دوستای عزیزم از تک تکتون واقعا واقعا ممنونم
خییلی به حرفاتون و راهنماییاتوننیازمندم...خیلÛ Œ دوست داشتم آقایون هم در این زمینه نظر بدن... آقایون بهتر جنس خودشونو میفهمن... و در ادامه بهتر می تونن جوابسوالایی که می خوام بپرسم رو بدن
اما رزای عزیز
خیلی از لحن محبت آمیز و مهربونت ممنونم... اینروزا انگار نیاز دارم یکی اشتباهاتمو با مهربونی و برخورد لطیف بهم گوش زدکنه...واقعا نکته کاربردی و درستیه: یک آقا رو در رابطه به حال خودش رها کنید تاببینید آیا بر می گرده؟ من امروز روز اول بی جوابی رو شروع کردم... هیچ پیامیندادم (البته می دونم زمان کمیه.. اما برای شخصی که لحظه به لحظه به فکر یه نفرهخیلی دیر می گذره..)
فریبا جان
ممنون از پیشنهادات و توصیه های خوبت. این جملتبرام خیلی ارزشمند بود: برای خودتان ارزش قائل شوید تا مرد هم برایشما ارزش قائل شود
دختر بی خیال عزیز و دوست داشتنی
چقدروقت گذاشتی برام! ازت یه دنیا ممنونم. در آخر پست اولت به یکی از سوالایی که میخواستم بپرسم به نوعی جواب دادی. اینکه آیا غرور و شخصیت من، در صورتی که دیگههرگز باهاش تماس نگیرم، در نظر اون آقا بازسازی میشه؟
راستشمن حدود 1 ماه میشه (کمی کمتر) خودم رو واقعا بی شخصیت کردم.. یعنی بار ها و بارهابر خلاف اونچه که عقلم دستور می داد دوباره و دوباره غرورمو همینجور له کردم واجازه ندادم این له شدگی ترمیم پیدا کنه که بار دیگه غرورمو زیر پاش انداختم تااینبار راحت تر و قدرتمندانه تر لهش کنه... هر بار پس از این اتفاق خودمو میزدم... می زدم توی سرم... اینقدر که حس می کردم الان بیهوش می شم... سرم از شدتضرباتم به شدت درد می گرفت و این فقط به خاطر له شدن شخصیتم بود...
راست میگی من نباید با اصرار کاری کنم اون بیادخواستگاری.. بعدا تو زندگی خودمو سرزنش خواهم کرد.. ضمن اینکه این آقا از خانمهایی که بهش پیشنهاد میدادن به شدت متنفر بود..
اما یهچیزی...من در طول رابطه بارها پیش میومد که باز حس آویزونی بهم دست میداد...که اونسر کار بود و جواب نمیداد... ازش پرسیدم آیا اگه من دیگه خیلی بهت پیام ندم و اسام اسامو خیلی کم کنم که به کارات برسی بهتره؟ ترجیح میدی؟گفتم حس بدی پیدا نمیکنی وقتی این همه اس می دم؟ جواب داد: خیر! من دوست دارم وقتی اس هاتو می بینم..همون موقع هم خودم حس کردم کلی ارزش خودمو پایین آوردم!
صبای عزیزم
تاپیکت رو پی گیری می کردم.. امیدوارم تو هم بهشرایط روحی مناسبی رسیده باشی...ممنونم که تو این شرایطی که داری بهم کمک کردی
دختر بیخیال جان
پرسیده بودی : شماقصدت ازدواجه درهر صورت با هرشرایطی؟
یا نه فقط میخوای در کنار ایشون باشی!
جوابماینه که نه! راستش من اصلا تا قبل این اقا حالا حالا ها به ازدواج فکر نمی کردم...هر کی میومد فکر می کردم شوخیه و ازدواج برای بقیست نه برای من! باورت میشه؟ اماتو این دوران به جایی رسیدم که انگار می خوام با هر شرایطی فقط با این اقا ازدواجکنم... می دونم اشتباهه! خیلیی زیاد! اما یه سری مسائل هست که شاید نگفتنش بهترباشه.. به خاطر اون وضعیت غیر قابل گفتن.. و اینکه انگار تمام رویاهام با این اقابوده شاید برام سخت باشه به کس دیگه فکر کنم... که دارم البته رو خودم کار می کنمکه اینقدر ساده لوح نباشم!
راستشمن به خاطر موقعیت خوبی که خداوند این چند روزه دنیا بهم امانت داده... خیلیا ازدور فکر می کردن خیلی مغرور و از خود راضیم... به خاطر دفع این چنین تصورهاییاخلاقم رو طوری کردم که الان دیگه از اون ور بوم افتام.. حالا بهم میگن با توجه بهموقعیتت فکر نمی کردیم اینقدر دختر ساده و کم توقعی باشی!
آیدایعزیزم
ممنون بابتنظراتت. یعنی واقعا فکر می کنی دیگه نمیشه به این آدم اعتماد کرد؟ نمیتونه اینبرخورداش به خاطر آویزون بازیای من باشه؟ یعنی دلشو زده باشم؟ که اگه این باشهشاید از بهترین مرد روی زمین این برخورد قابل انتظار بود.. نظرت چیه؟ اون آقاواقعا قابل اظمینان نیست یا من نتونستم رابطه رو مدیریت کنم؟
خیالتوی عزیز
مرسیکه وقت گذاشتی مشکلمو منطقی بپذیرم..اما هرچند که دارم خودمو کم کم اماده یپذیرفتن "هر چه پیش آمد خوش آمد" می کنم اما از دیدن اون جمله قاطعت کهگفتی: این یه رابطه تمام شده هستش..
یه لحظه شوکه شدم! نمی دونم چرا... شاید یه دفعهپذیرفتنش خیلی سخته! اما کم کم پذیرفتنش راحت تره انگار!
بچه هااز همتون ممنونم که کمکم می کنید
اما یهچند سوال دارم دوست دارم آقایون همنظر بدن... و البته دوستای خوب خانمم
1) آیااگه من یه مدت تقریبا طولانی از این آقا ( که هنوز می دونم دوستم داره... و غیرتداره روم حسابی) دور بشم... رابطه رو کامل قطع کنم... شخصیتم مثل روزای اول براشجذاب میشه؟ یعنی الان خیلی دیر نشده؟ بعد از شکستن غرور میشه دوباره در دید طرفجذاب و دوست داشتنی بشی؟ یا دیگه کار از کار گذشته و دیگه هیچوقت مثل اول برامنمیمیره؟ (به فرض که شخصیتم الان تو ذوقش زده که نمی خواد بیاد)
2) آیااگه این آقا برگشت و من با قاطعیت فقطگفتم " لطفا با پدرم صحبت کنید" و اگه خواست واقعا بیاد خواستگاری...قبولش کنم؟ آیا این مرد، مرد زندگی هست؟ به عبارتی آیا این پس زدن الانش به خاطرمرد نبودنشه یا به خاطر اصرارای وقیحانه منه که دلشو زده؟
3) بر فرضاینکه این ازدواج شکل نگیره...و با توجه به اینکه آقا تو ذهن من بت شده... و ظاهرافکر می کنم همون مرد رویاهای همیشگیم اومده سمتم و بهم عاشقانه ابراز علاقه کرده..و اینکه منم در حال حاضر خیلی دوستش دارم... آیا دور از ذهنه که همسر آیندمو بههمین اندازه دوست داشته باشم؟ آیا این اتفاق باعث نمیشه مدام دیگران رو باهاشمقایسه کنم و همه در این مقایسه شکست بخورن؟ چون فعلا که هر کیو مقایسه می کنم نمیتونم به این آقا ترجیحش بدم.. و این احساس قبل از ایجاد رابطه عاطفی هم در من وجودداشت... با دیدن چند برخورد اول متوجه شدم از هر کی میشناسم بهتره و اصلا همونممکنه باشه که من میخواستم...حداقل با توجه به شخصیت ظاهریش.. نمی خوام همسرآیندمو از این کمتر ببینم
خواهش می کنم آقایون هم نظراتشونو بگن...
از همتون یه دنیا سپاسگزارم
علاقه مندی ها (Bookmarks)