به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 20
  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 14 فروردین 91 [ 08:41]
    تاریخ عضویت
    1388-1-27
    نوشته ها
    435
    امتیاز
    5,116
    سطح
    45
    Points: 5,116, Level: 45
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,281

    تشکرشده 1,260 در 376 پست

    Rep Power
    61
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    سلام
    خانومی انقدر خودت رو سرزنش نکن شما کار اشتباهی نکردی شما فقط با مردی که قرار بود روزی همسرت بشه قدری صمیمی شدی شاید هر کسه دیگه ای هم جای شما بود همین کار می کرد هر کسی به سمت طرف مقابلش کشیده میشه و گرایش پیدا می کنه تازه در شرایطی که شما صیغه هم بودید و کاملا اونو به عنوان شوهر قبول کرده بودید هرچند که من در کل با این بحث صیغه مشکل اساسی دارم و هیچگاه نمی تونم بپذیرم
    بهترین کار اینه که خاطراتت رو مرور نکنی چون با مرورشون فقط خودتو اذیت می کنی اگه کسی ازت سوالی در مورد اون آقا کرد سرتو بگیر بالا بگو ما قسمت هم نبودیم دوران نامزدی رو گذاشتن واسه شناخت دیگه ما تو دوره ی شناخت به این نتیجه رسیدیم که به درد هم نمی خوریم
    در مورد رابطه ای که باهاش داشتی اصلا نباید عذاب وجدان داشته باشی خانومی چون تو هیچ کار اشتباهی نکردی
    اگرم گاهی اون لحظه ها یادت می آد به خودت بگو اون لیاقت منو نداشت
    در مورد ازدوداجتم نگرانن نباش اونی که قسمتت باشه سر راهت قرار می گیره فقط سعی کن دنبالش نگردی و هی منتظر نباشی یکی از راه برسه به وقتش درست می شه فعلا سعی کن خودت رو آروم کنی و از زندگی کردن با خودت لذت ببری
    باور کن گاهی تنهایی به ما فرصت می ده تا خودمون بهتر بشناسیم هرچند که تو تنها نیستی و خانوادت رو داری پس اون آقا رو از ذهنت بنداز بیرون تو شرایطت خیلی بهتر از کسیه که عقد کرده و طلاق گرفته اونجوری مطلقه محسوب می شه ولی شما نه پس فکر نکن بدترین اتفاق برای شما افتاده
    آروم باش و زندگی کن
    روزها دارن می گذرن پس بهتره ازشون درست استفاده کنی

  2. 5 کاربر از پست مفید mamfred تشکرکرده اند .

    mamfred (پنجشنبه 19 آذر 88)

  3. #12
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    آسمان ابری عزیز

    از فحوای کلامت اینجوری دریافتم که ایشون قبل از وارد بحث ازدواج با شما شدن ، روابطی با دخترانی دیگر داشته ، اگر اینطور باشه ، بهتره خدمت همه دوستان بگم که چه پسر و چه دختری که با افراد متعدد از جنس مخالف رابطه ، بخصوص از نوع جنسی آن برقرار می کنه بر اساس فرهنگ غربیها که امروزه قبله آمال و وسیله توجیه بعضی از جوانها برای ولنگاری شده ، این مصداق فاحشگی است . و در فرهنگ همین غربیها نهی شده و کسی که تا ازدواج می خواهد نیاز عاطفی و جنسیش را برطرف سازد ، با فردی که مورد نظرش هست اول وارد رابطه شناختی میشه و بعد اگر پسندیدن همدیگر رو برای یک رابطه پایدار و مقید و فادارانه با هم ارتباط برقرار کرده و حتی گاه زندگی می کنند و نهایتاً یا ازدواج می کنند یا بنا به دلایل مربوط به عدم تفاهم از هم جدا می شوند اما در مدت ارتباط به هم وفادار بوده و خیانت نمی کنند . در میان همین غربیها کسانی که رابطه ای غیر اینگونه و هم زمان با افراد مختلف دارند فاحشه هستند و تقبیح شده اند ، اون چیزی که اونها تجویز کرده اند در فرهنگ دینی ما به اون ازدواج موقت می گویند و ازدواج موقت برای تأمین نیاز تا وقت ازدواج دائم و از همان اول هم به همین دید برقرار میشه ، اما پیداست که این آقا برای فریب وارد این نوع ازدواج با شما شده . اگر این فرد از اون جانماز آب کشهای قهار هم بوده باشه که خدا و پیغمبر را ملعبه فریبکاریهایشان قرار می دهند باقی ماجرا ناگفته پیداست ، که اگر این بوده باشه ، عزیزم شما با اونچه از گذشته وی می دانستی فرض که احتمالاً ایشان به شما گفته باشه توبه کرده و راه درست را درپیش گرفته و شما هم که بد بین نبودی و پذیرفتی خاصه که از راه خانواده وارد شده ، اما نیاز بوده با آن سوابق وقت بیشتری را به شناخت به دور از رابطه احساسی و عاطفی قرار می دادی چه برسه به رابطه جنسی ، نمی دونم چطور متوجه نشدی که اگر این آقا شما را انتخاب کرده و شناخته بود هدفش از چند ماه تعویق انداختن چی بوده ؟ و اگر اعلام کرده برای شناخت بیشتر محرم شوید ، شما چرا در یک دوره شناختی وارد رابطه بیشتر شدی ؟ ( اینها مبهمات قضیه است ) .

    آسمان ابری عزیز آنچه به نظر بنده می رسه ، علت این که از مشاوره ها و حرفای منطقی شنیده شده ، آرامش نگرفتی اینه که نیاز داری قضیه آنالیز بشه و موقعیت خودت رو بهتر پیدا کنی و گره کارت بیشتر اینه که چرا اون به این راحتی رها کرد و رفت و عین خیالش هم نیست که چه کرده با این که دم از اعتقادات می زده ، احساس می کنم در ذهنت نسبت به وی هنوز درگیری داری که تکلیفش رو از نظر این که رفتارش و ترک کردنش محقانه بود یا نه را روشن کنی تا بدانی که با او باید به جد چه کنی ، آیا ببخشی یا نه .
    ابهامات تو رو رها نمی کنه چون در عین این که او را متهم می کنی گاه یادش که می افتی احساس تعلق می کنی و خوبیهایی از او ممکنه یادت بیاد .

    در یک کلام عزیز من تو تکلیف اونو تو دل و ذهن خودت هنوز روشن نکردی ( کاملاً روشن ) هر وقت تونستی این کار رو بکنی بعد راحت تر می تونی به آسیبهای وارده توجه کنی و در مورد چگونه با آن کنار آمدن مشورت بگیری .

    حال بگو حدسم در مورد این فرد و حال خودت درست بود یا خیر تا بهتر بتونم راهنمایی کنم .

    دیگه این که می تونم بپرسم آشنایی شما چطور بوده ؟

  4. 2 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (یکشنبه 22 آذر 88)

  5. #13
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 14 دی 90 [ 15:42]
    تاریخ عضویت
    1386-12-18
    نوشته ها
    70
    امتیاز
    4,324
    سطح
    41
    Points: 4,324, Level: 41
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 26
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    65

    تشکرشده 67 در 37 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    همه ما به تجربه احتیاج داریم تا خودمون و دنیامون رو بشناسیم، این حق تو بوده که این فرصت رو به خودت بدی تا تجربه کنی حاالا که دیگه گذشت خیلی خودت رو درگیر دلایل و حالات اون نکن، سعی کن خودت رو غنی کنی برای آینده و خوشحال کنی برای امروزت، چه کاری هست که حال خوبی واست درست می کنه ، واسه خودت وقت بذار و به آرزوهات برس

    زندگی همیشه ادامه دارد.....
    اگر روح خداوندي دميده در روان آدم و حواست
    پس اي مردم خدا اينجاست ....
    خدا در قلب انسانهاست
    به خود آي

  6. کاربر روبرو از پست مفید yasesepid تشکرکرده است .

    yasesepid (یکشنبه 22 آذر 88)

  7. #14
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 18 فروردین 91 [ 23:38]
    تاریخ عضویت
    1388-9-18
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    2,700
    سطح
    31
    Points: 2,700, Level: 31
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    71

    تشکرشده 73 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    ممنون از مامفرد و فرشته مهربان
    مامفرد عزیز تمام سعی خودمو میکنم،من خودمو دوست دارم و میدونم که باید بیشتر از خودم مراقبت کنم
    من که همیشه در بین هم سن و سال ها بالاترین اعتماد به نفس و کمترین استرس رو داشتم الان یک سری دارو مصرف میکنم ،البته چند ماه اول بعد از این اتفاق زیر بار نرفتم که دارو استفاده کنم و به دکترم هم میگفتم که من باید خودم خودمو درمان کنم ،حتی یه دونه آرام بخش و مسکن هم نخوردم، ولی متاسفانه این اواخر یه روز حالم بد شد و مجبور شدم از تون روز خلاف میلم هر روز دارو مصرف کنم و از این قضیه خیلی ناراحتم و معتاد بهشون شدم.
    ای خدا .......


    فرشته مهربان عزیز از اینکه شما هم وقت گذاشتید و این مطالب مفید رو نوشتید سپاسگزارم.
    فرشته مهربان نوشته:
    اما نیاز بوده وقت بیشتری را به شناخت به دور از رابطه احساسی و عاطفی قرار می دادی چه برسه به رابطه جنسی ، نمی دونم چطور متوجه نشدی که اگر این آقا شما را انتخاب کرده و شناخته بود هدفش از چند ماه تعویق انداختن چی بوده ؟ و اگر اعلام کرده برای شناخت بیشتر محرم شوید ، شما چرا در یک دوره شناختی وارد رابطه بیشتر شدی ؟ ( اینها مبهمات قضیه است ) .

    ایشون میگفت که درستش اینه که دو نفر هر چقدر که همدیگرو شناخته باشند باز هم این مدت 7-8 ماهه رو باهم باشند،تا همدیگرو بیشتر بشناسند.
    راستشو بخواید فرافکنی های این آقا باعث شد که در اون برهه از زمان من فکر کنم که ایشون بیشتر از من حالیشه و بیشتر میدونه و متاسفانه کمی بیشتر از حد بهش اعتماد کردم ،الان هم از خودم تعجب میکنم،منی که در مورد خواستگارای قبل از ایشون سخت تر گرفتم چرا در مورد این آقا سختگیری تا این حد پایین اومد،شاید یه علتش شرایط اون موقعم بود
    بخاطر همین چند ماه تعویق رو گذاشتم رو حساب عاقل بودن و منطقی رفتار کردن در صورتی که همونجا باید بهتر فکر میکردم
    به نظر من مدت زمان زیاد رابطه شتاخت درست نیست،مهم اینه که در مدت زمان کمتر(مثلا 1-3 ماه بدون محرمیت) بیشتر تلاش کرد و بعدش هم یا ازدواج دائم یا تمام،و هر کس سوی زندگی خودش
    در مورد ابهامات هم کاملا درست گفتی من خیلی گیج میشم
    خیلی وقتا وقتی مثلا مادرم میگه که من از ته دلم نفرینش کردم حالم بد میشه میگم تو رو خدا اصلا نفرین نکن،دلم میلرزه و به این فکر میکنم چطوری فراموش کنم
    راستشو بخوای خانوادم همراه خوبی تو این موضوع و مشکلم نبودند شاید چون اصلا فکر نمیکردند که اینطوری بشه و در ضمن حرف مردم و سوالاشون هم خیلی اذیتشون کرد.

  8. کاربر روبرو از پست مفید آسمان ابری تشکرکرده است .

    آسمان ابری (سه شنبه 24 آذر 88)

  9. #15
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 18 فروردین 91 [ 23:38]
    تاریخ عضویت
    1388-9-18
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    2,700
    سطح
    31
    Points: 2,700, Level: 31
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    71

    تشکرشده 73 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    نقل قول نوشته اصلی توسط فرشته مهربان
    آسمان ابری عزیز

    آسمان ابری عزیز آنچه به نظر بنده می رسه ، علت این که از مشاوره ها و حرفای منطقی شنیده شده ، آرامش نگرفتی اینه که نیاز داری قضیه آنالیز بشه و موقعیت خودت رو بهتر پیدا کنی و گره کارت بیشتر اینه که چرا اون به این راحتی رها کرد و رفت و عین خیالش هم نیست که چه کرده با این که دم از اعتقادات می زده ، احساس می کنم در ذهنت نسبت به وی هنوز درگیری داری که تکلیفش رو از نظر این که رفتارش و ترک کردنش محقانه بود یا نه را روشن کنی تا بدانی که با او باید به جد چه کنی ، آیا ببخشی یا نه .
    ابهامات تو رو رها نمی کنه چون در عین این که او را متهم می کنی گاه یادش که می افتی احساس تعلق می کنی و خوبیهایی از او ممکنه یادت بیاد .

    در یک کلام عزیز من تو تکلیف اونو تو دل و ذهن خودت هنوز روشن نکردی ( کاملاً روشن ) هر وقت تونستی این کار رو بکنی بعد راحت تر می تونی به آسیبهای وارده توجه کنی و در مورد چگونه با آن کنار آمدن مشورت بگیری .

    حال بگو حدسم در مورد این فرد و حال خودت درست بود یا خیر تا بهتر بتونم راهنمایی کنم .

    فرشته مهربان عزیز حدس شما درست هست
    ممنون از شما و همه ی دوستانی که در این دوره و زمانه بدون چشمداشت کمک میکنید
    ازشما فرشته مهربان و همه دوستان میخوام که منو راهنمایی کنید تا این موضوع برام روشن بشه
    با تشکر

  10. 2 کاربر از پست مفید آسمان ابری تشکرکرده اند .

    آسمان ابری (سه شنبه 24 آذر 88)

  11. #16
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    خوب آسمان ابری عزیز

    حالا که حدسم درست بود و تمرکز کردی و متوجه گیر درونت شدی ، بهتر می تونی حلش کنی .

    راه حل شما کمک به خودت از نظر شناختیه .

    حدس دیگرم اینه که شما به معرف ، یا موقعیتی که این آقا از آن برای نزدیک شدن به شما و انتخاب شما بهره برده خیلی اعتماد داشتی و باورت این بوده کسی که با فلانی بوده باشه آدم خوبیه ، و یا این که کسی که عضو فلان جا باشه ، ( مثلاً همین همدردی خودمون ) با خودت فکر می کنی حتماً باید آدم خوبی باشه .

    اگر این طور بوده باشه و حدسم درست باشه ، این یعنی این که شما محل اعتماد خودت را در فرد دیدی نه فرد را در موقعیت محل اعتماد . تفاوت این دو در اینه که که اگر ما فرد را در محل مورد اعتماد ببینیم ، احتمال خطا و اشتباه و این که اونی که ما تصور می کنیم نباشه را می دهیم و قطعاً نه بی اعتماد که با احتیاط با او رفتار می کنیم . اما در شکل دوم ( دیدن محل اعتماد ما در فرد ) چشم ما به روی احتمالات ممکن بسته میشه و بنا به اعتمادی که به محل اعتمادمون داریم به اون فرد هم نه فقط اعتماد که باورش هم می کنیم و تصور برعکسش برامون سخته ، یعنی تصور اشتباه و خیانت و خلاصه عیب و ایراد در او را به خود راه نمی دهیم ، و این باعث اعتماد مطلق یعنی بدون احتیاط و وابستگی روحی به فرد می شود و... که نتیجه اون وضعیتیه که برای شما پیش اومده .

    راه برون رفت شما هم اینه که تغییر نگرش بدی . یعنی یه باز نگری کنی و فرد را از زاویه دیدی دیگری بررسی کنی .
    به عبارتی فرد را در خودش جستجو کنی نه در فرد معرف معتمد یا موقعیت مثبت و مناسبی که در آن قرار داشته . در این صورت اونچه برات سخت بوده در مورد وی باور کنی و بپذیری برات راحت تر مورد پزیرش قرار می گیره و در این شکل و روش شما او را آنالیز می کنی و رفتارهاش را بر اساس معیارهای انسانی و اعتقادی خود او می سنجی و مطمئناً خواهی دید که بر خلاف تصور شما نسبت به معیارها انحراف دارد و این رفتارش با شما هم از این جا برخواسته . و اینجوری تکلیف اون بهتر در دل شما روشن خواهد شد .

    اگر در مورد بخش اول توضیحاتم ابهام هست بگید تا روشنترش کنم .

    در هر حال او را با در نظر گرفتن موقعیتی که درش بوده ( و اون موقعیت در باور شما مثبت و مناسب بوده ) و یا وابسته به معرفی که شما باورش داشتی نبین و از این دایره بیرون بیاورش و بررسیش کن و بگو از او چی فهمیدی .

    ( بعد از این مرحله به خود شما خواهیم پرداخت ، فعلاً لازمه تکلیف اون در وجود شما روشن بشه )

  12. 6 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (سه شنبه 24 آذر 88)

  13. #17
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 05 دی 88 [ 08:59]
    تاریخ عضویت
    1388-1-21
    نوشته ها
    11
    امتیاز
    2,932
    سطح
    33
    Points: 2,932, Level: 33
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 118
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    5

    تشکرشده 5 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    خواهر گلم منم یه چیزایی میگم وسط بحث امیدوارم که پیوستگیش بهم نخوره

    صریح میگم. از دید یه پسر.
    با این تفاسیری که کردی یه چیزایی دستگیر آدم میشه. تجربه خودمو میگم احتمالا چیزای خوبی توشه.

    من خودم شبیه این برام پیش اومد با یک دختر خانوم. رابطه رو نمیگذاشتم زیاد نزدیک شه. چون دوسش داشتم. ولی احتمالا میدونستم که اینجوری به جدایی ختم میشه. چون محکمش نکرده بودیم. میترسیدم.

    بعد از جدایی خیلی خیلی بهم بد گذشت. تا یک سال داغون بودم.
    یه جورایی حق رو کاملا به خودم میدم که اون مقصر بود. اما منم مقصر بودم. تجربه تلخ منو به این نتایج خیلی خوب رسوند :

    1) محکم دونستن رابطه باید از ته قلب باشه و کاملا باید دوطرفه باشه. یعنی هر دو بخوان که کاملا پایدار با هم بمونن و طولانی مدت. اگه این طوری باشه سر کوچکترین مساله ای بهم نمیزنن. سریع دلگیر نمیشن. یا زود فراموش میکنن. بعد از چند ماه آشنایی معمولی در حد رفت و آمد باید هر دو بهش اعتقاد پیدا کنند. من میخواسنم.
    اون ... رو نمیدونم ولی آشکار شد.

    2) یه بحثی هست در مورد اعتماد به نفس، اعتقاد یا باور (Confidence). سعی کن تحت هر کدوم از شرایط به خودت اعتماد به نفس بدی. حالا از دید خودت یه اشتباهی کردی، مهم اینه که دیگه تکرار نشه و از اون اشتباه بهترین استفاده رو کنی. خوب تو احتمالا برای خودت اهدافی داری و مسلما دوست نداری که اشتباه یک غیر انسان بر روی اون تاثیر بگذاره. تو باید فکر کنی که حالا که شده، الان باید بهترین کار رو کنم و با وجود این مساله که ذهنم رو مشغول کرده، باید کاری رو که دوست دارم رو انجام بدم و سعی کنم این موضوع مزاحم رو از ذهنم بیرونش کنم. میدونی مثلا به خودت بگو که "چقد این آدم احمق بوده که فکر میکرده من به همین راحتی میشکنم و با اینکار میتونه از بین ببره منو. امیدوارم عاقبت خیلی بدی در انتظارش نباشه". همونطور که اینقدر باطنت صافه که میگی مادرت رو هم از نفرین کردنش منع میکنی. نمیگم از ذهنت بیرونش کن. چون میدونم سخته و بد نتیجه میده. سعی کن در عوضش ذهنت رو از چیزای خوب پر کن که چیزای بد از ذهنت برن بیرون. بزرگ فکر کن. افکار ما هستند که خیلی چیزا رو میسازند.
    3) در گیریهای مثبت روزمره بیشتر کمک کرد که من بتونم اونو از ذهنم بیرون کنم. دوستای خوب و جدید تر هم همینطور.
    همش تجربه بود. خوب بود.

    نکته جالبی که وجود داشت این بود که باوجود دلخوریهایی که از اتمام رابطه به وجود اومد من اصلا ازش بدم نیومد و حس بدی رو (مثل انتقام و یا کینه) تو خودم نپروروندم. این رابطه رو آنالیزش کردم و ازش به عنوان یک رابطه با یک سری "خوشیها ، بدیها ، خوبیها و اشتباهات" یاد میکنم.

    الان شاید بهت بد میگذره. امیدوارم بتونی هر چه زودتر باهاش کنار بیای عزیزم.

  14. 3 کاربر از پست مفید silix تشکرکرده اند .

    silix (پنجشنبه 26 آذر 88)

  15. #18
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 18 فروردین 91 [ 23:38]
    تاریخ عضویت
    1388-9-18
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    2,700
    سطح
    31
    Points: 2,700, Level: 31
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    71

    تشکرشده 73 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    فرشته مهربان عزیز،شما دقیقا چیزهایی رو حدس میزنید که وجود دارند،صحبت هاتون رو متوجه شدم
    در عجبم که چرا مشاور به من این دیدگاه رو نداد!
    مثلا همین الان شما با این صحبتهایی که کردی نظر من نسبت بهتون خیلی مثبت شد(یک انسان با تجربه و دلسوز وبا مهارت)و اگر شما رو از نزدیک ملاقات کنم نمیتونم این حس مثبت رو نادیده بگیرم و خیلی در نظر من نسبت به شما اثر مثبت میذاره،حالا اینجا واقعا اشکال از منه که نمیتونم این پیش زمینه ی ذهنی رو نادیده بگیرم ؟؟؟
    همونطور که شما گفتید من از دسته ی دومی هستم(دیدن محل اعتماد در فرد) البته احتیاط هم داشتم ولی متاسفانه به خاطر موقعیت این آقا احتیاطم به حداقل رسید :
    خانواده ی من خیلی زیاد ارادت خاصی به خانواده ی شهدا داشتند و همیشه محبت زیادی بهشون میکنند و راستشو بخواید من هم همیشه دوست داشتم همسر شخصی بشم که پدرش در راههای خیر پیش قدم بوده باشه،چون وقتی برادرم و بیشتر پسرهارو نگاه میکنم می بینم چقدر شبیه پدرهاشون هستند(بیش از 70%)
    این شد که وقتی هدفها و نقطه نظراتشو که بررسی میکردم به این نتیجه میرسیدم که درسته،از اون پدر این پسر نمیتونه بد باشه
    پدرم هم بعد از یه خورده تحقیق گفت که خانوده ی پدرش خیلی آدم های خوب و معتمدی بوده اند و بعد از دوبار ملاقات باهاش گفت که نظرش مثبته و به من تاکید کرد که تا حالا در مورد خواستگارام خیلی سختگیری کردم ودر مورد این دیگه اینقدر حساسیت به خرج ندم،گفت که از این آقا خیلی خوشش اومده و بهم گفت اگر با این ازدواج کنی من همه جوره پشتتون هستم و نمیذارم سختی بکشید و از لحاظ خونه و امکانات و کاردرست و حسابی ساپورتتون میکنم،میگفت چون پدرش به خاطر ما رفته و خانوادش اینقدر سختی کشیدند من میخوام کمکی کرده باشم(البته من به نامزدم نمیگفتم که پدرم میخواد این کارارو بکنه،میخواستم ببینم خودش چند مرده حلاجه) ولی واقعیت اینه که این حرفا اثر خودشو گذاشت
    خواهرم بدون رضایت کامل خانوادم ازدواج کرد و من تصمیم داشتم با رضایت اونا ازدواج کنم نه سر خود.ا
    اگر دختری بودم که برای حرف خانودم ارزش قایل نمیشدم ،حرفشون اینقدر روی من اثر نمیذاشت
    خلاصه همه چیز دست به دست هم میداد تا من از حساسیت و احتیاطم کم کنم.
    من عمری رو با این پدر گذروندم ،تاثیر حرفاش روی من غیر قابل انکار بود
    بعد از اون جریان دلم با پدرم صاف نشد که نشد،دیگه باهاش مشورت نمیکنم.خودش میگه که رو دست خوردیم ولی اون موقع نباید به خاطر اینکه خودش ثواب کنه منو کباب میکردواینقدر بهم نمیگفت همین خوبه

    بررسی من این هست،البته فقط به چند موردش اشاره میکنم:
    مثلا چند روز با هم فقط میگفتیم و میخندیدیم ولی اگر یه صحبت کوچولو که مثلا بهش میگفتم وقتی من به همسایه سلام میکنم دوست دارم تو هم سلام کنی ،یک ساعت میرفت تو فکر و بعدش میگفت که ما یه جاهایی خیلی باهم فرق میکنیم،منم کپ میکردم میگفتم این موضوع خیلی کوچیکیه چرا بزرگش میکنی ،بازم هی میرفت تو فکر و وقتی نگاهش میکردم میدیدم که ترسیده ،میترسید از اینکه مشکل حتی یه بحث کوچیک پیش بیاد،نمیدونم شاید هم مقدمه و بهانه ای میخواسته برای تموم کردن رابطه
    واقعا نمیتونم تشخیص بدم...
    منم بیشتر مواقع میخندیدم و میگفتم ای بابا اینا که مشکل نیست،دلم براش میسوخت میگفتم این اختلاف ها رو تو خانواده ندیده برای همین نمیدونه که طبیعیه،بخاطر همین سعی میکردم نقطه ضعفشو درک کنم و اصلا اذیتش نکنم و پیش خودم میگفتم به مرور زمان این مشکل رو حل میکنم. ولی الان بایداعتراف کنم که دلم برای خودم میسوزه
    اگر نقطه ضعفهاشو میزدم تو سرش بهتر بود
    البته خودم هم بدون نقطه ضعف نیستم ولی اون چطور رفتار کرد من چطور!!!!!
    در ضمن فکر کنم شکاک هم بود،من پوششم مناسبه ولی بهم میگفت اگر موهات اومد بیرون اشکال نداره که بهت بگم،من ساده هم میگفتم اشکال نداره فقط جلوی کسی نگو،چه میدونستم که تو دلش چی میگذره! اگر مثل دخترهای لجباز میگفتم چه حقی داری که به من این حرفو میزنی،هر طور که دوست دارم میچرخم و به شما ربطی نداره دلم نمیسوخت
    مثلا یه بار میخواستم براش پیراهن بخرم یه لباسی رو تن یه اقایی دیدم و ازش پرسیدم به نظرت این رنگ قشنگه؟ (یعنی ما پشت سراون اقا بودیم و مارو نمیدید که بگم زشت باشه) اونوقت رفته گفته که من وقتی باهاش بودم داشتم یکی دیگه رو نگاه میکردم...ای بی انصاف....
    میگن کافر همه رو به کیش خویش پندارد همینه ها!

    چه چیز دیگه اینکه باز هم هرچی بدی هاشو میبینم ،آخرش اون احساس تعلق رو دارم

    silixخیلی ممنون از شما
    من خیلی وقتا اینطوری که شما میگید فکر میکنم ولی وقتی یاد این میفتم که چقدر آیندم خدشه دار شده نمیتونم،استرس میگیرم و خیلی وقتا اشکم در میاد.احساس میکنم ظلم بزرگی در حقم شده ،دست خودم نیست
    اگر هیچ محرمیتی و رابطه های بینمون نبود بهر حال با بقیه چیزا میتونستم کنار بیام
    این تجربه خیلی برام گرون تموم شده

  16. #19
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 18 فروردین 91 [ 23:38]
    تاریخ عضویت
    1388-9-18
    نوشته ها
    37
    امتیاز
    2,700
    سطح
    31
    Points: 2,700, Level: 31
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    71

    تشکرشده 73 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    دوستان هیچ کس نظری نداره؟
    فرشته مهربان چی شد؟مگه قرار نبود مرحله به مرحله بریم جلو؟؟؟؟

  17. #20
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: باور نمیکنم...

    خب آسمان ابری عزیز

    ببین دختر خوب شما لازمه ایشون رو از موقعیتی که موجب اعتماد شما شده بوده بیرون بکشی و بررسی کنی .

    باید ایشون رو در خانواده شهید بودنش ببینی نه خانواده شهید بودن رو در ایشون .
    حکایت پسر نوح رو که شنیدی ، که با بدان بنشست و خاندان نبوتش برفت از یاد .

    به نظر میرسه این آقا فرد بی ثبات و دارای وسواس فکری بوده و با توجه به این که گفتی قبلاً با دخترای دیگه رابطه داشته ، خوب بعید نیست بعد از مدتی با شما هم که راحت باهاش کنار اومدی حالت سیراب شدن پیدا کرده و دیگه براش جذابیتی نداشتی که اگه اینطور بوده باشه این نشونه اینه که ایشون معیار دقیق و درستی برای انتخاب نداشته و شاید فقط خواسته ازدواج کنه و شما در مسیرش قرار گرفتی اما نداشتن هدف مشخص او رو وازده کرده ، در این صورت مطمئن باشید که اگه زندگی شما به ازدواج هم می رسید با هم مشکل پیدا می کردید .

    حالا من از احتمالات خودم برای آنالیز می گذرم و بیشتر از این را نمی گویم .
    از شما می خواهم او را بیرون از اعتماد و محلهای اعتمادت بررسی کن و ببین چه تناقضاتی درش دیدی ، ؟ چه رفتارهایی در اون الآن که فکرش رو می کنی برات قابل قبول نیست ؟ چه چیزهایی رو فقط به تصور این که اون عاقل تره پذیرفتی اما الآن خودت قبول نداری ؟
    خوب آنالیز کن و نتیجه بررسی هات رو بیا بگو تا با هم پیش بریم . ( عجله هم نکن ، خوب و منصفانه بررسی کن و قلم و کاغذ بردار و یادداشت کن )

    منتظر نتیجه ام .

  18. 3 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (جمعه 18 دی 88)


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.