معمولا با دلبستگی شدید ادم خیلی راحت میفهمه که دوس داشته طرف رو یا نه ... دلبستگی در حد غذا نخوردن ، افسردگی و ...شما این حالات رو نداریمن اینو میخوام بدونم که واقعا دوس داشتم اونو؟چه جوری بفهمم؟
به نظرم اصلا بهش فکر نکن کم کم از خاطرت محو میشه...![]()
تشکرشده 600 در 162 پست
معمولا با دلبستگی شدید ادم خیلی راحت میفهمه که دوس داشته طرف رو یا نه ... دلبستگی در حد غذا نخوردن ، افسردگی و ...شما این حالات رو نداریمن اینو میخوام بدونم که واقعا دوس داشتم اونو؟چه جوری بفهمم؟
به نظرم اصلا بهش فکر نکن کم کم از خاطرت محو میشه...![]()
تشکرشده 1,447 در 508 پست
سمانه جان من نمیفهمم چه گیری دادی به اینکه حست رو نسبت به کسی که هی حسی نسبت بهت نداره و برای خودش یکی رو داره پیدا کنی ...
چرا میخوای خود آزاری کنی آخه دختر![]()
هرکس بخواهد کاری را انجام دهد
"راهش را پیدا میکن "
هرکس نخواهد کاری را انجام دهد
"بهانه اش را"
تشکرشده 3,056 در 916 پست
سلام . به همدردی خوش امدید . شما هنوز به پختگی لازم برای ازدواج نرسیدید . شما نمیتونید بی خود و بی جهت درباره افرادی که دور و برتون هستند فکر کنید که دوستش دارید یا نه . افراد خیلی زیادی ممکنه در اطراف خودمون ببینیم که از نظر ما مورد تحسین واقع میشن . ولی این به این معنی نیست که ما عاشق اون فرد شده ایم . البته به دلیل وجود غریزه و کششی که در وجود همه هست ممکنه این فکر در هر فردی ایجاد بشه ولی نباید بهش بها بدید . این صرفا یک احساس زود گذر بوده . شما تنها در مورد کسی که از شما خواستگاری میکنه و برای ازدواج انتخابتون کرده میتونید فکر کنید .
asal2013 (پنجشنبه 11 دی 93), ebi-larynx (پنجشنبه 11 دی 93), SAMANE20 (شنبه 13 دی 93)
تشکرشده 86 در 30 پست
سلام دوست عزیز ، یه جواب متفاوت از بقیه دارم برات چون واسه خودمم اتفاق افتاده همچین حالتی و حالا یه جورایی میتونم حتی دلیلشم بهت بگم:
1- اون حسی که بهت میگه اونی رو بهت ابراز علاقه نکرده دوس داشته باش کلا بریز دور ! ( چیزی نیست جز وسوسه شیطان ! ) چون میخواد منحرفت کنه!
2- خیلی عمیق و مطمئن جدی به پیشنهاد ازدواجی که بهت شده فکرکن و اصلا باب آشنایی رو باز کن و سعی کن خوب بشناسیش و مدت بیشتری باهاش تعامل داشته باشی اینطوری تکلیفت با خودت مشخص میشه شاید اصلا در همین مرحله این گزینه حذف شد!
3- یه خاصیتی داریم ما دختر ها ( از جمله خودم ) نمیدونم شایدمربوط به فرهنگ جامعه مون یا هنجار هایی که تو ذهنمون اشتباه شکل گرفته که اصلا ذاتا وناخود آگاه حس میکنیم پسری که زیاد تحویلمون نمگیره رو بیشتر دوست داریم در عوض اگر مردی سعی کنه بهمون نزدیک بشه وخیلی ابراز علاقه کنه ازش بیشتر بدمون میاد تا جایی که ممکنه از عاشقمون متنفر بشیم!
4- اگر پسری این مطالب رو بدونه به صورت فطری یا هوش بالایی داشته باشه میتونه از این موضوع استفاده یا سوء استفاده کنه!
5- پس سعی کن فقط برای مدتی ( گفتم فقط برای مدتی ) کلا چیزی به نام احساس در وجودت اهمیت ندی تا یک سری حقایق برات روشن بشه که:
1- آیا پسر اول ( محبوب تو واقعا به تو علاقه دارد؟! ) گذشت زمان همه چیز مشخص میکنه عجله نکن!
2- آیا پسر دوم ( خواستگار شما ) واقعا معیار ها ملاک های شما رو برای ازدواج دارد ؟یا این رو هم داری تلقین میکنی به خودت!( تو ذهنت دوس داری واسه خودت یه تراژدی درست کنی ولی این حقیقت امر نیست پسر دوم که خواستگار شما باشد اصلا هم مناسب شما نیست یا لااقل با اون یکی فرق چندانی ندارد!
( همش هم مال این فیلما و کتابای لعنتی که دیدیم و خوندیم از بچگی حتی داستانهای کهن عاشقانه ما هم حتی یک مورد عشق موفق نداره و همش نافرجام بوده (لیلی ومجنون وشیرین وفرهاد .....)
سعی کن قالب های ذهنی اشتباه رو بشکنی در ذهنت کار سختیه اما میشه !
اما تجربه واقعی من :
دو اقا همزمان در مسیر زندگی من قرار گرفتند
هردو از لحاظ ظاهری نظر من رو تامین می کردند ، اما مورد الف بیشتر چرا چون : مصداق بارز شاهزاده با اسب سفید بود ( سوار کار بود - چیزی که از کودکی برای من رویا بود...!)
مورد الف- همکار من - مرد رویاهای من - در ظاهر به من بسیار علاقه مند بود و به من بسیار توجه می کرد
مدرک تحصیلی اش از من بالا تر بودو تقریبا مافوق من بود و ما بدون قصد ازدواج و برحسب اتفاق سر راه هم قرار گرفتیم.... او سربازی هم رفته بود...
مورد ب- فردی که به خوبی من رو میشناخت ( دوست صمیمی همکلاسم ) به صورت سنتی وفقط با نیت ازدواج به همراه خانواده اش و جدی مسئله رو مطرح کردند وطرفین از هر لحاظ هم رو پسندیدم اما مدرک اون هم سطح بود با من از لحاظ اعقادی خیلی به هم شبیه بودیم ظاهرش خیلی خوب و مورد پسند من بود سربازی نرفته بود و اما من به او هیچ احساسی نداشتم در چند جلسه کوتاه خواستگاری و فقط به چند برخورد آدم احساس پیدا نمیکند...
مورد الف - فقط به خدا اعتقاد داشت - ولی بسیار انسان شریفی بود اما خوب شبیه هم نبودیم ....
اول به هردو فرصت دادم ومدتی به خودم هردوی آنها زمان دادم که مشخص شد :
موردالف به من پیشنهاد ازدواج نداد.... حتی اگر علاقه ی پنهانی داشت نخواست آن را در قالب ازدواج مطرح کند شایدخودش رو دگیر احساسی زود گذر میدید قضییه براش جدی نبود هرگز نخواست با خانواده من بیشترآشنا بشود یا درمورد خانواده اش چیزی به من بگوید ( و مطمئنم که علاقه داشت چون بعد ازاین که گفتم از این شرکت میرم ناراحت شد و پس از رفتن از اون شرکت شنیدم بیش از ماهی آنجا دوام نیاورده...و مدتی که من اونجا کار میکردم تقریبا همه متوجه علاقه و توجه اون به من شده بودند...)
ولی اینها فقط یک نتیجه داشت : اون من را برای ازدواج نمیخواست...
اما من به او همچنان علاقه داشتم حتی هنوز هم گاهی به او فکر میکنم و دورا دور از اوضاعش با خبرم ( در حد همکار)
مورد ب- نتوانست من رو از نظر احساسی تامین کنه ، حتی سعی نکرد قول هایی به من برای بهبود اوضاع کاریش وپیشرفت تحصلیش بده و یا پس از شنیدن جواب رد اصراری زیادی نکرد در ثانی خانواده اش در حالی که من را بسیار پسندیده بودند احساس می کردند از ما پایین تر هستند و پسرشان همینی که هست باقی می ماند و نمیتواند دختری مثل من رو خوشبخت کند...
و آشنایی ما منجر ب ازدواج نشد اما اون حدود یک سال بعد شنیدم که ازدواج کرده است....
نتیجه : هیچکدام مرد مناسبی برای ازدواج با من نبودند و این رو فقط گذر زمان حل کرد..
گرچه گاهی فکر میکنم کاش به مورد ب جواب مثبت داده بودم اما خودم هم میدانم این فقط ناشی از همان قالب ذهنی اشتباه وترس از مجرد باقی موندن است....
خیلی مفصل بود ببخشید امیدوارم مفید واقع شود...
ali -guilan (جمعه 12 دی 93), SAMANE20 (شنبه 13 دی 93), واحد (شنبه 13 دی 93)
تشکرشده 10,025 در 2,339 پست
سلام
هر دو مورد را کنسل کن و به فکر به دست اوردن ارامش و تمرکزت باش.بعد از مدتی که پیگیر ماجرا نباشی اون حس کنجکاوی هم از بین میره.
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
ali -guilan (جمعه 12 دی 93), maedeh120 (شنبه 13 دی 93), SAMANE20 (شنبه 13 دی 93), فرهنگ 27 (جمعه 12 دی 93), واحد (شنبه 13 دی 93)
تشکرشده 2 در 2 پست
خیلی کامل و مفید بود واقعا ممنون
سعی میکنم مثل شما عاقلانه فکر کنم مورد( الف) علاقه ای به من نداره و من هم فقط تحسینش میکنم و نمیتونم بگم که دوستش دارم...
مورد (ب) تا حدودی باهاش آشنایی پیدا کردم یک سری خصوصیات عالی داره اما خصوصیات بد هم داره در کل فکر نمیکنم مناسب هم باشیم
خانواده ها به نظر نمیاد بهم بیان و متعلق به یه شهر نیستیم و ایشون خیلی به مادرشون وابستن چون پدرشون به رحمت خدا رفته...
یکم نسبت به ایشون مردد هستم میشه کمک کنید به نتیجه قطعی برسم ؟
parinazbanoo (شنبه 13 دی 93)
تشکرشده 86 در 30 پست
به نظرم بهترین مشاوران آدم در درجه اول اعضای خانواده آدم هستند - پدر ومادر وبعد هم خواهر وبرادر چون میتونی کاملا بهشون اعتماد کنی و بدون اینکه نگران رازدار نبودن یا حسادتشون باشی.
در ثانی اونا خیلی به مسئله اشراف دارند وتو ونیاز ها وعواطف وخلقیاتت رو به خوبی میشناسن.
من گاهی ساعت ها با خواهرم با مادرم راجع مورد های ازدواجی که پیش میاد یا جدی مطرح میشه صحبت میکنیم پدر وبرادر هم میتونن نکات خیلی مهمی رو به عنوان یک مرد از دیدگاه کامل و روشنی که راجع به همجنسای خودشون دارند بهت بدن- گاهی وقتا مردا حتی در چند برخورد کوتاه تاحدودی شخصیت طرف مقابلت رو ارزیابی میکنن.
این را بدان تو به عنوان یک دختر اصلا مجبور نیستی همه ی بار ازدواج و انتخابت رو به تنهایی به دوش بکشی واصلا فلسفه اذن پدر برای ازدواج دختر، هم همین میتونه باشه.وقتی یک مسئله ای در خانواده مطرح میشه از همه میشه مشاوره گرفت ولی نتیجه نهایی به دست خودت هست.
حتی اگر مخالفتی صورت بگیره بدان که خداوند مخالفت خودش رو با این امر از زبان والدینت به گوشت میرسونه.
در مرحله های نهایی یا مابین جلسات خانوادگی میتونید چند جلسه ای هم به این مراکز مشاوره برید البته قابل اعتماد و با سطح دانش بالا باشند.
موفق باشی عزیزم
امیدوارم حرفام مفید باشه برات.
SAMANE20 (یکشنبه 14 دی 93)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)