به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 21

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 17 شهریور 95 [ 16:17]
    تاریخ عضویت
    1393-8-19
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    2,108
    سطح
    27
    Points: 2,108, Level: 27
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    11

    تشکرشده 75 در 34 پست

    Rep Power
    0
    Array

    با این زندگیه آشفته ای که داریم چه میشه کرد؟

    سلام بچه ها. من دفعه پیش یه مشکل با همسرم داشتم که شماها کمکم کردید و تا حدودی تونستم مهارش کنم. الان مشکلی که دارم با گذشته و خانوادمه. ازتون عاجزانه می خوام کمکم کنید. فقط ببخشید که انقدر متنم طولانیه
    من 24 سالمه 3ساله ازدواج کردم. 10-11 سالم که بود پدر و مادرم به خاطر اختلاف شدیییید از هم جدا شدن. در حالی که یه برادر 6 ساله و یه خواهر 2ساله داشتم. به مدت 2سال من و برادرم و بابام باهم زندگی می کردیم توی یه شرایط تاسف آوری که اگه بخوام بگم میشه کتاب نوشت و گریه همتون درمیاد. خواهرو مادرم هم با هم زندگی می کردن.
    بعد 2سال پدرو مادرم باهم آشتی کردن و دوباره دور هم جمع شدیم اما اختلافا از بین که نرفته بود بیشترم شده بود. اونا تقریبا هفته ای چند بار دعوا و درگیری و فحش و ... داشتن. این باعث شده که منو خواهر و برادرم واقعا عصبی بار بیاییم. مشکلشون ظاهرا سر اعتیاد پدرم بود. مادرم زن زحمتکش و فداکاری بود اما یه مقدار بی اخلاق. شایدم شرایط زندگی اینطوری کرده بودش. پدرمم همینطور زحمتکش و سر پایین اما معتاد و گاهی وقتا فوق العاده عصبانی و دسته بزن دار. کلا زندگیو به خودشون و ما کوفت کردن.
    تا اینکه 3سال پیش من عقد کردم. جلو همسر من خیلی رعایت میکردن که چیزی از مشکلات ما نفهمه اما نمیدونم چی شد که زد به سر مامانم و گفت من طلاق نمی خوام اما نمی خوام با باباتون زندگی کنم هرچی گفتم آبروی من میره توجه نکرد. رفت یه خونه اجاره کرد و با خواهر کوچیکم رفتن اونجا البته با کلیییی جار و جنجال و بزن و بشکن. بابامم با من رفتارش بد شد من و برادرمم به ناچار رفتیم پیش مامانم و بابام تنها شد(واقعا پشیمونم از این کارم) 6ماه توی یه وضعیت وحشتناک مالی و اعصابی زندگی کردیم. همسر من همه چیزو که واقعا ازشون شرمنده میشدم و فهمید. با مامانم دعوام شد. و هزار اتفاق نا جور دیگه که واقعا اگه بخوام بگم دلم میترکه.
    مامانم در خواست طلاق داد و بابام به من زنگ زد و بعد از کلی دعوا گفت به مامانت بگو درخواستشو پس بگیره من طلاقش نمیدم چون 2تا بچه نوجوون دستش دارم. مامان هم پاشو کرده بود تو یه کفش که طلاق می خوام. هرچی التماسش کردم جواب نداد. تا اینکه دیدم داره رو زندگی من تاثیر میذاره بدون عروسی و چیزی یه خونه گرفتیم رفتیم سر خونه زندگیه خودمون.
    یه کمی آروم شدیم و شرایط کمی بهتر شد. این وسط قسط جهیزیم هم که بابا و مامانم میدادن دیگه ندادن و افتاد گردن خودم. زندگی مامانم هم از لحاظ مالی خیلی سخت می گذشت در حدی که به نون شب محتاج بودن. داداش 19 سالم دانشگاه قبول شد نتونست بره و رفت کارگری واسه خرج خونه. خواهر 14 سالم به قدری عصبی و حساس شد و افت تحصیلی کرد. بابام تنها و داغون و افسرده شد. اما با همه این شرایط مامان من فقط و فقط می گفت طلاق میخوام. گفتم آخه تو این وضعیت طلاقو می خوای چکار؟ می گفت به تو چه. بابام هم طلاق نمی داد که نمیداد.
    تا اینکه چند ماه پیش رفته بودیم خونه مامانم که متوجه یه تلفن مشکوک ازش شدم یه جوری حرف میزد که مثل همیشه نبود. مامان من تا حالا یک بارم موهاشو رنگ نکرده بود اما این بار موهاشو روشن رنگ کرده بود و چون چشمش ضعیف شده به جای عینک یه لنز روشن گذاشته بود. اینارو که دیدم اصلا موندم. 1ماه بعد خواهرم تنها اومده بود خونمون که از زیز زبونش کشیدم. گفت من از دست مامان خسته شدم خیلی دعوام میکنه فحشم میده و بعضی وقتا میزنم. گفتم قضیه اون تلفن چی بود. نمی گفت اما به زور کشیدم که گفت مامان با شوهر خواهر یکی از دوستاش دوست شده. (اصلا دنیا رو سرم خراب شد) انگار مامانم یه دوستی داشته که رفت و آمد داشتن توی این رفت و آمدا با خواهر و شوهر خواهر این خانم هم ارتباط برقرار میکنن. تا اینکه یه روز خواهر و مادرم خونه بودن در میزنن خواهرم در و باز میکنه میبینه اون آقاست. اون آقا میاد تو و چندین ساعت با مامانم میشینن.(گویا خیلی نزدیک) من که اینو شنیدم احساس کردم شاید اون آقا به خاطر مادر 45 ساله من نیومده و به خاطر خواهرم اومده خیلی عصبی شدم و احساس کردم شاید اگه خواهر با پدر معتادم زندگی کنه خیلی بهتر از این باشه که خدایی نکرده یهو بهش تجاوز بشه. یه کاری کردم خواهرم بره خونه بابام. وقتی مامانم اینو فهمید زنگگ زد و هرچی میتونست بهم گفت اما من روم نشد علت کارم و بهش بگم.
    خواهرم رفت پیش بابام و مادرم کلا رابطشو با ما قطع کرد. تا اینکه هفته پیش خانم اون آقا به خواهرم اس میده و کلی فحش ناجور که جلو مامانتونو بگیرید دست از زندگی من برداره وگرنه به دامادتون میگم با چه خانواده ای وصلت کرده در ضمن کارای دیگه مامانتون رو هم میگم که با کیا بوده. داشتم دیوونه می شدم زنگ زدم به اون خانم. واقعا دلم براش سوخت گفت من 2تا بچه دم بخت دارم اگه نداشتم میرفتم ازم خواهش کرد تا کاری براش کنم اما من گفتم نمیتونم خودت برو با مادرم صحبت کن.
    دوستام این داستان من بود. به نظر شما من الان چه کار باید بکنم ؟ زندگیمون به باد رفته. آیا الان من وظیفه دارم در مقابل کسی؟ چی کار کنم این تشنجا از زندگیم بره بیرون . به خدا خسته شدم. بریدم

  2. 5 کاربر از پست مفید nodelit تشکرکرده اند .

    Aram_577 (دوشنبه 24 آذر 93), khaleghezey (دوشنبه 24 آذر 93), maryam240 (چهارشنبه 26 آذر 93), szd (سه شنبه 25 آذر 93), یه تنهای خسته (پنجشنبه 27 آذر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:54 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.