سلام فرناز
نمیدونی چه حالی شدم. یه لحظه بدنم لزید و چشمام پر اشک شد وقتی تاپیکمو که فرشته جان بهت معرفی کرده ، دیدم. حتی نمیتونم تاپیکمو باز کنم و دوباره نوشته هامو بخونم. میترسم.
منم ازدواج کردم و خدا رو هزاران بار شکر که خوشبختم. اما حالتو خوب خوب خوب درک میکنم.
یکسال قبل از ازدواجم توبه کرده بودم . هنوز خبر از خواستگاری همسرم نبود. پر از ترسو وحشت بودم.
الان که با راهنمایی فرشته مهربان و بچه های خوب تالار، اون بحرانو پشت سر گذاشتم ، توان زیادی ازم گرفته شده. خیلی وقتا عذاب وجدان منو هم خفه میکنه، باورت میشه هنوز با وحشت از خواب بیدار میشم و هنوز عواقب اون اشتباهات ، تو وجودمه؟؟
اما فرناز عزیزم، من تصمیم گرفتم این زندگیو خوشبختیمو با چنگ و دندون نگه دارم. خیلی التماس پیش خدا کردم. خیلی سختی کشیدم. اصلا داغون و له بودم.
الان که خوشبختم دیگه نمیخوام به گذشته برگردم. میخوام بچه دار بشم. خوب شوهرداری کنم. کنار همسرم باشم و اونم خوشبخت کنم. نمیخوام بذارم گذشته سختم، خوشبختی آیندمم ازم بگیره. دیگه اشتباه نمیکنم حتی اگه قطعه قطعه بشم.![]()






علاقه مندی ها (Bookmarks)