من و شوهرم شش سال پیش با هم در خیابان آشنا شدیم هیچ شناختی نسبت به اون نداشتم بعد از یکسال که خیلی هم عاشقش بودم باهم ازدواج کردیم خانواده من خیلی مخالف بودند چون از لحاظ خانوادگی اصلا باهم هم سطح نبودیم ولی به اصرار من ازدواج کردیم مشکل زیاد داریم ولی سعی کردم زیاد سخت نگیرم بد دلی زیاد میکنه باهرکی گفته نرو نرفتم هرچی گفته گوش کردم هیچ خطایی هیچوقت از من ندیده ولی به خاطر اینکه خواهرش یه دختر خرابه و هشت بار از دست شوهرش که اهواز زندگی میکنه فرار کرده بدبینی اون هیچوقت تمامی نداره باید چیکار کنم از اونجایی که دختر بسیار آزادی بودم ولی شیش ساله حتی درست نفس نکشیدم خیلی افسرده شدم تا حدی که هیچ علاقه ای به زندگی کردن ندارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)