به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 27

Threaded View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 خرداد 95 [ 23:23]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    نوشته ها
    502
    امتیاز
    6,216
    سطح
    51
    Points: 6,216, Level: 51
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,079

    تشکرشده 1,505 در 452 پست

    Rep Power
    74
    Array

    New 1 خودشون اومدند و خودشونم رفتن!!!!!

    من 25 سالم هست حدود یکسال پیش یکی از اقوام دور پدریم برای پسرش از من به طور غیر رسمی خاستگاری کرد یعنی فقط مادرش به مادرم گفت که ما از دخترتون خوشمون اومده و قراره بیاییم خاستگاری...من از اولش جوابم منفی بود با وجود اینکه این آقا موقعیت بسیار خوبی دارن هم از لحاظ مالی هم تحصیلی و مذهبی و احتماعی اما من ازش خوشم نمیومد چند بار که تو مهمونی ها میدیدمش اصلا دوست نداشتم حتی باهاش حرف بزنم حتی وقتی مادرم بهم گفت که میخواد بیاد خاستگاریت اصلا استقبال نکردم ...خلاصه مادرم کلی باهام حرف زد چون خودش خیلی راضی بود و میخواست من رو راضی کنه میگفت پسره خوبیه باخداست خوشبختت میکنه و... من کم کم قانع شدم که علاقه همه چیز نیست و خودم را راضی کردم و اجازهدادم این آقا بیاد خاستگاری و سعی کردم به دید مثبت به اون آقا نگاه کنم تا اینکه مادرش قرار خاستگاری رو گذاشت و منم قبول کردم دو روز قبلش مادرش زنگ زد و خبر فوت خواهر شوهرشو داد و گفت با اجازتون فعلا نیاییم مادرم هم قبول کرد.چند روز بعد خواهر پسره که همسن منم بود با گوشیم تماس گرفت و بهم گفت بیا باهم در ارتباط باشیم منم قبول کردم و چند بار باهم رفتیم بیرون تو این مدت همش از برادرش تعریف میکرد به حدی که واقعا حرفاش روی من تاثیر گذاشت و شیفته اخلاق برادرش شدم وقتی صحبت ما دو نفر رو وسط میکشید همش میگفت برادرم خیلی از تو خوشش میاد همیشه از تو به عنوان یه دختره فهمیده یاد میکنه منم خیلی عادی برخورد میکردم. چند بار هم موقعی که باهم بیرون می رفتیم برادرش میومد دنبالش و این بهانه ای میشد تا من بیشتر ببینمش البته من خودم ماشین داشتم و خودم برمیگشم خونه...حدود چند ماه از فوت عمه پسره گذشت ولی خبری از اونها نشد..ولی خواهرش هم چنان با من تماس داشت تا اینکه فهمیدیم مادرش به کل فامیل گفته پسرم گفته من اصلا قصد ازدواج ندارم یعنی میخواستن از طرف فامیل به گوشه ما برسه ما هم که از همه جا بی خبر که آخه یکدفعه چشون شد ..من زنگ زدم به خواهرش گفتم یه حرفایی شنیدم اونم در کمال آرامش گفت برادرم زن نمیخواد بگیره من واقعا ماتم برد طوری باهام برخورد کرد که انگار من افتادم دنبال برادرش و حالا بهم میگن دست از سرمون بردار!خیلی زورم اومد درصورتیکه من هیچوقت حرفی نزدم که سوتفاهم ایجاد کنم هر وقت راجع به برادرش چیزی میگفت من میگفت بسپریم به بزرگترها واین حرفا اصلا خودشون شروع کننده بودن گفتن میخواییم بیام خاستگاری و تورو خیلی پسندیدیم و از اون طرف خواهرش کلی التماس میکرد که بیا باهم بریم بیرون و منم همیشه متعادل رفتار میکردم

  2. کاربر روبرو از پست مفید رزا تشکرکرده است .

    khaleghezey (یکشنبه 06 مهر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.