از بچگی با توجه به ازدواج فوق العاده بی برنامه و بی سر و ته پدر و مادرم،در تنش و اضطراب بزرگ
شدم،
پدر فردی پرخاشگر با تعصبات خاص خودش بود،در پنجاه در صد موارد فرشته ای زمینی بود و به همان نسبت هم در پنجاه در صد مابقی تبدیل به دیوی بس
سهمگین ترس ناک و غیر قابل کنترل در می آمد.
این جو بی ثبات بی سرو ته زندگی وضعت روحیم رو طوری کرده بود که من در بیشتر مواقع در فرار از مواجه و هم کلامی با پدر مکرم بودم؛
بگذریم این تصویر از اون دارون رو داشته باشید حالا پسرک رعنایی رو در نظر بگیرید که با این وضعیت روحی به وجود اومده به شدت از مدرسه گریزان بود،آخه اونجا هم به نوعی
با وجود معلم های پرخاشگر نوعی محیط خونه رو ترسیم میکرد(شاید از دیدگاه الانم)،
من تا اونجایی که ذهنم یاری میده مثل دوستمون که توضیح اجمالی دادن(که مسئله ایشون الحمدلللاه ختم به خیر شد)بشدت از فرا رسیدن ماه مهر فراری بودم و یادم میاد تا یک ماه قبل
آغاز مدرسه ها روزگارم سیاه همراه با دلهره بود،
این شرایط را تا پایان تحصیل در مقطع پیشدانشگاهی داشتم ضمن اینکه دو سه سال آخر هم گل نیز به سبزه آراسته شد(طولانی تر میشه ،نمیگم).
تا اینکه با افسرگیه شدید(که اون موقع نمی دونستم)کنکوری بس مفتضح و مسخره دادم وبه شهری دور دست فرستاده شدم .
اونجا با توجه بیه شرایط گذشته جهنم روحیی برام بود ،و بعد از دوسال باگرفتن مدرکی بس معتبر و پر مایه به دیار خود شتافتم(دیار باقی رو عرض نمی کنم ها!!)بعد از 1 سال درس(در ضمن هنوز اون حالات
دلهر و اضطراب مهمون نا خوانده ی وجودم بود)برای مقطع بعدی مشغول به نحصیل شده،اما
حالا دیگه شرایطم خیلی فرق میکنه با 23-4 سال سن هنوز در دلهره های بی سر و ته که خودمم از واهی بودنش به شدت مطلع هستم رنج میبرم،
حتما میگید که باید به مشاوره ،روانشناس،روان پزشک مراجه کنی!
من به ترتیب 3-4 جلسه مشاوره،7-8 جلسه روانشناس(با ویزیت ها ی مخرب برای من دانشجو)
و در آخر به رواپزشک مراجعه و تحت دارو درمانیی ملایم هستم،
اما مسئله من اینه که این دارو در مانی 30-40درصد در کلیت مسئله ام تاثیر داشته اما ...
اما در مواقعی که تحت فشار های واهی شدیدتر(از منظر خودم،که برای دیگران کاملا معمولی میاد)قرار میگیرم روز از نو وروزی از نو میشه،یعنی انگار نه انگار گه درمانی در میون بوده و...
من ناامید از رحمت الهی نبوده ونیستم و به شدت به او ایمان دارم(که اگر این ذره ها ی ایمانم موجودیت نداشت،دیار باقی سالها پیش مرا در آغوش خود گرفته بود)،
اما با شما میگید با این کنه ی وجودم که یادگاری بس دیرین هست چه کنم؟
از هیچ کس،هیچ شکایتی ندارم،
نه رفتار پدر که خود نشان از بی فرهنگی (درد اصلی جامعه ایرانی پر مدعای ماست) و حتی قربانی بودن خودش داره.
نه انتخاب چشم و گوش بسته مادر فرشته گونه ام
نه معلم های خشنی که تنها شغل برازنده ی آنها شکنجه گری و زندان بانی بوده
نه انسان هایی که کار جز استهذا و مسخره کردن دیگران ندارند(که اونا هم نوعی قربانی این فرهنگ پرمدعای ایرانی و بی سروته ما بودن)
واقعا چه کنم؟
به نظر شما با این روحیه میشه خدمتی به خلقی کرد؟
میشه همسر خوبی بود؟
میشه پدر سالم و خوبی ماند؟
اصلا میشه آدم بود؟؟؟؟
از این خلاصه تر نمی شد ببخشید
شاد باشید و بمانید[hr]
سلام
حالم خیلی بده
انگار یه با خیلی سنگین روی قفسه ی سینه ام گذاشتن،
کاش حئاقل دعا های خودم در حق خودم میگرفت
دلتنگی شدیدی دارم بخصوص وقتی به یه محیط جدیدی میرم،
با این که 6-7 سال از عمرم رو بیرون از خونه گذروندم،
راه حل بدید ،از رو نوشته حرف نزنید،احساس خفگی امانم رو بریده.
مثلا دارو هم دارم میخورم








علاقه مندی ها (Bookmarks)