سلام به همه کسایی که بهم کمک کردن . نمیگم زلزله شده ولی واقعا حرفاشون باعث قدم های مثبتی در مشکلاتم بوده.


من اوالویت اول زندگیم درس بوده وهست.از زمان دبستان که گاهی از بی محبتی مادر پدرم کتاب هام رو بغل میکردم یا میبوسیدم .همیشه هم شاگرد نمونه بودم هرچند همیشه افسردگی خفیف هم داشتم. تا نوبت به داشنگاه رسید و تموم ترس هایی که تجربه نکردم بودم رو تجربه کردم.ترس از امتحانی که کم خونده بوده.ترس از امتحان. ترس از تکالیف دانشگاهی که به تعداد انگشتان دست انجام ندادم تو دوران دانشگاه.ترس از پروژه های رشتم. رشته ای که البته فانتزی دوران بچگیم نبود و پیشنهاد دیگران بود.اما واقعا میتونست من رو بهی ک ادم موفق تبدیل بکنه. هم ترسیدم و هم کم کاری کردم و هم به مشکلای عجیب و گاهی بزرگ خوردم مثلا چند ترم یا تو امتحانای میانترم یا پایان ترم مریض میشدم حتی یکترم مجبور شدم مرخصی بگیرم. و حتی نمره ندادن چند تا استاد هام بخصوص در ترم های پایانی که به مشکل خورده بودم و دنبال سو استفاده بودن گاهی.مثلا یکیشون همسن بابام بود قصد ازدواج داشت باهام نمرمو گرو گرفت و من هم دنبالش نرفتم ومجبور شدم به سختی ترم بعد پاس کنم.

الان دوسال هست که استراحت کردم.البته استراحت به معنای دعوا و درگیری و البته واقعا در بیست درصد موارد هم مقصر من نبودم ولی راه مقابله درست رو هم نمیدونستم.
خلاصه با یک پایان تلخ از دانشگاه جدا شدم .ولی هنوز اولویت زندگیمه. جدا از گوشه کنایه های افرادی که در حدش نیستن. خیلیا فکرمیکنن از لحاظ توانایی خیلی خیلی پپایین هستم که دنبال کار نمیرم

درحالیکه موضوع این نیست.من بدون ادامه تحصیل خودم رو یک ادم شکست خورده میبینم. بدون اون حتی اگه بخوام اولویتم رو ازدواج بگزارم گزینه های خواستگارم اونایی نیستن که من میخوام و دائم غصه و حسرت دیگران رو میخورم.من ارزوی همیشم ادامه تحصیل بوده .اما الان نمیشه

مادرم ادمیست معذرت میخوام با عقده های زیاد متاسفانه من واقعا دوستش دارم با تمام درگیری هامون توی خونه و نفرتم از رفتارش بامن. مادرم بخواد هم نمیتونه برازه من ارامش داشته باشم چون درونش کمبودهایی داره و جالبه اینها رو به برادر کوچکترم هم منتقل کرده و سه تایی با خواهر بزرگتری که توخونه دارم و ازبچگی عقب موندگی داشت و با درمان الان خیلی خیلی بهتره من رو ازار میدن .

من توی خونمون ارامش ندارم.چطوری درس بخونم.چطوری اروم بگیرم و درس بخونم؟ اگه هم موفق به ادامه تحصیل نشم هیچ چیزی از دنیا نمیخوام و همینطور سنم بالا میره و موقعیت کاری هم از دست میره که البته الان دنبالش نیستم و بعد افسوسش رو میخورم.
بی مهری پدر که تا عمق قلبمو میسوزونه رو هم به اینها اضافه کنید

من چه طوری به ارامش برسم تو این خونه تا چهار سال دیگه مجبور نشم با ادمی که نمیخوام ازدواج کنم و بعد بیام اینجا پست بگزارم شوهرم بد است دوستش ندارم از زندگیم متنفرم و....



خیلیا میدونن اواخر 26 هستم و خانم هستم