سلام خیلی وقت بود نیومده بودم سایت الان 2 ساله تقریبا از عقدم میگذره
واقعا خسته شدم ...هیچوقت فکر نمیکردم کارم به خودزنی برسه...
همسرم مرد خوبیه فقط مشکل اینجاست هنوز مرد نشده ...و این باعث میشد تو خونه سر یه کارای بچگانه همه نسبت بهش بدبین باشن که یکیش مامانمه...تقریبا دو هفته پیش همسرم اومد خونمون آخه ما از هم دوریم و دیر به دیر همدیگه ور میبینیم سر اینکه نتونست اینجا ضامن گیر بیاره واسه وام مامانم شروع کرد به بی احترامی بهش (البته بار اولشم نبود ) که تو چرا دخترمو درگیر اوضاع مالیت میکنی و این حرفها... همسرم هیچی نگفت و من این وسط واقعا مونده بودم
بعد اینکه رفت تازه گله های همسرم شروع شد و بهشم حق میدادم چون مامانم خیلی بد حرف زد...گفت دیگه نمیام اونجا تو بلند شو بیا ولی بدبختی مامانم نه میذاره من برم مشهد نه میذاره اون بیاد!! سر همین قضیه با مامانم بحثم شد و شروع کرد به داد و بیداد که تو ساده ای که تو فلانی و شوهرت به درد نمیخوره و این حرفا...کارش همیشه همینه که جلو خواهر برادرام و شوهر خواهرم بد شوهرم میگه و کمبودهاشو به سرم میزنه
گفتم تو فقط میخوای من طلاق بگیرم باشه من حرفی ندارم گفت بگیر اون شوهر که نباشه بهتره
واقعا حرفش برام سنگین بود تا تونست بدگوییش کرد منم ساکت گوش میدادم ولی بعدش کنترلمو از دست دادمو چاقو رو برداشتمو دستمو بریدم...
الان یه هفته ست تو خونه سکوت مطلقه .از اونورم گوشیمو خاموش کردم تا مامانم بفهمه درسته عاشقمه ولی اونم غرور داره و میتونه یه روز منو بذاره کنار...اونم از همه جا بیخبر زنگ میزد گوشیم خاموش زنگ زد مامانم اونم برداشت گفت امتحان داره بهش ز نزن!! در ضمن نمیذارم بیاد مشهد ...طفلک شوهرم بازم احترامشو نگه داشت گفت اگه قرار باشه بیاد خودم میام با عزت و احترام میبرمش بهش بگین سر این چیزا بحث نکنه..
الان یه هفته ست این ماجرا ادامه داره و تمومی هم نداره چیزی که عذابم میده اینه که دلم براش تنگ نشده ..دستمو که میبینم هم از مامانم بدم میاد هم همسرم ... از آینده میترسم ...از اینکه مامانم پشتمو خالی کنه میترسم نه اینکه دوسش داشته باشم نه فقط چون تو خونه دیکتاتوره نمیتونم بهش پشت کنم چون جای جاش میتونه عذابم بده(کاری که همیشه کرده) از اونورم همسرم طوری نیست که اینقد اعتماد داشته باشم بهش که میتونه فردا خوشبختم کنه ...نکنه حرفهای مامانم راست دربیاد؟ نکنه همینطور بچه بمونه و همه مشکلات زندگی گردن من بیفته.؟
مغزم کار نمیکنه نمیفهمم چی مینویسم فقط میدونم من دوسش داشتم ولی مامانم نذاشت
دیشب خواب بدی دیدم بهش ز زدم جواب نداد بعدش اس داد کار داشتی؟ گفتم دلواپس شدم ز زد گفت ببین من کاری میکنم مامانت پشیمون شه نذاری بفهمه بهت ز زدم!! گفتم میخوای چیکار کنی میگه بگو من و ... با هم کنار نمیایم و میخوایم طلاق بگیریم!!
هه خندم میگیره بعد این همه بدبختی بعد این همه دعوا اومده به من اینجوری میگه ...
کمکم کنین من نییتونم به خونوادم پشت کنم چون اینقد مامانم نامرد هست که بدون جهیزیه ردم کنه برم یا همیشه زخم زبون بزنه...من چیکار کنم؟ من حتی نمیدونم دوسش دارم یا نه ولی نمیخوام یه زن مطلقه باشم