با سلام خدمت دوستان
خیلی خوشحالم که اینجا می تونم درد دل کنم
مشکل من اینجاست که یک ازدواج ناخواسته داشتم و از همون روز اول آشنایی تا الان که سه سال از زندگی مشترکمون می گذرد و یک پسر یکساله دارم حتی برای یک لحظه هم از همسرم خوشم نیومد و هر روز که می گذرد فاصله و اختلافاتمون بیشتر می شود
من فردی تحصیلکرده (مقطع دکتری) با ظاهری نسبتا زیبا و کارمند هستم. در خانواده ای بزرگ شدم که گیر فرهنگ و عقاید قدیمی بوده و سن ازدواج بالا را برای دختر عیب می دانستند و از آنجایی که من فرد درس خونی بودم خیلی به ازدواج فکر نمی کردم و بنا به اصرار خانواده و پافشاری خواهر کوچکترم که قصد ازدواج داشت مجبور به ازدواج با فردی شدم که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم و حتی متنفر هم بودم همسرم از یک خانواده روستایی سطح پائین است که قیافه خوبی هم ندارد و از لحاظ روحیات هم با من فاصله زیادی دارد و بدلیل اینکه قبل از خواستگاری از من چندین محل رفته بود و جواب رد شنیده بود زمانیکه به خواستگاری من آمد و با موافقت خانواده علیرقم مخالفت خودم مواجه شد سر از پا نمی شناخت هرچقدر که من گریه و زاری کردم گوش کسی بدهکار نبود و من بالاجبار تن به این ازدواج ناخواسته دادم ولی هر روز اختلافاتمون بیشتر شد و الان خانواده بدلیل عذاب وجدانی که دارند و اینکه من رو مجبور به این ازدواج کردن از من می خواهند که طلاق بگیرم و می گویند ما حمایتت می کنیم ولی گناه فرزند یکساله من چیست که باید ناخواسته فرزند طلاق شود
لطفا من را راهنمایی بفرمائید
من به هیچ عنوان توانایی تحمل این زندگی زورکی رو ندارم
شب و روز به درگاه خدا گریه می کنم و از او می خواهم راه چاره ای پیش پای من بگذارد
خیلی درمانده شدم








علاقه مندی ها (Bookmarks)