52]
    تاریخ عضویت
    1388-7-29
    نوشته ها
    159
    امتیاز
    4,027
    سطح
    40
    Points: 4,027, Level: 40
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 123
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    395

    تشکرشده 400 در 127 پست

    Rep Power
    32
    Array

    RE: فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده

    [color]یک خاطره از ادیسون [/color]






    اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

    اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

    در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

    آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

    پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

    پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

    ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

    من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

    پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

    چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

    پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

    در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

    توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
    می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
    عاشق شدم ، گفتند دروغ است
    گریستم ، گفتند بهانه است
    خندیدم ، گفتند دیوانه است
    دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
    ( دکتر علی شریعتی )

  19. 6 کاربر از پست مفید گفتار نیک تشکرکرده اند .

    گفتار نیک (جمعه 08 آبان 88)


 
صفحه 23 از 42 نخستنخست ... 3131415161718192021222324252627282930313233 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده (2)
    توسط مدیرهمدردی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 215
    آخرين نوشته: پنجشنبه 27 شهریور 99, 15:15
  2. راه بهشت (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 شهریور 87, 07:52
  3. داستانهای کوتاه از نویسندگان ایرانی
    توسط rose در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 10 خرداد 87, 18:50
  4. داستان کوتاه
    توسط محمدابراهیمی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: یکشنبه 01 اردیبهشت 87, 21:27

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.