سلام
در تاپيك هاى قبليم از راهنماييهاتون استفاده كردم و يك سرى نتايج خوب گرفتم واقعا هم رضايت بخش بود. ولى متاسفانه همسرم يك دفعه تغيير كرد. سر يك چيز ساده شروع به بحث كرد، من سعى كردم جوابشو ندم و خيلى كوتاه اومدم و همش به زبون گرفتم تا عصبانيتش از بين بره ولى اون ادامه داد و شروع به فحاشى كرد و از كلمات زشت استفاده كرد، تا ميتونست تحقير كرد ولى چيزى نگفتم تا اينكه به خانواده ام توهين كرد و من ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم و جوابشو دادم، اون هم وسط خيابون تو ماشين زد تو صورتم. بعدش هم آورد خونه بابام اينا گفت ... شو پايين. منم پياده نشدم گفتم من نميخوام خانواده ام چيزى بفهمن ناراحت ميشن و پياده نشدم و باهاش رفتم خونه اش. اونجا اصلا صحبتى نكرديم.
فرداش براش غذا درست كردم اومد تنهايى ناهارشو خورد و شروع كرد به حرف زدن با من، همون روز منو برد بيرون و گفت هر جا دوست دارى ببرمت. با اين حال سرد رفتار ميكرديم با هم. تا اينكه سر يه مسئله كوچيك بحث رو شروع كرد و من فقط يك كلمه گفتم چرا اينقدر بحث ميكنى گفت چون از تو خوشم نمياد. اينو كه گفت عصبانى شدم و گفتم بيجا كردى با من ازدواج كردى. اونم عصبانى شد و از خونه پرتم كرد بيرون.
ديگه كاريش نداشتم تا اينكه اون روز خواهرش بهم يك سرى وسائل داد ببرم خونه، منم چون نميخواستم اونا متوجه بشن قبول كردم و رفتم خونه همسرم كه متاسفانه باز هم چيزهايى ديدم كه نشان از خيانتش داشت. از اون روز ديگه اومدم خونمون و كاريش ندارم ولى دارم از غصه و عصبانيت داغون ميشم. من چيكار كنم؟ مامانم بابام هيشكى به فكرم نيست، خيلى تنها موندم، خسته شدم از اين زندگى








علاقه مندی ها (Bookmarks)