سلام
من خانوم 33 ساله همسر سابقم 34 ساله و دارای یک فرزند مشترک پسر 20 ماهه که با ایشون زندگی میکنن.حدود 3 ماه از طلاق ما میگذره و قبل اونهم یک ماه کل روند طلاق پیش رفت.یعنی کلا 4 ماهه.
بهتره اول ازنحوه آشنایی و بعد مشکلات زندگیم تو این 4 سال و اشتباهات دو نفر و خونواده ها بگم.ما زندگیمونو با عشق شروع کردیم یه جورایی منطق هم همراهش بود.در واقع خودمون تو محل کار بهم علاقه مند شدیم مدتی اشنایی داشتیم و بعد هم ازدواج.
تو دوران عقد 8 ماهه ما مشکلات بسیار کمی داشتیم یعنی همچنان اون عشق و علاقه و محبتا بین ما جاری بود.و تنها خطری که من تو این دوران حس میکردم مادر ایشون بود که رغبت زیادی به تسلط به شوهرم و کل زندگی ما داشتن البته اینقد کمرنگ بود که من بهش بی توجه بودم و اصلا به همسرم چیزی در این مورد نمیگفتم.کلا خونواده سنتی بودن و خیلی قدیمی فکر میکردن مثلا یکی از اصولشون این بود که وقتی یه دختر ازدواج میکنه باید بدون دیگه مال خونواده شوهره.و با خونواده خودش رابطه خیلی کمی داره.اوایل همسرم زیاد به این افکارشون توجه نداشت اما کم کم ذهنش در گیر شد و عملی میکرد.در این حد که تو مدت این 4 سال من و ایشون فقط دو بار خونه خواهرم رفتیم درصورتی که تقریبا هر هفته من حتی عمه های شوهرمو ملاقات میکردم.و یه جورایی من از خونوادم جدا شده بودم .وتقریبا کسی از طرف من خونمون نمیومد چون شوهرم یاد گرفته بود که باید با خانواده من سرد باشه.و اون انگشت شمار رفتنها هم طوری رفتار میکرد که من دیگه تمایل به ارتباط با خانوادم نبودم.تو مهمونیای ما همش دنباله یه حرف رفتار بقول خودش متلک بود که تا چند روز منو زجر بده برای همین من هم ترجیح میدادم که اصلا نرم.ولی ازون طرف تمام مهمونیا مناسبتها رو تو خانواده اون حتی با دختر عمه هاشم باید بجا میاوردیم.و من فقط غصه میخوردم.ایشون اوایل زندگی بعد از عروسی منو کتک هم میزدن سر مسائل بسیار بی اهمیت.ولی تو دو سال اخیر دیگه توبه کردن و تکرار نکردن.که البته همیشه دعواهامون بخاطر تلفنهایی بود که مادر و عمه هاش داشتن و حسابی پرش میکردن و به اصطلاح بجون من مینداختنش.اینم بگم که من ارتباط بسیار نزدیکی با مادرش داشتم سعی میکردم خودمو بهش نزدیک کنم باهاشون صمیمی بودم چون ایشون همیشه فک میکردن من پسرشو بردم واس خودم و من اینو کاملا حس میکردم.و هر چه تلاش میکردم که بهشون ثابت کنم نه من قصد جدا کردن شمارو ندارم فایده نداشت.خلاصه کلام مادر ایشون بسیار به من حسادت و حس رقابت داشتن و همیشه در حال اثبات این موضوع بودن که شوهرمو بیشتر از من دوس دارن و کلا زندگی من تو این 4 سال تو حاشیه و خاله زنک بازی (ببخشید که این اصطلاحو بکار میبرم) بود .کلا فرمان زندگی من دست مادر شوهر بود و شوهرمم این اجازه رو بهش داده بود و اونم جولان میداد و تو این 4 سال نتونستم اینو به شوهرم بفهمونم.یه جورایی من تو خونه خودم فقط یه اشپز و بچه نگهدار بودم.حتی وقتی فامیلاش خونمون میومدن با مادر ایشون هماهنگ میکردن نه من در صورتی که ما با هم و حتی نزدیک بهم زندگی نمیکردیم.خلاصه اینکه تو این 4 سال مادر شوهر منو از چشم شوهر مینداخت و این اواخر دیگه هیچ ذوق واحساسی برای من باقی نمونده بود.اون حمایت و امنیتی که میخواستم رو دریافت نمیکردم.برعکس گاهی با فامیلش یکی میشد و به من متلک هم مینداختن.
و اما اشتباهاتی که من تو زندگیم داشتم صمیمیت با مادر همسرم و درددل کردن باهاش که نتیجه عکس داد و دوتا میذاشت روش و تقدیم شوهر میکرد و شوهرم که مگو بود به من چیزی نمیگفت تو دلش میموند.چند باری از خونم به قهر رفتم .البته تحت فشار زیادی بودم و خیلی از شوهرم میترسیدم به محض کوچکترین اتفاق فک میکردم باز منجر به کتک کاری میشه یه جورایی اجبارا فرار میکردم.و صحبت نکردن درددل نکردن با خود همسرم که بازم خودشون باعث شده بودن از بس منو اذیت کردن ازشون توقع هیچی نداشتم یه دیوار بینمون بود ازش میترسیدم.
اشتباهات همسرمم که واضح هست کتک کاری وابستگی بیش از حد به مادر نداشتن اولویت تو زندگی یجورایی شوهرم به بلوغ لازم نرسیدن.ببخشید که بازم باید لفظایی که دوس ندارم به کار ببرم ایشون لوس بودن و بسیار پرتوقع تو زندگی فقط من باید ایشونو درک میکردم و خبری از احترام متقابل نبود.تحقیر و توهین مکرر.ارتباط بیش از حد با خانواده همسر هفته ای دو سه بار مهمونی شامو نهار و تلفنی روزی دو سه بار با مادرشون که در جریان تمام مسائل ما قرار میگرفتن و اعمال نظر.و نصیحتای مادر ایشون مبنی بر ارتباط کم با خونواده من در حدی که وقتی میفهمیدن ما برفتیم خونه یکی از خواهرام قهر میکردن.یجورایی مارو فقط مال خودشون میدونستن.و اینقد ایم مسائل تکرار شد تا کار به جدایی کشید.
حالا ایشون بعد 4 ماه اومدن میگن که اشتباه کردن درصدد جبران هستن از شهری که مادرشون هستن میرن و 70 درصو اشتباهاتو به عهده گرفتن.و میگن که به من مدیون هستن خیلی واسم کم گذاشتن.و .... و خیلی حرفا
ولی من زیاد به حرف اعتقادی ندارم و ترس مواجه شدن با مسکلات قدیمی رو دارم.و مدام با خودم میگم مگه چقد میتونه تغییر بکنه اگه دوباره تکرار بشه دیگه آبرو برامون تو فامیل من و خودش نمیمونه.و شدیدا مردد هستم.چون تو زندگی بی نهایت زجر کشیدم و خیلی زجر کشیدم اعتماد به نفسمو از دست داده بودم که الان خداروشکر مجددا به دستش اوردم. تنها چیزی که منو مجاب میکنه با دید مثبتی به این برگشت فک کنم پسرم هست و نه چیز دیگه .و اینکه اگر ایشون واقعا تنبیه و درصدد تغییر و جبران گذشته باشن به خاطر پسرم یک فرصت مجدد به زندگی هر سه تامون بدم.ولی به شرطو شروط خاص .که یکیش مشاوره رفتن بود که قبول کردن.
از دوستان و مشاوران محترم که تجربه های مشابه دارن تقاضای همفکردی و پیشنهاد دارم
بی صبرانه منتظر پیام هاتون هستم
با تشکر مهر باران








علاقه مندی ها (Bookmarks)