سلام:
با اینکه در این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی نمی دونم چرا الان نمی تونم جلوی تایپ انگشتانم رو بگیرم....
نمی دونم تمام شما افرادی که در این تالار یا در هر نقطه این ایران که هستید به راستی در کدام نقطه از دنیایی که روزی انتظارش را داشته اید ایستاده اید....
شاید یکی در دامنه یا یکی در قله این کوه باشد ولی ..............
من تمام این مدت هایی که به دلیلی در عضویت این تالار بودم سعی کردم تا جایی که امکان داره در انجمن های مختلف این تالار گشتی بزنم و از هر دری مطالعه کردم و چه بسیار مقالات و کتاب های روانشناسی که حداقل برای ما در دنیای تحصیلمان ارزش کمتری داشت مطالعه کردم و نمی دانم ولی به هر سخن از دوستان خوب ...هر سخن نغز یا هر مقاله ای ساعت ها اندیشیدم و فکر کردم و فکر کردم و فکر.........
بارها تکه های پازل را که شامل تمام مقالات تالار و تا حدی اینترنت و کتاب ها بود سعی کردم کنار هم بچینم و بسیار عجیب است که چیزی را دوست دارم بگویم........
نمی دونم شما دوستان که هر کس به نوبه خود تحصیلاتی دارد یا بعضی دانشجوی روانشناسی و بعضی مانند من پزشک ..چقدر با قشر بسیار فقیر جامعه برخورد داشتید ...
هیچ دقت کردید که چه افرادی دنبال حل این مشکلات هستند؟
شاید مدیر یا افراد قدیمی تر با این افراد برخورد داشته اند ولی من که هنوز انقدر با تجربه نیستم الان که در منطقه ای بسیار محروم خدمت می کنم از هفته قبل تصمیمی گرفتم ....در میان حدود 12000 جمعیت که در تحت پوشش خدمات مرکز پزشکی
بهداشتی من هستند...زن ها و خانواده هایی که گاها 10 بچه ! دارند وجود دارند ..با عقاید و فرهنگ های بسیار متفاوتی که در استان ما هست ولی عجیب در نهایت فقر و بدبختی شاد شاد هستند...
من نمی گم اینان بدبختی ندارند نه ولی از بسیاری جهات از بسیاری از ماها که من با توجه به فعالیت 3 ماهه خود در تالار می گم بسیار شادند و به طرز عجیبی خود را باور دارند و ایمان به خود و همسرانشان...
می دونم که الان اولین فکر شما شاید این باشه خوب این مکان کسانی می ایند که برای مشاوره نیاز به کمک دارند ..بله من قبول دارم ولی ایا در تمام این مدت خدمت من هیچ کس در این چند ده فقیر نیاز به کمک نداشت؟
مگر اینان ازدواج نمی کنند؟
مگر دوستی نمی کنند؟
مگر رابطه با خانواده همسر ندارند؟
مگر ارتباط زناشویی ندارند؟
من با بیش از 700 زن در این روستا ها با حوصله و دقت صحبت کردم و تمام سر تیتر مقالات تالار را در این بین دارم بررسی می کنم که چقدر در این جمعیت تحت پوشش من این مسائل وجود دارد ولی عجیبه تمام اینان با اینکه از قشر مرفه نیستند و گاها توان خرید یک استامینوفن هم ندارند در مصاحبه ها از زندگی خود آنقدر راضی هستند که گاه اشک انسان جاری می شود.....در تمام این مصاحبه ها اینان نه تنها هیچ مطالعه ای از این مقالات و کتاب ها ندارند ولی با درک و منطق خود و ذات انسانی خود و غریزه یا هرچه که نامش را می گذاریم بهترین زندگی های روحی را انجام می دهند....
نه حرفی از طلاق هست ....نه قهر....نه دوستی....نه ننگ ...نه...هزاران چیز دیگر
ساده و پاک و بی الایش....
نه کلمات قصاری که ما می نویسیم به کار می برند نه هزاران مقاله آقا کیوان و نقاب و آرمان و نیلوفر و....را خوانده اند ولی درک می کنند همه چیز را....
نه مانند ما ساعت ها به دنبال راه های پیدا کردن اعتماد به نفس و عزت نفس می گردند و نه می دانند که مهارت های زندگی چیست ولی دوستان اینان عجیب مهارت دارند.....
نه فکر کنید از کوتاه فکری است من با سند و ومدارک زیادی که از زندگی شخصی اینان از اول تولد تا ریزترین ارتباطات زناشوییشان زیر دستم وجود دارد ..دارم این سخنان را برای شما می نویسم..
من تمام این مدت با خود فکر کردم چطور اینان این همه زندگی روحی و روانی بالایی دارند و چطور در قشر مرفه مثل جامعه شهری ما این همه مشکلات هست؟
آیا این همه اگاهی زندگی ما را سخت نمی کند؟
من در همین مدت با خدمت در یک بیمارستان شهری نیز که در مرکز مرفه ترین مردم شهرمان قرار دارد نیز مطالعه کردم ..در هر کشیک من موارد فراوان از انواع مشکلات روحی وجود دارند که من در روستا حتی یک بار ندیدم؟
خانم 7 ماهه باردار مرفه که برای اینکه با شوهرش به مسافرت کاری نرود در اولین بحث زندگیشان با اصرار از من گواهی استراحت مطلق می خواهد؟
دختر خانم 23 ساله ای که شب ازدواجش با لباس غرق خون و اثار کبودی روی دست پدرش جلوی من روی تخت قرار می گیرد فقط به جرم گوش دادن آهنگ؟
دختر 25 ساله مرفه ای که با کتک کاری با همسرش با لب پاره جلوی من نشسته است؟
دختری که با سیلی برادرش پرده گوش پاره دارد و مقابل من زار می زند؟
اینان تنها نمونه ها ی کوچکی از این 5 سال کار من است و همه اینان و بسیار دیگر از قشر مرفه بوده اند با مطالعات فراوان......
پس چه می شود ما را؟؟؟؟؟
خوب می دونم یک پزشک عجیبه که همچین سخنانی را بیان کنه ولی هیچ می دونستید که مثلا پزشکان بیشتر از تمام مردم دنیا در حال ترسند چون اگر کسی سرفه کند یکی می گوید سرما خورده ولی امثال ما دنبال سل می گردند؟کدام زندگی آرام تری داریم؟
من برای نوشت این مطالب دنبال یک جواب می گردم:
کدامیک از شما دوستان که گاه 2 سال است عضو این تالار هستید از این تجربه ها و مقالات ها و صرف وقت ها استفاده در زندگی کرده اید؟
آیا فکر نمی کنید اگر بخواهیم در تمام روابط خود به مقالات مفید نگاه کنیم کمی زندگی سخت خواهد شد و ما مدام در فکر این هستیم که مانند انها باشیم؟
پس اگر اینان تا این حد مفیدند چرا گاها حتی پیشکسوتان تالار هم مانند تازه ورود ها هنوز گاهی اشتباه می کنند؟
پس چرا اگر اگاهی ها تا این حد بالاست و همه ما این مقالات را می خوانیم هنوز خیلی ها گیج ارتباطات ساده خود هستیم؟
پس چطور گاه یک ارتباط ساده رو با تلخی دوری و نفرت و کینه تلفیق می کنیم؟
پس چرا ما چنین هستیم و اینان نیستند؟؟؟؟؟؟
هیچ اندیشیده اید..................








علاقه مندی ها (Bookmarks)