به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 23 از 56 نخستنخست ... 31314151617181920212223242526272829303132334353 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 221 تا 230 , از مجموع 564

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 آذر 91 [ 22:23]
    تاریخ عضویت
    1391-7-26
    نوشته ها
    153
    امتیاز
    670
    سطح
    13
    Points: 670, Level: 13
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    391

    تشکرشده 409 در 124 پست

    Rep Power
    29
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    داشتيم از كوه برميگشتيم،تو گوشم گفت با تواما! داشتم فكر ميكردم منظورش چيه كه يه دفعه داد زد
    دووووست دااااارم...
    هرچند خيلي از كساني كه اونجا بودن خجالت كشيدم و سرمو انداختم پايين تا وقتي كه رد شديم،اما خيلي بهم چسبيد و با نگاهم ازش قدرداني كردم.
    عاااشقشم

  2. 18 کاربر از پست مفید Hamdardi2 تشکرکرده اند .

    Hamdardi2 (سه شنبه 19 دی 91), نازنین2010 (سه شنبه 31 تیر 93), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 15 اسفند 93 [ 13:27]
    تاریخ عضویت
    1391-5-23
    نوشته ها
    163
    امتیاز
    2,979
    سطح
    33
    Points: 2,979, Level: 33
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    747

    تشکرشده 434 در 128 پست

    Rep Power
    31
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    اقا اجازه .. میخوام از قوانین تخطی کنم ( حسودیم شد خوب منم )

    همه زوجا خوبو خوشبخت باشن الهی

    من با این که دختر بزرگه ی بابامم ولی حسابی لوسم کرده ، بعضی وقتی

    اسممو یه جوره خیلی ناز صدا میزنه

    بهم میگه ""ماه ناز من "" اینقده ذوق میکنم

    بابای خوبم مامانه عزیز تر از جونم عاشقتونم


  4. 20 کاربر از پست مفید سنجاب بازیگوش تشکرکرده اند .

    بارن (سه شنبه 11 اسفند 94), سنجاب بازیگوش (سه شنبه 19 دی 91)

  5. #3
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 21 تیر 99 [ 21:50]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,339
    امتیاز
    22,823
    سطح
    93
    Points: 22,823, Level: 93
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 527
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran10000 Experience PointsTagger First ClassOverdrive
    تشکرها
    3,264

    تشکرشده 3,442 در 1,036 پست

    Rep Power
    151
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام

    دو روز پیش موبایلمو خونه جا گذاشته بودم از سر کار به همسرم زنگ زدم که من موبایلمو خونه جا گذاشتم نگران نشو اونم گفت باشه ولی هر نیم ساعت یکبار بهم زنگ بزن و تو اون روز هر بار که بهش زنگ می زدم بهم می گفت که یادت نره بهم زنگ بزنی
    خدایا برای داشتن همسر مهربانم ازت ممنونم
    هرچند الان باهم سرسنگینیم ولی ...............

  6. 21 کاربر از پست مفید eghlima تشکرکرده اند .

    eghlima (سه شنبه 19 دی 91), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 بهمن 91 [ 09:17]
    تاریخ عضویت
    1391-5-22
    نوشته ها
    143
    امتیاز
    923
    سطح
    16
    Points: 923, Level: 16
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    307

    تشکرشده 305 در 107 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    خيلي تاپيك زيباست و به آدم انرژي مثبت مي ده.
    همسرم من خيلي با احساسه و كلا در بيان احساسات عاشقانه اش برا ي من كم نمي گذاره(فقط ايرادش اينه كه وقتي هم عصبي بشه از اون لحاظ كم نمي ذاره)
    اين خاطره بر مي گرده به زماني كه من و همسرم ايران نبوديم .
    من باردار بودم و دوره ويار شديدي داشتم جوري كه در يك هفته 5 كيلو وزن كم كردم و اوضاعم حسابي در هم ريخت. ميل به هيچ غذايي نداشتم . يه شب در حالي كه نشسته بودم و همينطور با خودم حرف مي زدم يهويي به همسرم گفتم دلم قرمه سبزي با سبزي تازه مي خواد .دلم غذاي ايراني مي خواد!!!!
    فرداي اون روز وقتي از سر كار برمي گشتم خونه .ديدم جلوي در آپارتمانمون يه بسته خيلي شيك هست كه ازش يه بوي خيلي خيلي خوش مي آد. وقتي درشو باز كردم ديديم يه ديس برنج زعفروني و يه ظرف قرمه سبزي رستوراني توشه و كنارش يه كارت كوچولو: اين تقديم به دو تا عشق زندگي منه بخوريد نوش جونتون.) آدرسي كه در ته جعبه نوشته شده بود ، ادرس مربوط به يه رستوران ايراني كه حدود دو ساعتي شهري كه درش زندگي مي كرديم بود. وقتي در آپارتمان رو باز كردم همسرم رو ديدم كه روي صندلي نشسته بود و و با لبخند به من نگاه مي كرد.(اين روهم بگم كه محل كار همسرم هم در كشور همسايه بود و معمولا وقتي صبح مي رفت تا شب نمي اومد.با اين كار اون روزش رسما كارش رو تعطيل كرده بود و رفته بود دنبال قرمه سبزي و جالب اينجاست كه الان دخترم بيشترين غذايي كه دوست داره همين قرمه سبزيه)
    هر چند شايد يه كار ساده به نظر برسه ولي ايراني هايي كه خارج زندگي كردند كاملا مي فهمند من چه حسي رو اون موقع داشتم . شوهرم با اين كارش باعث شد احساس خيلي خيلي خوبي به من دست بده كه اينجا تنها نيستم .

  8. 28 کاربر از پست مفید مهرو تشکرکرده اند .

    مهرو (سه شنبه 19 دی 91), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)

  9. #5
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 14 آذر 91 [ 22:23]
    تاریخ عضویت
    1391-7-26
    نوشته ها
    153
    امتیاز
    670
    سطح
    13
    Points: 670, Level: 13
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    391

    تشکرشده 409 در 124 پست

    Rep Power
    29
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    دیروز رفته بودیم بیرون
    یه کوچولو ناراحت بودم
    جلوی یه کتاب فروشی نشسته بودیم
    یکم صحبت کردیم و گفت بریم تو کتاب بخریم ( میگفت خیلی دوست داشتم مهریه زنم کتاب باشه!)
    تا رفتیم و خودش نشست و گفت هرچی دوست داری بردار.
    منم داشتم دور این کتابهای معمولی میگشتم
    آخرش کلافه شد گفت سلیقه خانوم ها رو نگاه کن !!!!
    خودش بلند شد گفت بیا !
    برام یه دوجلدی شاهنامه شکیل و خوشکل خرید و یه گلستان سعدی
    البته گفت نظامی بردار چون عاشقانه ست به دردت می خوره !!( اعتماد به سقف ......)
    ولی گفتم فعلا همینا بسه !
    من خیلی شاهنامه دوست دارم ! عاشق اینم که واسه بچه م شاهنامه و گلستان و بوستان و ... بخونم

    خیلی خوشحال شدم.خدائیش سلیقه اون بهتر بود
    بعدشم فروشنده گفت کوچولو دارین؟؟ همو نگاه کردیم و آخرش گفت نه هنوز
    از هنوزش خیلی خوشم اومد!!!!

  10. 18 کاربر از پست مفید Hamdardi2 تشکرکرده اند .

    Hamdardi2 (سه شنبه 19 دی 91), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)

  11. #6
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 دی 92 [ 01:58]
    تاریخ عضویت
    1390-12-10
    نوشته ها
    251
    امتیاز
    2,517
    سطح
    30
    Points: 2,517, Level: 30
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    1,315

    تشکرشده 1,426 در 250 پست

    Rep Power
    40
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    وای از این خونه! یه پا سیبریه واسه خودش منم سخت سرما خوردم! شب از خونه مامانم اومدیم خونه و افتادم رو تخت اصلا حالم دست خودم نبود تب و لرز شدید تو این وضعیت از محسن خبری نبود حس صدا زدنش رو هم نداشتم یهو بعد 10دقیقه دیدم با یه سینی اومد تو اتاق.بچم تو اشپزخونه دور خودش میچرخیده تا شیر گرم کنه. با یه لیوان شیر گرم و شیرینی و دارو اومد پیشم اضطراب و نگرانی از صداش معلوم بود. ولی من اصلا حال تشکر کردن نداشتم.حالا میگم عزیزم ممنونم

  12. 15 کاربر از پست مفید فائزه_م تشکرکرده اند .

    فائزه_م (سه شنبه 19 دی 91), نازنین2010 (سه شنبه 31 تیر 93), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)

  13. #7
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 19 دی 94 [ 18:27]
    تاریخ عضویت
    1390-10-12
    نوشته ها
    633
    امتیاز
    6,328
    سطح
    51
    Points: 6,328, Level: 51
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,084

    تشکرشده 1,278 در 497 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    امروز اصلا حالم خوب نبود ،حوصله کارای خونه هم نداشتم .. عزیز دلم خودش دست به کار شد که ناهار رو آماده کنه ، همش تو آشپزخونه بود ، منم هی صداش میزدم اگه کاری داره یا کمک میخواد بهم بگه ، همش میگفت نه

    فقط گاهی اوقات جای بعضی چیزهارو از من میپرسید .منم دلهره داشتم که ندونه باید چیکار کنه ...بهش میگفتم عزیزم میدونی که چی کار کنی ، اگه میخوای بگم ؟ (دستور غذا ). اون هم با شوخی گفت ، وای چقدر تو کارام دخالت میکنی ،ولی خودش بعضی جاهاش سوال داشت ، میگفت خوب حالا که اصرار میکنی بگو چی کار کنم ...

    وقتی ناهار آماده شد میز رو چید و صدام زد ...به به یعنی واقعا روی من رو کم کرد ...حتی سبزی هم شسته بود، ماست و ..همه چی هم گذاشته بود تو سفره

    این که میگن بهترین آشپزهای دنیا مرد هستند واقعا دروغ نگفتن ، دست پخت همسرم حرف نداشت، غذا رو با عشق خوردم و همش ازش تشکر میکردم چقدر خوشمزست

    عزیزم به خاطر درکی که داری ممنونم

  14. 18 کاربر از پست مفید tamanaye man تشکرکرده اند .

    tamanaye man (سه شنبه 19 دی 91), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 15 بهمن 91 [ 12:12]
    تاریخ عضویت
    1391-9-02
    نوشته ها
    10
    امتیاز
    204
    سطح
    4
    Points: 204, Level: 4
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    71

    تشکرشده 86 در 10 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    این تاپیک خیلی بهم انرژی میده
    یکی از خاطرات قشنگی که عزیزم برام ساخت همین روز تاسوعا بود اخه اولین سالی بود که عزیزم تو محرم باهام بود شرایط روحی خوبی ندارم واسه همین ازش خواستم برام شمع بگیره با اینکه میدونستم خسته هست کل شهر رو گشتیم تا من همه شمعهامو تو مساجد بزارم هیچی نمیگفت هر بار با خنده نگاهم میکرد تا ساعت دوازده شب اخرین شمع رو گذاشتم شب موقع برگشتن معده درد داشتم رسیدیم خونه مادر شوهرم من رفتم که بخوابم دیدم همسری نمیاد حالمم خوب خوب بود داشتم عصبی میشدم که همیشه کاراشو اروم اروم انجام میده رفتم دیدم کل اشپزخونه رو بهم زده داره دنبال عرقیات گیاهی میگرده واسه معده دردی که اصلا یادم نبود عرق گیاهی تلخ برام شیرین ترین شد

  16. 22 کاربر از پست مفید behtarinam تشکرکرده اند .

    behtarinam (سه شنبه 19 دی 91), کیانا 93 (چهارشنبه 15 بهمن 93), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)

  17. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 بهمن 91 [ 14:00]
    تاریخ عضویت
    1391-2-28
    نوشته ها
    312
    امتیاز
    1,518
    سطح
    22
    Points: 1,518, Level: 22
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 82
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    925

    تشکرشده 957 در 224 پست

    Rep Power
    46
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    مهر ماه یه مسافرت دو روزه رفتیم شمال ..
    تو این دو روز همسرم فقط و فقط سعی ش این بود که به من خوش بگذره و خوشحالم کنه ..
    شب اول ساعت 12 بود که گفت بریم بیرون .. رفتیم و جلوی یه مغازه نگه داشت که بره شارژ بخره و بیاد .. رو به روی مغازهه جگرکی بود که من عاشقشم
    همسرم تا نگاه منو دید قبل از این که چیزی بگم سریع دور زد و جلوی جگرکی نگه داشت.. حالا منم که فکر میکردم میریم تو ماشین یه دور میزنیم با لباسای راحتی اومده بودم و دمپایی اومده بودم و کلا تیپم یه چیزی بود برا خودش
    رفتیم و همسرم چیزایی که میدونست دوست دارم رو سفارش داد .. دیدم خودش هیچی نمیخوره و فقط با لبخند نگاهم میکنه ..
    بعد که رفتیم خونه فهمیدم که زیاد پول برنداشته بوده و فقط به خاطر اینکه منو خوشحال کنه واسه من گرفته بود

  18. 24 کاربر از پست مفید الف-ح تشکرکرده اند .

    الف-ح (سه شنبه 19 دی 91), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 27 خرداد 92 [ 14:42]
    تاریخ عضویت
    1390-3-26
    نوشته ها
    244
    امتیاز
    2,982
    سطح
    33
    Points: 2,982, Level: 33
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    452

    تشکرشده 458 در 140 پست

    Rep Power
    40
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    خیلی دلم میخواست روزی برسه که منم بتونم تو این تاپیک از روزای خوش زندگیم بنویسم.
    دو ماه و نیمه پیش بود که وارد زندگیم شد . به خاطر تجربه بدم با ترس و تردید بهش بله گفتم اما اون برای مطمئن کردن من دستشو رو قران گذاشت و قسم خورد که دوستم داره و خوشبختم میکنه. با شرایط بد روحی ، با گریه های وقت و بی وقتم ساخت و تمام سعیش این بود که خوشحالم کنه.
    و من الان واقعا خوشبختم
    وقتی هر روز صبح با صدای تلفنش از خواب بیدار میشم
    وقتی هر 1-2 ساعت زنگ یا پیام میده و از حالم خبر میگیره
    وقتی سرزده برام ناهار میگیره و میاره محل کارم
    وقتی میگه همه ی زندگیشم
    و.......
    خوشبختی رو کاملا احساس میکنم
    خدایا هزاران بار شکرت میکنم .واقعا به این جمله ایمان دارم که بعد از هر سختی آسایشی هست.

  20. 25 کاربر از پست مفید parvane123 تشکرکرده اند .

    parvane123 (سه شنبه 19 دی 91), بارن (سه شنبه 11 اسفند 94)


 
صفحه 23 از 56 نخستنخست ... 31314151617181920212223242526272829303132334353 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:24 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.