به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14

Threaded View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 31 مرداد 04 [ 19:12]
    تاریخ عضویت
    1391-7-15
    محل سکونت
    زیر باران
    نوشته ها
    797
    امتیاز
    25,533
    سطح
    96
    Points: 25,533, Level: 96
    Level completed: 19%, Points required for next Level: 817
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger First ClassOverdriveSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    2,336

    تشکرشده 1,642 در 598 پست

    Rep Power
    165
    Array

    حدومرزهای زندگی مشترک من در برخورد با دیگران

    سلام دوستای من


    1ـ یک روز عید ، با ماشین رسیدیم دم در خونه پدرشوهرم که دیم چند مهمان درحال خداحافظی و خروج هستند. اون لحظه من در حال شیردادن به ه بودم و هوا کمی خنک بود و بچه عرق کرده بود.تصمیم گرفتم داخل ماشین باهاشون احوال پرسی کنم که مادرشوهرم اومد سمتم بهم گفت بچه رو بده مبه من و بیا پایین براشون طوری که مهمونا شنیدن.من خجالت کشیدم اما حفظ ظاهر کردم و پیاده شدم و علت پایین نیومدنم رو توضیح دادم.بعد یکی دوساعت خودمو جمع و جور کردم.
    2 ـ ایام عید بود و خواهرزاده های مادرشوهرم با همسرانشون میخواستند بیان خونمون دیدوبازدید ؛ مادرشوهرم به همسرم گفت: یه مرغ از خونه ما بردارین و برای شام فلان شب دعوتشون کنید که دور هم خوش بگذره. اون شب مادرشوهرم اینا شام جایی دعوت بودند و ایشون میخواست با ترتیب دادن مهمونی در منزل ما برادرشوهرام و خواهرزاده هاش دور هم خوش بگذرونن .در واقع در کنار مهمونی که خودش دعوت بود یه مهمونی هم
    برای بچه های مجردش که توخونه تنها میموندن ترتیب داده باشه . من اولش مخالفت کردم اما به خاطر علاقه همسرم به این مهمونی راضی شدم.
    اما بنابر دلایلی این مهمونی عقب افتاد و من به همسرم پیشنهاد دادم که پدرومادر و خاله و شوهرخاله همسرم هم دعوت کنیم.( یعنی مهمان ها با پدرومادر ها) که جمعا 4نفر اضافه. به همسرم گفتم به خاطر شرایطم برنج و یه مدل خورشت درست میکنم و همسرم موافقت کرد. به همسرم گفتم هیچی از خونه پدرومادرت نیار که من دوست ندارم. خلاصه اینکه همسرم با کمال میل قبول کرد و ما دعوت کردیم. بعد دعوت مادرشوهرم ازمون رسید و فهمید که میخوایم یه جور غذا درست کتیم به ما پیشنهاد داد که از خونشون فلان چیزها رو برداریم و اونارم بیاریم که چون از قبل با همسرم هماهنگ بودیم همسرم قبول نکرد. بعد دیدم پدرشوهرم میگه به خدا زشته میخواین اینجوری از مهمون ها پذیرایی کنید اگر فلان چیزهارو اضافه نکنید من نمیام! نکنه از خساست شماست؟ بعدش به همسرم گفت نمیخواد خودت خرجی کنی تو یخچال ما همه چیز هست . یعنی همسرت نمیتونه اینارو درست کنه؟ بعدش همسرم گفت نه ما میخوایم مهمونی خودمونی باشه که دیدم مادرشوهرم روکرد به پدرشوهرم که من خودم این غذاها رو می پزم بیان ببرن. که روز مهمونی مادرشوهرم در منزلش غذاهای اضافه رو درست کرد .

    اینجور شد که مهمونی ساده خودمونی ما دگرگون شد و من خیلی خیلی ناراحت شدم.بعد کلی اعصاب خوردی اینجا بود که فهمیدم دیگه وقتش شده حدومرزها پررنگ تر بشه ،فهمیدم الان جای خوبی نیستیم و باید برای رسیدن به جای بهتر تلاش کنیم.باید وابستگی هارو کمتر ازین کنیم، باید مواظب عزت نفس و استقلالمون باشیم .

    دوستان میشه لطفا شما هم تحلیل هاتون رو از این مسأله بگین؟ از نظرشما چه رفتارهایی در این موقعیت ها مناسب بود؟ پیشنهادی برای من دارین؟

    ممنونم
    اندکی صبر، سحر نزدیک است.

  2. 3 کاربر از پست مفید Eram تشکرکرده اند .

    khaleghezey (دوشنبه 19 فروردین 98), میس بیوتی (پنجشنبه 29 فروردین 98), wisdom (دوشنبه 19 فروردین 98)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:59 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.