سلام دوستان خوبم
بازم یک مشکل تازه دارم و اومدم اینجا تا از تجربیات خوبتون استفاده کنم
اما ایندفعه مشکلم واقعا پیچیدس پس خواهشا سرزنشو اینا در کار نباشه چون خودم واقعا کلافه هستم.
من قبلا تو همین سایت تاپیک هایی زده بودم و از تجربیات دوستان استفاده کرده بودم که خوشحال میشم برید بخونید.
من و همسرم هر دو 28 ساله هستیم.17 ماهه عقدیم و کمتر از 1 ماه دیگه عروسی میکنیم.قبلا از عقد 5 سال دوست بودیم(3.5 سال تلفنی و 1.5 سال بیرون میرفتیم)
مشکل من اینه که علیرغم علاقه و وابستگی شدیدی که همسرم به من داره من اصلا اینطور نیستم.شاید فکر کنید بخاطر تفاوت هاییه که تو تاپیک های قبلیم ازشون حرف زدم باشه اما باور کنید ما سر هیچ کدوم از اون موضوعات با هم بحث نداریم.البته تفاوت و اختلاف فرهنگی واقعا محسوس واسم.
همسرم دختر خوبیه،عاشقمه،با همه چیزم کنار اومده،مثل یک پروانه دورم میچرخه-همش میبوسم و قربون صدقم میره اما من هرکاری میکنم نمیتونم این کار هارو انجام بدم.نسبت بهش بی تفاوتم و شاید بگم بود و نبودش واسم فرق نداره.البته بهش کم محلی نمیکنم و چیزی واسش کم نذاشتم اما دیگه از فیلم بازی کردن خستم.
از لحاظ رابطه زناشویی هم کاملا راضی هستیم و الان حدود یک ماهه که رابطمون کامله(به درخواست من)چون فکر میکردم شاید این موضوع بتونه بهم کمک کنه که نکرد.
اصلا اشتیاقی واس عروسی ندارم و دقیقا همسرم داره لحظه شماری میکنه واسش.
کلافه و سردرگمم و هرچقدر میخوام به این افکار راه ندم واقعا نمیتونم.
منتظر راهنماییتون هستم.