جسيكا با قدمهاي آرام به راه افتاد تا از قبرستان به خانه برود و اصلا فراموش كرده بود كه براي چه كاري از خانه خارج شده بود ، تنها به اين فكر ميكرد چگونه ميتواند پرده از راز كشته شدن پدر و مفقود شدن مادر بردارد، راستي چه كسي ميتوانست به او كمك كند تا در اين راه پر خطر از برادرش محافظت كند ...
به ياد جرج كه مي افتد انگار خسته تر از قبل قدم برميدارد ، مهم نيست كه خودش تا چه حد سختي بكشد يا در خطر باشد اما اگر براي جرجي اتفاقي بيفتد چه؟ و او غافل بود از اينكه در خانه خطر در كمين جرج بوده است . به آسمان نگاه كرد ، تكه ابرهاي روشن در آسمان آبي اشكال رويايي دوران كودكي اش را ميساخت و با دست باد به حركت در مي آورد و او را به ياد دوراني مي انداخت كه در آغوش پدر سر به آسمان ميكرد تا پرواز آزمايشي ساخته دست پدر را كه ابرهاي زيبايش را ميشكافت و به عمق آسمان بالا و بالاتر ميرفت نگاه كند .
اشك در چشمان آبي دريايي اش حلقه زد ، راستي مادر كجاست ؟....






پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)