راستش من وقتی به بچگی هام فکر می کنم دچار عذاب وجدان میشم، وقتی بچه بودم خیلی شر و شیطون بودم، خیلی ها رو اذیت کردم، میدونم باید تک تکشون رو پیدا کنم و ازشون حلالیت بخوامهر چی بزرگتر می شدم آروم تر می شدم... البته باز هم ظاهرا :D
حدود 8 سالم بود که کلاس تکواندو می رفتم، زورم حسابی زیاد شده بود، اما نمی دونم چرا توی فامیل همه فکر می کردن من خیلی دختر آرومی هستم :P
رفته بودیم خونه عموم، یکی از پسر عموهام حدود 12 سال از من بزرگتر بود با دوستش نشسته بودن توی خونه، دوستش بهم گفت بیا ببینم شنیدم کلاس تکواندو میری بیا مبارزه کنیم ببینم چی یاد گرفتی، من هم مثل دخترای خوب سرمو تکون دادم اما دیگه بهش فرصت ندادم که یه تکونی به خودش بده سریع با پام زدم توی دهنش و دندونش شکست!!!!!!! :D بیچاره پسرعموم نمیدونست بخنده یا به من چیزی بگه، آخه از لحاظ ظاهری هم ریزه میزه بودم، اصلا فکرش رو نمی کردن که همچین بلایی سرشون بیاد.. تا همین چند سال پیش که دوباره دوست پسرعموم رو دیدم، بیچاره یادش نرفته بود چه کتکی از من خورده :D
![]()





هر چی بزرگتر می شدم آروم تر می شدم... البته باز هم ظاهرا :D
پاسخ با نقل قول
یه روز که من و چند تا بچه دیگه در حضور مادرانمون در حال بازی بودیم این محمد از پشت یه آجر گنده به سمت من پرت کرد که به شدت به شونه ام خورد و از شدت درد نای گریه کردن هم نداشتم من داشتم واسه خودم ناله و گریه میکردم
که از پشت سر صدای داد و فریاد محمد رو شنیدم وقتی برگشتم نگاه کردم دیدم که همه همسایه ها بزرگ و کوچیک ریختن رو سر محمد و تا میخوره دارن میزننش طفلک دیگه از اون تاریخ به بعد هیچوقت اون اطراف آفتابی نشد تا 10 و11 سال بعدش که یکی از بچه های فامیل رو برده بودم پارک نزدیک خونمون یهو یه پسر جووون اومد باهام سلام و احوالپرسی کرد و رفت بعد از کلی فکر کردن یادم اومد این همون محمد هستش که فکر نکنم به خاطر کتک های اون روز هیچوقت قیافه منو از خاطر ببره :D






علاقه مندی ها (Bookmarks)